سجده فرشته‌ها به «خاله کلثوم»

افشین علا، شاعر در کانال تلگرامی خود نوشت:

یکی بود یکی نبود. یه روستا بود بین جنگل و دریا. اونجا خاله کلثوم توی یه اتاق گلی با پنج تا بچه ی قد و نیم قد زندگی می کرد. خاله کلثوم خیلی زود شوهرش رو از دست داده بود و خودش خرج بچه هاشو درمی آورد. توی فصل نشا و وجین و دروی برنج، از صبح تا شب توی زمین کوچیک خودش و زمین های بزرگ مردم کار می کرد. توی فصل های دیگه هم خوراک بچه هاش رو از تنها دکان روستا نسیه می خرید و وقت برداشت برنج، قرضاش رو می داد. گاهی وقتام که جنس نسیه بهش نمی دادن دست خالی برمی گشت.

شاید هر کس جای اون بود خسته می شد، ناله می کرد، یا این که از زمین و زمان گله داشت. اما خاله کلثوم حتی یه بار از چیزی گله نکرد. از کسی خواهش نکرد. لبخندش رو هم از هیچ کس دریغ نمی کرد. حتی برای دیگران هم دعا می کرد و بعضی شب ها توی حسینیه ی کوچیک روستا می خوابید و تا حاجت مردمو نمی گرفت برنمی گشت.

بچه های خاله کلثوم بزرگ شدن و همگی رفتن خونه ی بخت و برای خودشون کسی شدن. اما به قیمت یه عمر پادرد و دست درد و کمردرد خاله کلثوم. به قیمت شب بیداری ها و اشک ریختن های پنهانی. به قیمت شبها گرسنه خوابیدن به امید این که به هر کدوم از بچه هاش یه لقمه غذا بیشتر برسه. به قیمت حرف زور شنیدن از زمین دارها و سر به زیر انداختن و خون دل خوردن و حرفی نزدن. به قیمت هیزم جمع کردن توی فصل سرما و باد زدن سر و صورت بچه ها توی شب های گرم و شرجی تابستون و روندن پشه ها از حریم امن خواب معصومانه شون. به قیمت سالها توی جنگل گشتن و چیدن گیاهانی که بتونه دوای درد و مرهم تب بچه هاش باشه در مواقع بیماری. به قیمت یه سال جون کندن برای خریدن پارچه ی شب عید و دوختن لباس هایی که به سختی کفاف پوشوندن تن پنج سر عائله رو می داد. به قیمت یه عمر پنهان کردن داغ مرگ همسر و در گلو نگه داشتن بغض مرگ اولین نوزادش.

اون روز خاله کلثوم باید می رفت نشا. اما کسی نبود که نوزادش رو به اون بسپره. پس اونو به کولش بست و با خودش برد سر زمین و زیر سایه ی یه درخت خوابوندش. اما وقتی از سر کار برگشت اثری از بچه نبود. کسی نمی دونه خاله کلثوم چی کشید وقتی که تن کوچولو و بی جان پاره ی جگرش رو توی گل و لای شالیزار پیدا کرد.

اما باز هم لبخندشو از کسی دریغ نکرد. داغ بچه شو پنجاه سال توی دلش نگه داشت. تا همین چند ماه پیش که پسر بزرگش که شاعره و آدم سرشناسی هم هست، منظومه ی مرگ اون نوزاد رو سرود و برای مادر خوند. شاید برای اولین بار بود که خاله کلثوم لبخند از لبش پرید و ناله ای کرد و گفت: نخون!

شب یلدای امسال مهمون خونه شون بودم. پسرا و عروسا و نوه ها دورش جمع بودن. اما خاله کلثوم دیگه اون خاله کلثوم سابق نبود. کوچولو شده بود. مچاله شده بود. حواسش رو هم از دست داده بود. حتی منو که دوست صمیمی پسرش بودم نشناخت. اما بازم به فکر پذیرایی از من بود. به فکر این که از تمام خوراکی های اون سفره ی رنگارنگ بردارم و بخورم. و باز هم لبخند بود که از لبش دور نمی شد.

نمی دونستم آخرین باریه که سر سفره ی خاله کلثوم می شینم. نمی دونستم که اون شب، پایان یلدای طولانی و پر از غم و رنج عمر خاله کلثومه. نمی دونستم با شوهرش و نوزادی که پنجاه سال پیش توی شالیزارها گم کرده بود، قرار ملاقات داره.

خاله کلثوم غریب بود. خدا هم خواست غریبانه بره. خواست که مردمی مثل من که یه عمر از رنجی که اون برده بی خبر بودیم، سر جنازه ش نباشن. خواست اون با تشییع فرشته ها به بهشت بره، نه با ازدحام آدمایی که ترس از یه ویروس، وحشت زده شون کرده. ویروسی که درد و رنج ناشی از اون با غم و مشقت یه شب از هشتاد سال عمر خاله کلثوم برابری نمی کنه.

خاله کلثوم الآن نشسته روبروی خدا و مثل همیشه خجالت می کشه حرف بزنه. خدا میگه: “خاله کلثوم! خیلی سختی کشیدی؟” با شرم و لبخند میگه: “نه، راحت بود.” خدا میگه: “چرا هیچ وقت از من گله نکردی؟” میگه: “جز خوبی از شما ندیدم.” خدا میگه: “حتی وقتی بچه ت رو ازت گرفتم؟” میگه: “قابل شما رو نداشت.” خدا میگه: “حتی وقتی شوهرتو بردم و با پنج تا یتیم تنهات گذاشتم؟” میگه: “تنها نبودم. سایه ی شما روی سرم بود.” خدا میگه: “چرا از بدی های مردم شکایتی نکردی؟” میگه: “چون شما رو داشتم.” خدا میگه: “چرا هیچ وقت کسی رو نفرین نکردی؟” میگه: “اونام گرفتار بودن. دعاشون می کردم.”

خدا سکوت می کنه. فرشته ها اشک می ریزن. خدا به اونها میگه: “حالا فهمیدین چرا گفتم بهش سجده کنین؟” فرشته ها گریه کنان به خاک می افتن و به خاله کلثوم سجده می کنن. اما خاله کلثوم سرشو بلند نمی کنه. مثل همیشه با خجالت داره با گوشه ی چارقدش بازی می کنه…

انتهای پیام

برچسب ها

نوشته های مشابه

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

بستن