فردوسی و مسئله شخصیت ایرانی

سلمان کدیور در یادداشتی تلگرامی با عنوان “فردوسی و مسئله شخصیت ایرانی” نوشت: همواره یکی از مهمترین وجوه مغفول تحلیل در جامعه ایران، غفلت از حقیقتی است به نام #شخصیت ایرانی.

شخصیت ایرانی، به قول هگل، همان خلق و خو و سنت و اندیشه و سجایای یک قوم است که او نام روح تاریخی را بر آن می گذارد و معتقد است هر ملتی دارای روحی است آمیخته و چند وجهی که تنها با شناخت از آنها می توان برا آنان چیره شد یا آنان را چیرگی داد.

این شخصیت قومی و ملی، دقیق چون شخصیت یک فرد است. همانطور که شخصیت هر فرد او را از دیگران متمایز می کند، شخصیت قومی یا روح تاریخی هر ملتی آنان را با سایر ملت ها متمایز می سازد.

وقتی ما سخن از روح قومی یا شخصیت ایرانی می‌کنیم، یعنی تشکیل یک جهان بینی که منجر به تثبیت انگاره ما و آنها شود.

و این شخصیت، حاصل انباشت تجربه بومی، تاریخی، فرهنگی، سیاسی، آداب و رسوم و سنت هایی است که آرام آرام طی هزاران سال، در وجود تک تک افراد آن ملت رسوب کرده و در پشت در پشت منتقل شده و در خودآگاه یا ناخودآگاه تک تک آنان ظهور و بروز دارد.

برای شناخت روح تاریخی ایرانیان هرچند طی چندین سال گذشته کتاب هایی با جهت گیری خودانتقادی نوشته شده، اما هیچکدام از آنها در تراز و اهمیت و ارزش #شاهنامه فردوسی نیست.

فردوسی در شاهنامه، در قالب زبان شیرین شعر، مراحل تولد سرزمینی ایران، نحوه شکل گیری اقوام، چالش های اجتماعی ایرانیان از بدویان آنان تا وقتی قوم و تمدنی عالی می گردند و فرهنگ و صنعت و طب و نجوم را پایه گذاری می کنند، تا آن زمان که اندک اندک رو به انحطاط و ضعف می روند، چنان واشکافی کرده که بدون اغراق در تاریخ ادبیات، بی بدیل است.

فردوسی در تمامی مراحل فوق که از پادشاهان پیشدادی تا هجوم بیگانگان را شامل می شود، چنان با ظرافت ویژگی های شخصیت ایرانی را به تصویر می کشد، که می شود رگه های آنان را در امروز روز ایران دریافت.

برخورد ایرانیان با پادشاهی جمشید چه وقتی که فره ایزدی یار او بود تا آنگاه که از ایزد روی برتافت و ستمگری پیشه کرد و آنان را وادار نمود که سوی ضحاک بروند او را پادشاه خود کنند تا قیام فریدون و درگیری فرزندان او بر سر تقسیم قلمرو حاوی نکاتی است که در تحلیل جامعه امروز ایران بسیار مفید فایده است.

در نگاه فردوسی، مهمترین عاملی که شخصیت ایرانی را شکل داده این است که این قوم همواره تحت یکی از خشن ترین، بی رحمانه ترین و غیرانسانی ترین انواع استبداد که همانا #استبداد_شرقی است، رشد کرده و بالیده است.

شاید بپرسید مگر استبداد، خوب و بد دارد که چنین می گویید، که در پاسخ عرض میکنم که استبداد خوب و بد ندارد بلکه بد و بدتر دارد و مدلی از استبداد در غرب ظهور و بروز داشته، قطعا از نوع شرقی آن قاعده مندتر و انسانی تر! بوده است.

در استبداد غربی، که مبتنی بر شخصیت و روح تاریخی آنان بوده و هست، همواره گروه ها، جریان ها و یا سازمان هایی بوده اند که استبداد و اختیارات شاهی را محدود می کرده اند. به عنوان مثال می شود از سازمان کلیسا و نفوذ پاپ و یا جریان فئودال ها و سرمایه داران، نام برد که شاه بدون جلب حمایت آنها و کسب مشروعیت از سوی آنان توان مدیریت نداشت. و گاه می شده است که شاه را پاپ، به عنوان نایب مسیح، عزل می کرد یا حکومتی بخاطر رویگردانی اشراف، سرنگون می شد.

اما در شرق هیچ چیز مانع ظلم و ستم شاهان یا محدود کننده قدرت آنان نمی شده است چرا که اصولا استبداد به حدی بوده که اجازه تشکیل هیچ گروه یا سازمان متشکلی را نمی داده است.

در غرب تنها افراد خاصی از خاندان های خاص اجازه سلطنت می یافتند، اما در شرق، یک غلام یا یک چوپان، به صرف پیشرفت در کار سپاهیگری و کسب مهارت غارت و سرکوب و کشتن، می توانست به شاهی برسد و حکومت تشکیل دهد که تاریخ ایران از امثال سبکتگین و احمد ابن عبدالله خجستانی لبریز است.

آری جامعه ایرانی تحت چنین فضایی رشد و شخصیت یافته و دلیل آنکه زبان پارسی، پر کنایه ترین و چند منظوره ترین زبان هاست، یا اینکه ایرانیان در کار جمعی کردن بسیار ضعیف اند و یا اینکه کشور ما به کرات از نقشه جغرافیایی حذف شده و باز متولد گشته، یا رواج اخلاقیاتی قبیلگی پس از چند هزار سال از تشکیل ایران قبیله ای، همه و همه ریشه در شخصیتی دارد که فردوسی آن را با ظرافت مشروح ساخته است.

به جد معتقدم هر چند اگر ما طلایه دارانی چون #حافظ و #سعدی را نمی داشتیم زبان پارسی قطعا ملاحت و بلوغ خود را نشان نمی داد، اما اگر فردوسی و شاهنامه اش نمی بود، ما با تاریخ و هویت و زبانمان و شخصیت مان نیز بیگانه بودیم.

انتهای پیام

لینک کوتاه شده: http://www.ensafnews.com/HpQxk
برچسب ها

نوشته های مشابه

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

بستن