مهاجرانی: عهد کردم دیگر به سیاست بازنگردم

پرسش و پاسخی با عطاء‌الله مهاجرانی به مناسبت انتشار تازه‌ترین کتاب او، «شیخ بی‌ خانقاه» که در ویژه‌نامه‌ی نوروزی اعتماد منتشر شده است را می‌خوانید:

*آقاي دكتر مهاجراني، تولّد هر كتاب براي نويسنده را همانند تولّد فرزند او تعبير كرده‌اند. ضمن تبريك تولّد شيخ بي خانقاه، اولاً چه شد كه تصميم گرفتيد بر ساير كنش‌ها و كوشش‌هايي كه در غرب به آنها اشتغال داشتيد‌، نظير فعاليت‌هاي مطبوعاتي، تحليل‌هاي رسانه‌اي، هم‌انديشي‌هاي دين‌پژوهي و… مهر خاتمت زنيد و تماماً خودتان را وقف نوشتن داستان كنيد؟ شما پيش‌تر، به‌صورت تؤامان، همه آن مجموعه فعاليت‌ها را پوشش مي‌داديد. حكايت آن فسخ و اين وصل چه بود؟ و ثانياً، چرا شيخ بي خانقاه؟ اين صفت، كدام جلوه‌ها و تلالوها را درون ذهن شما برپا كرده كه انتخابش كرديد؟

در مقاطعی یا منزلت‌هایی از عمر، انسان به صرافت می‌افتد که مبادا با حقیقت قاطع مرگ روبرو شود، و با حسرت و دریغ به عمر سپری شده نگاه کند و در همان واپسین دم با خود بگوید، کاش آن کار را انجام داده بودم و از انجام آن کار دیگر منصرف می‌شدم. برای من این توجه در مقطع ورود به ۶۵ سالگی پیش آمد. ۶۵ سالگی یعنی شما بر بام زندگی ایستاده‌اید و به اصطلاح آفتاب لب بامید! سعدی که سروده است، پس از پنجاه سالگی، پنج روزی بیشتر نمانده است و: مگر این پنج‌ روزه دریابی!
شاملو که پایان عمر را شصت سالگی تلقی کرده بود، می‌گوید:
سالم از سی رفت و غلتک سان دوم
از سراشیبی کنون سوی عدم
برای من آغاز شصت‌و‌پنچ سالگی چنین فرصتی بود. آن چه را که وقت‌گیر و یا اهمیت درجه دوم و سوم داشت، به کناری نهادم. که آخرین‌اش تصمیم گرفتم، در مصاحبه‌های تلویزیونی فارسی یا به زبان‌های دیگر شرکت نکنم و نکردم. دو سال پیش از مراکز فرهنگی و دینی که عضو هیات امناء بودم، کناره گرفتم. محصول این سبک‌بالی و یا سبک‌باری در سال ۹۶ کتاب «حاج آخوند» بود و در سال ۹۷ کتاب، «نکته‌های قرآنی؛ سوره کهف» و در سال ۹۸ «شیخ بی ‌خانقاه». خداوند متعال را شکرگزارم که بدون سایه عنایت او نمی‌توانستم، در سه سال گذشته چنین رویکرد و دستاوردی داشته باشم.
شیخ بی خانقاه، تداوم کتاب حاج آخوند است. داستان‌های دیگری از حاج آخوند را نوشته بودم. یعنی نخست داستان در کارگاه ذهنم پرورده شده بود. به قلم هم آمد. می‌خواستم در چاپ‌های تازه کتاب حاج آخوند، آن موارد را بیافزایم. منتها افزوده‌ها حدود ۲۸۰ صفحه شد. یعنی درست هم سنگ کتاب حاج آخوند، همسرم دکتر جمیله کدیور که ویراستار کتاب‌های من و البته مدیر انتشارات امید ایرانیان است، پیشنهاد کرد، افزوده‌ها به شکل مستقل منتشر شود. شد، کتاب شیخ بی خانقاه که خوشبختانه در بهمن ماه ۹۸ منتشر شد و به دست خوانندگان عزیز و البته شما رسیده است!
شیخ بی خانقاه، یا همان حاج آخوند خودمان، جزو زندگی من است. مگر انسان می‌تواند مثلا دوران کودکی یا نوجوانی و جوانی عمر خود را از هویت خویش منفک کند؟ حاج آخوند مثل آفتاب در تمام دوران کودکی و نوجوانی و جوانی من تافته است. اگر بگویم در زندگی من روز و شبی نیست و نمی‌گذرد که به یاد او نباشم و نکته‌ای از او به یادم نیاید. شعله چشمانش را نبینم. در آینه چشمانش نگاه نکنم. صدای گرمش را نشنوم. از صدای خنده‌اش مست نشوم، از صدای گریه‌اش، بی‌تاب نشوم…چنان روز و شبی نیست که نیست!
کتاب حاج آخوند و شیخ بی خانقاه نشانی از قدرشناسی از کسی است که بر نسل ما، حق حیات معقول و معشوق داشت. افق روشن قرآن و شاهنامه و مثنوی و گلشن راز و خیام و حافظ را به روی ما گشود. در طول گذار عمر، شخصیت او برایم دوست‌داشتنی‌تر، عمیق‌تر و زیباتر شده است. گویی معنای سخنان او با گذار بیش از چهل تا پنجاه سال، بیشتر برایم مفهوم شده است. یا به لایه‌های عمیق‌تری از سخنان او پی می‌برم. او تلالوی انسان کامل و رند عالم‌سوز و پیر مغان حافظ در زندگی من بود. رحمت و رضوان خداوند سبحان بر او.

*طي سال‌هاي اخير، به كتاب‌هاي در دست نگارش و يا انتشار متعدّدي از شما اشاره شده است. شما رماني از طيب الصالح نويسنده سوداني را ترجمه كرده‌ايد. كه البته رضا عامري و مهدي غبرائي بعد از شما اقدام به ترجمه و انتشار كردند ولي ترجمه شما هنوز به بازار نشر نيامده. در سايت خودتان –مكتوب- از رمان باغ فردوس ياد كرده‌ايد كه غائب است. در مصاحبه‌اي با اعتماد ملي، خبر از كتاب مكاشفه يوحنا بود اما ديده نشد. سال گذشته به رماني درباره مرگ توجه داديد. و نيز از كتاب شكوه شگفت‌انگيز قرآن مجيد و همچنين تفسير زيارت عاشورا سخن گفتيد. امسال هم در مصاحبه با نشريه صدا، از چهار مجلد تفسير سوره‌هاي قرآني و كيمياي كلمه و رند عالم سوز ذكري به ميان آورديد. تكليف اين فهرست بلندبالاي كارهاي در دست اقدام چه شده است؟

کتاب «موسم هجرت به شمال» نوشته، طیب صالح را برای کسب مجوز ده سالی یا بیشتر، برای وزارت فرهنگ و ارشاد فرستاده‌ایم. من در ترجمه کتاب به دلیل آشنایی و مرافقت و مصاحبت با طیب صالح این بخت خوش را داشتم، که با او مشورت کنم. پیچیدگی‌ها و ابهام‌های رمان را از او بپرسم. البته در واقع این مشورت‌ها برایم، مثل مدرسه بود و ترجمه رمان بهانه‌ای تا از او بیاموزم. به هر حال منتظر مجوز هستیم. رمان «‌باغ فردوس»‌ هم، همان سرنوشت کتاب موسم هجرت به شمال را یافته است، در انتظار طولانی دریافت مجوز نشر هستیم. البته اهل شکیبایی و مدارا هستیم. کتاب‌های دیگر که اشاره کرده‌اید، همه در دست نگارش‌اند. توضیحی درباره هر کدام عرض می‌کنم:
مکاشفه یوحنا، در حقیقت نکته‌هایی است که از محضر اسقف دهقانی تفتی در دوران دانشجویی‌ام در دانشگاه اصفهان آموختم و یادداشت کردم. پنجشنبه‌ها در کلیسای حضرت لوقا، در اصفهان خدمت ایشان می‌رسیدم. مکاشفه یوحنا و انجیل یوحنا را آیه به آیه با ایشان خواندم. کتاب بر اساس همان یادداشت‌هایم، نوشته و تکمیل می‌شود.
سال گذشته تجربه بسیار گران قیمت عمل قلب باز داشتم! از هر نظر عالی بود. دکتر سوموزا و تیم جراحی‌اش در بیمارستان ممتاز برامتون، سنگ تمام گذاشتند. پس از عمل گویی در اتاقی که زندگی می‌کردم، و فضا و افق قبلا گرفته بود، ناگاه پنجره‌اش رو به باغ و آفتاب گشوده شد. تجربه اقامتم در بیمارستان، گفت‌وگو با هم اتاقی‌ها، فرصتی بود که درباره مرگ بنویسم. اولین باری بود که گذارم به بیمارستان در آغاز شصت و پنج سالگی افتاده بود.
مرگ بر ره ایستاده منتظر
خواجه از بهر تماشا می‌رود!
در کتابی که فعلاً نامش: معرکه با مرگ یا محاکات با خیام است، به موضوع مرگ پرداخته‌ام. کتاب را نوشته‌ام. همان ویرایش‌های مدام و صیقل زدن عبارات و زنجیره بی‌پایان اندیشه و مشورت!
کتاب تفسیر زیارت عاشورا، تمام شده است. در مرحله ویرایش هستم. امیدوارم، این سه کتاب ظرف دو سال آینده منتشر شود.
پروژه مطالعات قرآنی‌ام، فصل مستقلی است. کتاب سوره کهف، نخستین مجلد از مجموعه‌ای بود، که سوره یوسف، مریم، ابراهیم، قصص، مجلدات دیگر آن هستند. این مجموعه یک مقدمه دارد که همان کتاب شکوه شگفت‌انگیز قرآن مجید است.
کتاب «‌کیمیای کلمه»، همان کتابی است، که از آن به‌عنوان کتاب عمرم یاد می‌کنم. نوشتن هر بخش این کتاب، نیاز به حال مناسب دارد! حالی که زودیاب نیست. در نوشتن هم نبایست شتاب کرد.
«رند عالم‌سوز»، داستان دوستی و موانستم با سید محمد صمصام در اصفهان است. سال‌های دوران دانشجویی در شهر محبوب اصفهان، مهرماه سال ۱۳۵۲ تا تیرماه سال ۱۳۵۶، فرصت طلایی داشتم تا با شهر اصفهان و مکتب و مدرسه اصفهان با حاج آقا رحیم ارباب، آیت‌الله غروی، آیت‌الله طاهری، آیت‌الله رفاهی، آیت‌الله نجفی، آیت‌الله فقیه ایمانی، دکتر لطف‌الله هنرفر و استاد حمدالله شارقی، دکتر مهدی کیوان و عباس غازی و حسین مهیاری، مرشد حسن و… آشنا شوم. این کتاب روایت همان سال‌هاست، غوطه خوردن در مکتب فلسفه و هنر و فرهنگ و معماری اصفهان! امیدوارم این کتاب در آینده‌ای نه چندان دیر منتشر شود.

*ادوارد مورگان فورستر در كتاب «جنبه‌هاي رمان» كه گردآمده از سخنراني‌هاي فورستر در كالج ترينيتي كمبريج است، نكته مهمي دارد. او مي‌گويد يكي از مهمترين وظايف داستان «روايت زندگي مبتني بر ارزش» است. جهد بليغ شما در داستان‌نويسي بر همين مبنا استوار بوده است. كه در دو مجلّد حاج آخوند و شيخ بي خانقاه اين مضمون احياء ارزش‌هاي نفيس گمشده، به اوج خود رسيده است. استقبال چشمگير مخاطبان از كتاب حاج آخوند تا چاپ سيزدهم هم مؤيد همين امر است. اما گاه قصّه شبيه يك قصر مجلّل در عوالم خيال جلوه مي‌كند و در تضاد يا ناهمخواني با واقعيات زندگي روزمره بر مي‌آيد. چگونه مي‌توان اين فواصل را كمرنگ كرد تا در عالم واقع هم رنگ و بويي از آن ارزش‌هاي نفيس گمشده را شاهد باشيم؟ خود شما چه تجاربي در اين زمينه داريد؟

همه فیلسوفان الهی مثل افلاطون و فارابی و توماس مور که کتاب مدینه فاضله نوشته‌اند، می‌دانسته‌اند که انسان‌ها، در جست‌وجوی حقیقت گمشده و آرمان فراموش شده‌اند. اسطوره‌ در واقع همان آرمان‌های گمشده در زندگی انسان است که در لباس افسانه رنگ واقعیت یافته است. مگر زندگی، سخن و سلوک پیامبر اسلام و امیر مؤمنان و در درجاتی پایین‌تر، بندگان صالح خداوند، تصورش در روزگار ما مثل قصری مجلل در عالم خیال نیست!؟ ما می‌بایست این زندگی‌ها، این مکتب و مدرسه‌های انسان‌ساز را زنده نگاه داریم. مثل همان پیلی که همواره به یاد هندوستان است، تا بداند کجایی است و به کجا می‌رود. سخن و سلوک حاج آخوند که از او با عنوان شیخ بی خانقاه تعبیر کرده‌ام و البته این تعبیر را از بیت بسیار درخشنده حافظ وام گرفته‌ام:
رطل گرانم ده ای مرید خرابات
شادی شیخی که خانقاه ندارد
با همین انگیزه نوشته شده است. به قول عبید زاکانی تا تفاوت میان مذهب منسوخ و مذهب مختار تبیین شود. به قول عبدالواسع جبلی:
منسوخ شد مروت و معدوم شد وفا
و ز هر دو نام ماند چو سیمرغ و کیمیا
مع‌الوصف عبدالواسع می‌داند که او می‌بایست، از وفا و مروت و خردمندی سخن بگوید. بیت آخر قصیده‌اش این است:
مرد آن بود که روی نتابد ز دوستی
لو بسّت الجبال او انشقّت السماد
به‌رغم همه درد و داغ‌ها نویسندگان می‌بایست از شعله امید و شادی نگاهبانی کنند. با دل خونین لب خندان بیاورند، جامعه ما به شادی نیازمند است. شادی حقیقی و نه شادی‌های مصنوعی. شادی عمیق و نه شادی سطحی. شادی تشنگی معنویت و نه شادی سیرابی از سراب و منگی و سرگیجه. اگر کتاب حاج آخوند و شیخ بی خانقاه، بتواند به خوانندگان، به ویژه جوانان این پیام را برساند، که می‌توان به دین و معنویت از زاویه‌ای دیگر نگاه کرد، زاویه‌ای که دین را سرشار از شادی روحانی و معنوی می‌داند، اساس دین‌ دوستی و محبت و شرم است، بنیاد دین خدمت به دیگری و گره‌گشایی از کار فروبسته دیگران، همچون باد بهاری است. دین زیبایی است! خرد ناب است. می‌توانم بگویم، کتاب‌ها مثل ماهی موسی و یوشع در دل دریا راهشان را پیدا کرده‌اند و موجب شادمانی من هم به‌عنوان نویسنده شده‌اند. در بخش: «آری آری زندگی زیباست!» در کتاب شیخ بی خانقاه، به گمانم تمام حرفم را زده‌ام!

*در كتاب شيخ بي خانقاه، به نقد عريان بوف كور هدايت پرداخته‌ايد. خواننده شاهد تلاش درخوري است كه در پي جايگزين كردن رويكرد روشني‌بخش و اميدآفرين زندگي‌محور با رويكرد پوچ انگار سرد و سياه يأس‌آور صورت گرفته است. تلاشي كامياب كه شما از آن ميدان تقابل، موفّق و پيروز بيرون آمده‌ايد. در بخشي از داستان آمده: هدايت نماينده طبقه‌اي است كه تبديل به پير خنزرپنزري شده كه آينده‌اي ندارد…و اين دترمینيسم تاريخ است كه كهنه مي‌رود و نو مي‌آيد. سال ٨٥ در مصاحبه با اعتماد مي‌گوييد: «در يك كلمه بگويم، سياست در شرق و در كشور ما، اگر در پايش گرانجاني كني، تو را تبديل به پيرمرد خنزرپنزري مي‌كند كه گزليكت بر مي‌داري و سر راه انديشه جوان و نسل نو مي‌ايستي»! كدام مؤلفه‌ها و راهكارها مي‌تواند از اين لطمه جلوگيري كند؟ كه آدمي در انتخاب ميان پير خنزرپنزري با پيرعشق مولوي يا پيرخردمند خيام يا پيردهقان فردوسي، در جانب دسته دوم قرار بگيرد؟ خود شما هيچ‌وقت در اين باره احساس خطر كرده‌ايد؟ و كدام تزكيه‌ها را در نظر گرفته‌ايد كه در دام نيفتيد؟

همین است که گفتید! در سیاست در مشرق‌زمین نبایست گران‌جانی کرد. عمر انسان با ارزش‌تر از آن است که تمامش صرف سیاست شود. صرف سیاست، از هر دو زاویه متقابل. سیاست و ضد سیاست. من در پنجاه سالگی با خودم عهد کردم که دیگر به سیاست به‌عنوان فعالیت و یا شغل نگاه نکنم. به سیاست به هیچ عنوان بازنگردم. هذا فراق بینی و بینه! تمام عمرم را، -هر چه بازمانده است- صرف فرهنگ و نوشتن کنم. اکنون که از آن تصمیم پانزده سال می‌گذرد و البته فضا و فرصت زندگی و کار من هم تغییر پیدا کرد، از آن تصمیم خرسندم.
البته، تردیدی نیست که ما نمی‌توانیم مطلقاً از سیاست به‌عنوان کوشش نظری و یا حتا موضع‌گیری سیاسی برکنار بمانیم. به‌ویژه هنگامی که انسان نسبت به کشور و ملت خود احساس مسئولیت می‌کند و می‌بیند، دشمنان کشور ایران و ملت ایران، دشمنان انقلاب اسلامی و نظام جمهوری اسلامی، درصدد انهدام مبانی انقلاب و نظام هستند. دیگر جای تنزه‌طلبی و زنده کردن گلایه‌های شخصی و حزبی نیست.
هدایت در نقطه‌ای ایستاده است، که مبانی دینی، مبانی اسلامی، مبانی انسجام وحدت ملی ایران را نشانه رفته است. بوف کور، بیانیه ویرانی و مرگ است. سال‌های سال بود، که مترصد بودم، این مطلب را بنویسم. خوشبختانه سرانجام در صورتی مناسب نوشته شد. مردم ما به ویژه نسل نو به امید و صیقل زدن اراده و بلند پروازی و برهم زدن چرخ نیازمندند، اگر غیر مرادشان گردد! نه این که با تریاک و افیون و زندگی در دخمه و تکه تکه شدن مادی و معنویِ روح و جسم منهدم شوند.

*شما در سال‌هاي اخير، همواره از اولويت تحقيق و پژوهش و تعلّق به جهان داستان -كه آن را آرمان گمشده خودتان تلقي مي‌كنيد- سخن به ميان آورده‌ايد. از سوي ديگر، هيچ‌گاه عملاً از سياست بركنار و دور نمانده‌ايد. اين در حالي است كه آثار سوء سياست در زندگي شما قابل كتمان نيست. و ثمرات شيرين نويسندگي و داستان‌سرايي هم وضوح دارد. در كتاب شيخ بي خانقاه و در داستان هفت خوان بزرگمهر، زهري از آن اثرات مخرّب جوشيده است. و اين كشاكش سالهاست كه با شما است. جايي در ميانه نقد بوف كور از زبان شخصيت داستان مي‌گوييد: اگر جاي او بودم، گلدان راغه را زير باران مي‌گرفتم و مي‌شستم! آيا در رابطه با فضاي پرخدشه سياست در زندگي‌تان، به چنين تعبير و اقدامي انديشيده‌ايد؟

پاسخ به این پرسش را فشرده می‌کنم. من اهل نومیدی و شکایت و ملالت نیستم! به تعبیر مولوی:
ما بر این درگه ملولان نیستیم
که ز بُعد راه هر جا بیستیم
فرصت کمیاب زندگی را نبایست با دریغ و گلایه و ملالت بر باد داد. از سویی، «عسی ان تکرهوا شیئا و هو خیر لکم» من که در زندگی جز خیر و نعمت و سایه لطف و عنایت خداوند رحمان چیزی ندیده‌ام. ما رایت الّا جمیلا!
مطلبی که از بوف کور، نقل کردید، متناسب با همین رویکرد به زندگی است. رویکرد هدایت به مرگ است، به همین خاطر خودش را می‌کشد، من اگر صد سال هم خداوند عمر بدهد، سال به سال شادمان‌تر و ان‌شاء‌الله شاداب‌تر به‌لحاظ روحی و معنوی خواهم بود. من اکنون این بخت خوش را دارم که با هر سه نوه‌ام، به ویژه ماهان دانا، که روشنای چشم و ستاره امید من است و چهارده ساله، و کتاب سوره کهف را به او تقدیم کرده‌ام، هم سخن می‌شوم. شاهد شکفتگی او و هم نسل‌های او هستم. شما ببینید، در بوف کور چه ویرانی و مصیبتی برپاست! در یک کلام:
اگر غم لشگر انگیزد که خون عاشقان ریزد
من و ساقی به هم سازیم و بنیادش براندازیم.
برانداختیم!

*فلوبر، يكي از كاركردهاي ادبيات را «تربيت احساسات» عنوان مي‌كند. اين خط سير در اراده شما به داستان‌سرايي مشهود است. به‌خصوص در دو مجلد قصه‌هاي حاج آخوند، تبلور ويژه‌اي دارد. اما واقعيت اين است كه ما در عبرت‌آموزي‌ها از تعاليم و معارف عظيم خودمان، چندان ملت كامكار و بخت‌ياري نبوده‌ايم. شما هم در رمان سهراب‌كشان و هم در مصاحبه‌اي به اين موضوع تصريح داشتيد كه ما از هزار سال پيش تا به امروز، همواره كوچك شده‌ايم. غرب اما سخن فلوبر را تنها مرّكبي بر كاغذ رها نكرد و در اين كوشش ناكام نبود. تحت تاثير همين اتمسفر فرهنگي، ايشي گورو از ژاپن به انگلستان هجرت كرد و پس از سال‌ها دمساز بودن با آن محيط فرهنگي، كتاب «بازمانده روز» را نوشت. تجارب متنوع شما از زندگي در غرب، و ملاحظه شيوه‌هاي تأثير و تأثر فرهنگي، رهيافت بهينه‌اي در بر داشته است؟ و از مصاحبت با نويسندگاني مهاجر و تجارب زندگي فكري آنان در هجرت، كدام چراغ‌ها در ذهن و زندگي شما روشن شده است؟

من نگاهم به ملت ایران و جوانان کشور خودمان است. البته اگر اثری به تعبیر ارنست همینگوی درست نوشته شود، بومی بودن اثر منافاتی با جهانی شدن اثر ندارد. چنانکه موسم هجرت به شمال نوشته طیب صالح یا کیمیاگر نوشته پائولو کوئیلو بومی هستند و البته جهانی. ایشی گورو که از قضا من درست هم سن و سال او هستم! وقتی پنج ساله بود در سال ۱۹۵۹ خانواده‌اش به انگلستان مهاجرت کرد. در فرهنگ و زبان انگلیسی بالید و رشد کرد. من در پنجاه سالگی! به انگلستان آمدم و البته نمی‌خواهم برای همیشه اینجا بمانم! از این رو در ذهنم فقط چراغ ایران و ملت ایران و زبان و فرهنگ و ادب فارسی می‌درخشد.

*مشهور است كه شخصيت‌هاي داستاني، نويسنده را رها نمي‌كنند. بلكه در زندگي فكري او سهيم مي‌مانند. حال، تأثير حاج آخوند در زندگي شما، امروز چگونه است؟ شما در روزنوشتي به مناسبت ٦٠ سالگي خودتان، به روزگار و احوال شيخ عبدالله مغربي اشاره جاذبي كرديد. در مراحل مختلف زندگي‌تان هم بي‌همراهي پير خردمند نبوده‌ايد. حاج آخوند، آيت‌الله احمدي، صمصام، شيخ ناظم حقاني، شيخ بن بيه، و… اكنون كه رو به سوي ٧٠ سالگي داريد، همچنان در جست‌وجوي پير راهنما هستيد؟ و يا ديگر نيازي احساس نمي‌كنيد؟ و تا هفتاد سالگي را صرفاً به داستان‌نويسي خواهيد پرداخت؟ كار و زندگي در فضاي تك بُعدي، تحمل‌پذير است؟

نیاز به راهنما و به اصطلاح پیر طریق، نیاز همه عمر است، تمام عمر یک مرحله است و:
قطع این مرحله بی همرهی خضر مکن
ظلمات است بترس از خطر گمراهی
واقعیت این است که معارف دینی و مذهبی ما، در حقیقت همان پیر طریق است. توجه و توسل به اهل بیت عصمت و طهارت همان حقیقت پیر طریق است. قرآن مجید ستاره راهنماست. مثل آفتاب در روز و ماه در شب می‌تابد و راه را نشان می‌دهد. در این مسیر گاه بخت یار می‌شود و انسان با کسانی آشنا و مصاحب می‌شود، که خود چراغ راه شده‌اند. ممکن است از دنیا رفته باشند. برای من، انصافاً بیش از همه، مرحوم علامه طباطبایی، که یک بار توفیق زیارتش را در جوانی داشتم و برای همیشه آینه درخشنده چشمانش که جلوه زیبایی الهی بود، در خاطرم ماند. المیزان ایشان و نیز البیان و مهم‌تر از همه رساله‌الولایه ایشان برای من مثل ستاره راهنماست. استادانی که در طول زندگی داشته‌ام. هنوز هم وقتی نهج البلاغه می‌خوانم، شرح نهج‌البلاغه می‌خوانم، در کلاس درسم از نهج‌البلاغه سخن می‌گویم، خودم را همان نوجوانی احساس می‌کنم که در مکتب درس نهج‌البلاغه آیت‌الله سیدکاظم میریحیی نشسته‌ام و شمّه‌ای واگو از آن خوش حال‌ها!
این حال و احوال، گویی با شیر اندرون شد و با جان بدر رود. بدیهی است که دریافت‌های انسان، در دوران کودکی و نوجوانی و جوانی گوهر دیگری دارد. چیز دیگری است. داستایوسگی در آخرین صفحه رمان برادران کارامازوف نوشته است، گاه یک خاطره دوران کودکی تمام زندگی ما را می‌سازد. کتاب حاج آخوند و شیخ بی‌خانقاه بیان همان خاطراتی است که به زندگی گرمی و شور و ارتقاء می بخشد.

انتهای پیام

برچسب ها

نوشته های مشابه

یک پیام

  1. توبه کردم نخورم می جزامشب فرداشب وشب های دگر………البته اقای مهاجرانی بعضی مواقع برای پاسخ دادن به ابهامات نیازمندشما در شبکه های مطرح هستیم…

    2
    1

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

بستن