آیا تاکنون از خدمات نئوبانک‌ها استفاده کرده‌اید؟

  • خیر (78%, 109 رای)
  • بله (22%, 31 رای)

جمع آرا: 140

Loading ... Loading ...

خوشبختی را در نیمه‌ی خالی لیوان بجویید

فهم شکست مسیر احتمالی رسیدن به رضایت خاطر

مروجان مثبت‌اندیشی مدام زیر گوشمان می‌خوانند که نیمه‌ی پر لیوان را ببین، همه چیز درست خواهد شد. اما همه‌چیز درست نخواهد شد. مثبت‌اندیشان امید واهی می‌دهند. زندگی سخت است و قضایا آن‌طوری که دلمان می‌خواهد پیش نمی‌رود. بااین‌حال، نباید چیز دیگری را هم فراموش کرد: حتی وقتی اوضاع بد است، آنچه واقعاً اتفاق می‌افتد بهتر از چیزی است که فکر می‌کنیم. ازدست‌دادن یک رابطه بدبختمان نمی‌کند و ازدست‌دادن شغل مساوی مردن از گرسنگی نیست.

به گزارش انصاف نیوز، متن مقاله‌ی «الیور برکمن»، با ترجمه‌ی «حمیدرضا محمدی» که در وب‌سایت «ترجمان» منتشر شده بود در پی می‌آید:

در مجتمع اداری-تجاریِ پیش‌پاافتاده‌ای بیرون شهر آن‌آربور در ایالت میشیگان یادبودی اندوهناک برای رؤیاهای بربادرفته‌ی بشریت ساخته‌اند، گرچه این اندوه از ظاهر آن به نظر نمی‌آید. حتی هنگامی که وارد این مجتمع می‌شوید -که عموم مردم به‌ندرت چنین می‌کنند- مدتی طول می‌کشد تا چشمتان به آنچه می‌بینید عادت کند. مثل یک سوپرمارکت بسیار وسیع و سازمان‌یافته است؛ در امتداد هر راهرو قفسه‌های فلزی خاکستری رنگ، از هزاران بسته غذا و محصولات خانگی انباشته شده است. چیز عجیبی درباره‌ی ویترین‌ها وجود دارد که به‌زودی دلیل آن را خواهید فهمید: اینکه برخلاف یک سوپرمارکت واقعی از هر جنسی تنها یک عدد وجود دارد و بسیاری از آن کالاها را به‌هیچ‌وجه در سوپرمارکت‌های واقعی پیدا نمی‌کنید: این‌ها اجناس شکست‌خورده‌اند، محصولاتی که پس از چند هفته یا چند ماه دیگر فروخته نمی‌شوند، زیرا تقریباً هیچ‌کس مایل به خرید آن‌ها نبوده. در کسب و کار طراحی صنعتی، این فروشگاه -که شرکتی به نام تحقیقات بازرگانی آمریکای شمالی جی.اف.کی آن را اداره می‌کند- نامی مستعار یافته است: موزه‌ی محصولات ناموفق.

این موزه گورستانِ کاپیتالیسم مصرفی است، سویه‌ی تاریکِ فرهنگِ بی‌اندازه خوش‌بین و موفقیت‌محورِ بازاریابیِ مدرن. یا اگر بخواهیم به زبان ساده‌تر بگوییم: تقریباً به‌طور قطع تنها جایی بر روی زمین که می‌توانید شامپوی ماست کلیرول را در کنار تیغ اصلاح مخصوص موهای چرب و تعدادی بطری خالی پپسی رژیمی برای صبحانه بیابید (تولید ۱۹۸۹؛ انقضا ۱۹۹۰). این موزهْ خانه‌ی آبجوهای کافئین‌داری است که تولید آن‌ها متوقف شده است؛ همچنین غذاهای نیمه‌آماده‌ای که نام کارخانه‌ی خمیردندان کولگیت روی آن‌ها زده شده است؛ قوطی‌های سوپ گرم که تمایل عجیبی به منفجرشدن توی صورت مصرف‌کننده داشتند؛ بسته‌های خنک‌کننده‌ی دهان که باید از خط تولید خارج می‌شدند چون شبیه بسته‌های کوچک کوکائین بودند که فروشندگان خیابانی مواد مخدر در آمریکا پخش می‌کردند. این موزه همان جایی است که تخم‌مرغ‌های مخلوط‌شده‌ی قابل استفاده در ماکروویو -تخم‌مرغ‌هایی که قبلاً هم زده شده‌اند و در یک لوله‌ی مقوایی با یک مکانیزم بالابرنده برای راحتی مصرف در ماشین فروخته می‌شوند- به‌سمت نابودی می‌روند.

اصطلاحی ژاپنی وجود دارد که می‌گوید مونو نوآواره ۱ که تقریباً به «ترحم‌برانگیزی اشیا» ترجمه می‌شود: این اصطلاح به نوعی افسردگیِ تلخ و شیرین در ناپایداری زندگی اشاره دارد: آن زیبایی‌ای که به شکوفه‌های گیلاس یا چهره‌های انسانی نسبت می‌دهیم، هردو نتیجه‌ی گذر گریزناپذیر زمان در زمین است. این جملات تنها قدری پیچ و تاب دادن به احساس مالک این موزه است: کارول شری، کارمند خوش‌لباس جی.اف.کی که به نگهداری بسته‌های شیرموز یا کلوچه‌های شانس برای سگ‌ها مشغول است. از نظر او هر جنس ناموفقی قصه‌ی تلخ خود را در نگاه طراحان، بازاریابان و فروشندگان آن دارد. او آگاه است که وام، قسط ماشین و تعطیلات خانوادگیِ بسیاری از مردم وابسته به موفقیت محصولاتی مانند شامپوی ماست بوده است.

شری با اشاره به خوشبوکننده‌های دهان که شبیه مواد مخدر بودند می‌گوید «من واقعاً برای طراح این محصول متأسفم». سری تکان می‌دهد و می‌گوید «منظورم این است که من این فرد را ملاقات کرده‌ام. چرا او باید وقت خود را در خیابان‌ها صرف فروش مواد مخدر کرده باشد؟» «این‌ها افرادی هستند که صادقانه می‌خواهند نهایت تلاششان را بکنند ولی اتفاقات ناگواری پیش می‌آید.»

ایجاد موزه‌ی محصولات ناموفق خود حاصل نوعی اتفاق بوده است، هرچند اتفاقی مبارک. خالق آن بازاریابی به نام رابرت مک‌مث بود که اکنون بازنشسته شده است. او صرفاً می‌خواست یک «کتابخانه‌ی مرجع» برای همه‌ی محصولات مصرفی و نه صرفاً محصولات ناموفق ایجاد کند. بنابراین در دهه ۱۹۶۰ آغاز به خرید و نگهداری یک نمونه از هر محصولی که می‌توانست بیابد کرد. چیزی نگذشت که مجبور شد مجموعه‌ی جمع‌آوری شده در دفتر خود در منطقه‌ای در بالای شهر نیویورک را به یک انبار انتقال دهد. بعدها جی.اف.کی همه‌ی این محصولات را از او خرید و آن‌ها را به میشیگان منتقل کرد. آنچه مک‌مث در نظر نگرفته بود حقیقتی چهار کلمه‌ای بود که حرفه‌ی او را توجیه می‌کرد: «بیشتر محصولات موفق نمی‌شوند». طبق برخی برآوردها احتمال شکست یک محصول تا ۹۰ درصد است. مک‌مث با صِرف جمع‌آوری تصادفی محصولات جدید مطمئن شد که بخش زیادی از آن‌ها محصولات ناموفق‌اند.

مطمئناً جالب‌ترین نکته‌ی این موزه این است که باید در درجه اول یک کسب و کار زنده و پرسود باشد. ممکن است تصور کنید هر تولیدکننده‌ی کالای مصرفی که لایق این نام باشد چنین مجموعه‌ی شخصی‌ای را خواهد داشت: منابعی که با دقت نگهداری می‌شوند تا به او کمک کنند اشتباهات رقبای خود را تکرار نکند. با این حال تعداد مدیرانی که هر هفته به خانه‌ی شری می‌آیند شاهدی بر نادر بودن این اتفاق است. طراحان محصولات چنان بر امیدهای بعدی خود برای موفقیت تمرکز کرده‌اند -و در نتیجه مایل به صَرف انرژی و زمان برای اندیشیدن درباره شکست‌های پیشین خود نیستند- که تنها مدت کوتاهی است که متوجه شده‌اند چقدر به دسترسی به مجموعه‌ی جی.اف.کی نیاز دارند. عجیب‌تر آنکه بسیاری از طراحانی که راهشان به این موزه افتاده است برای بررسی محصولاتی آمده‌اند که شرکت‌های خودشان تولید کرده و سپس کنار گذاشته‌اند. ظاهراً آن‌ها به قدری از داشتن کسب‌وکار ناموفق متنفرند که حتی فراموش کرده‌اند نمونه‌ای از محصولات خجالت‌آور خود را نگه دارند.

شکست همه جا وجود دارد. مسئله تنها این است که بسیاری از اوقات نمی‌خواهیم با این واقعیت مواجه شویم.

در پس تمامی رویکردهای مدرن به خوشبختی و موفقیتْ فلسفه‌ی ساده‌ای وجود دارد و آن تمرکز بر خوب پیش رفتن امور است. اما از زمان نخستین فیلسوفان یونان و روم رویکرد مخالفی مطرح شده است: اینکه تلاش بی‌وقفه‌ی ما برای خوشحالی یا دستیابی به اهدافی معین دقیقاً همان چیزی است که ما را درمانده و از اهدافمان دور می‌کند. و این تلاش مدام ما برای حذف یا نادیده‌گرفتن امور منفی -مانند عدم اعتمادبه‌نفس، تردید، ناکامی، ناراحتی- خود موجب می‌شود تا احساس عدم اعتمادبه‌نفس، اضطراب، تردید یا ناشادبودن کنیم.

بااین‌حال، چنین نتیجه‌گیری‌ای نباید ناراحت‌کننده باشد. در عوض این موضوع باید رویکرد دیگری را نشان دهد: یک «مسیر سلبی» برای رسیدن به خوشبختی مستلزم برگزیدن موضعی کاملاً متفاوت در قبالِ آن چیزهایی است که اکثر ما زندگی خود را صرف تلاش برای اجتناب از آن‌ها می‌کنیم. این مسیر مستلزم این است که بیاموزیم از تردید لذت ببریم، عدم اعتمادبه‌نفس را در آغوش بکشیم و با ناکامی خو بگیریم. برای اینکه واقعاً خوشحال باشیم باید بخواهیم که بیش از پیش احساسات منفی را تجربه کنیم، یا لااقل تلاش نکنیم کاملاً از آن‌ها دوری بجوییم.

در عالمِ خودیاری، واضح‌ترین بروز دل‌مشغولی ما به خوش‌بینیْ فنی است که به «تجسم مثبت» معروف شده است: تصور کنید اوضاع خوب پیش خواهد رفت، و به احتمال زیاد چنین خواهد شد. درواقع شاید تمایل به نگاه به جنبه‌ی مثبت قضایا چنان با بقای انسان درهم تنیده بوده است که تکاملْ ما را به این سمت‌وسو برده است. دانشمند عصب‌شناس، تالی شاروت، در کتابپیش‌داوریِ خوش‌بینی ۳ شواهد روبه‌رشدی را گردآوری کرده که بر اساس آن احتمالاً یک ذهنِ دارای عملکرد عادی طوری ساخته شده که گویی احتمال وقوع چیزهایی که ممکن است خوب پیش بروند را بیشتر می‌داند از آنچه که در واقع رخ می‌دهد. تحقیقات نشان می‌دهند آدم‌هایی که افسرده نیستند، نسبت‌به افسرده‌ها، غالباً درکی ناقص‌تر و بیش‌ازحد خوشبینانه از توانایی واقعی‌شان برای تأثیرگذاری بر اتفاقات دارند.

بااین‌حال، فارغ از احساس ناامیدی‌ای که هنگام خوب پیش‌نرفتن کارها به ما دست می‌دهد، این چشم‌انداز مشکلاتی دارد. طی چند سال گذشته روان‌شناس آلمانی، گابریل اوتینگن و همکا