معنای دعا در قرآن

سخنرانی محمد مجتهد شبستری، روشنفکر‌ دینی در شب ۱۹رمضان ۱۳۸۶ در حسینه ارشاد را به نقل از وبسایت آقای شبستری می‌خوانید:

در قرآن کریم آمده است: «وَإِذَا سَأَلَک عِبَادِی عَنِّی فَإِنِّی قَرِ‌یبٌ أُجِیبُ دَعْوَهَ الدَّاعِ إِذَا دَعَانِ فَلْیَسْتَجِیبُوا لِی وَلْیُؤْمِنُوا بِی لَعَلَّهُمْ یَرْ‌شُدُونَ» (بقره: ۱۸۶).‏

به مناسبت شب‌های قدر، که برای مسلمانان بیش از هرچیز با مفهوم دعا در ارتباط است، ‏می‌خواهم دربارۀ معنای دعا در قرآن صحبت کنم. در جامعۀ ما، اوضاع و احوال سیاسی و ‏اجتماعی سبب شده تا عدۀ زیادی از هر آنچه رنگ دین و خدا دارد دل‌زده و مأیوس شوند. فکر ‏می‌کنم علت چنین وضعی آن است که این مفاهیم در جامعۀ ما به‌صورتی خشن و غیر قابل ‏قبول مطرح می‌شوند و با تجربه‌هایی مخرب همراه شده‌اند. ما امروز نیاز شدید داریم از ‏منظری دیگر به آن‌ها بپردازیم.‏

گاهی اوقات جامعه نیاز دارد خدا از آسمان به زمین آورده شود و گاهی نیاز دارد خدا از ‏زمین به آسمان برده شود. معنای این سخن آن است که هروقت خدا در آن دوره‌ها قرار گرفته ‏باشد و مورد توجه نباشد، کسانی باید انسان‌ها را به خدا متوجه کنند خدایی را که مطرح ‏نیست، مطرح ‌کنند. این امر را می‌توان چنین تعبیر کرد ‌که خدا را از آسمان به زمین ‌آورند و ‏خدایی را که مورد غفلت است و انسان‌ها به آن توجهی ندارند دوباره مطرح ‌کنند و توجه‌ها را ‏به‌سوی آن جلب ‌کنند. اما در بعضی از جوامع خدا آن‌قدر همه‌جا پخش می‌شود که ‏مبتذل می‌شود. هرکسی دعوی ارتباط با خدا می‌کند و هر عمل واقعاً زشتی به نام خدا انجام ‏می‌گیرد. از در و دیوار به نام خدا صد گونه صدا شنیده می‌شود، رسانه‌های عمومی همه این ‏رنگ را به خود می‌گیرند، کوچه و خیابان این رنگ را به خود می‌گیرد. هرجا پا می‌گذاریم، ‏می‌بینیم پرچم و شعاری دینی هست. رادیو را باز می‌کنیم اول و آ‌خرش اسم خداست. اخبار را ‏گوش می‌کنیم اولش نام خدا و صلوات بر پیامبر است. هر مجری در تلویزیون می‌خواهد ‏برنامه‌ای اجرا کند، ابتدا یک موعظۀ دینی می‌کند و بعد برنامه‌اش را شروع می‌کند. سخنانی ‏که تنها افراد خاصی می‌توانند آن را به‌صورت مؤثر بیان کنند در این رسانه‌ها از زبان هرکس ‏شنیده می‌شود. اما از طرف دیگر گردانندگان اصلی این اوضاع و محافل و رسانه‌ها نه‌تنها ‏عملاً به معنویت، زندگی روحانی، پاکی اخلاقی، امانت‌داری، وفای به عهد و پیمان، ‌راست‌گویی، محبت و شفقت توجه نمی‌کنند، بلکه در سراسر جامعه دروغ و خشونت رواج ‏می‌دهند. در چنین وضعیتی، مفهوم خدا یک مفهوم مبتذل می‌شود و دل‌زدگی ایجاد می‌کند. ‏هرکسی می‌خواهد از چنان خدایی که تبلیغ می‌شود فرار کند و خدای قابل قبولی برای خود ‏پیدا کند و یا اینکه اصلاً خدا را رها کند و راحت شود. در چنین اوضاع و احوالی باید کار ‏دیگری کرد. باید خدا را از زمین به آسمان برد؛ یعنی تعالی خدا را دوباره مطرح کرد.

باید به ‏این موضوع پرداخت که مسئلۀ خدا و معنویت چیزی نیست که هرکسی و گروهی به نام آن و یا ‏رنگ و لعاب آن هرچه خواست، بگوید و هرچه خواست، بکند. مسئلۀ خدا متعالی‌تر و ‏مقدس‌تر از این است. باید توضیح داد که قداست خدا این نیست که همه‌جا را فقط پر از نام ‏خدا کنند و آیۀ قرآن بنویسند قداست خدا چیز دیگری است. قداست خدا این است که انسانی ‏که روی زمین زندگی می‌کند و کارهای فسادآمیز می‌کند و موجود ناتمام و مضطری است هر ‏کاری که می‌کند، چه دنیوی چه اخروی چه برای خود یا برای دیگران، همواره متوجه این آیه ‏باشد که «وَ مَا قَدَرُوا اللّهَ حَقَّ قَدْرِه» [هیچ‌گاه انسان‌ها نتوانسته‌اند حق خدا را ادا کنند] ‌‏(انعام: ۹۱). بدانند که هیچ‌گاه آنچه دربارۀ خدا گفته‌اند و می‌گوییم، مساوی خدا نیست و فقط ‏تفسیری از خداست. هیچ‌گاه آنچه عمل می‌کنیم، تمام آنچه خدا گفته نیست و همیشه گفته‌ها ‏و اعمالی در برابر خدا ناتمام است و ساحت خدا برتر از آن‌هاست. قداست خدا این است که ‏هیچ‌کس ادعای عصمت علمی و عملی نکند و خود را واجب‌‌الاطاعه نداند. احتمال خطا و ‏اشتباه و گناه دهد و استغفار را در هیچ لحظه‌ای فراموش نکند و واجب‌الاطاعه‌بودن را ‏مخصوص خداوند بداند.‏

ما امروز در جامعۀ خود باید خدا را به آسمان ببریم؛ یعنی «علوّ» او را به او بازگردانیم تا ‏بتوانیم تشخیص دهیم، در میان سخنانی که به او نسبت می‌دهند، کدام سخن می‌تواند سخن او ‏باشد و، در میان اعمالی که به نام او انجام می‌دهند، کدام عمل می‌تواند به نام حکم او نوشته ‏شود. تنها از این راه است که حق و باطل از هم جدا می‌شود. در ارتباط با «علوّ خدا»، دو ‏مفهومْ بسیار عمده و اساسی‌اند: «دعا» و «استغفار». دربارۀ استغفار در فرصت دیگری ‏صحبت خواهم کرد. امشب دربارۀ دعا صحبت می‌کنم.‏

ابتدا آیه‌ای را که خواندم معنا می‌کنم و بعداً به چند آیه، که در ارتباط با همین مفهوم است، ‏می‌پردازم. سپس تعبیراتی را که در این آیات به کار برده شده و ارتباط آن‌ها را با یکدیگر تحلیل ‏می‌کنم تا از طریق این تحلیل به این مطلب برسم که معنای دعا در قرآن چیست؟ در آیۀ ۱۸۶ ‏سورۀ بقره چنین آمده: «هرگاه بندگان من از تو دربارۀ من بپرسند، (بگو)‌ من به آن‌ها چنان ‏نزدیک هستم که هرکس مرا بخواند من همان وقت به او جواب می‌دهم. (حال که این‌طور ‏است) پس آن‌ها (از صمیم دل و درون) به من جواب دهند و به من ایمان ورزند تا از این طریق ‏رشد پیدا کنند» (از طریق خواندن من و جواب‌خواستن از من و پاسخ‌دادن من و پاسخ‌دادن ‏آن‌ها به جواب من و ایمان‌‌ورزی آن‌ها به من). مفهوم‌هایی در این‌ آیه وجود دارند: سؤال (مفهوم ‏اول)، بندگان (‌مفهوم دوم)، ‌نزدیکی خدا به انسان (مفهوم سوم)، جواب‌خواستن از خدا (مفهوم ‏چهارم)، جواب‌دادن خدا (مفهوم پنجم)، پاسخ‌دادن بندگان به جواب خدا (مفهوم ششم)، ‏ایمان‌‌ورزی آن‌ها به خدا (مفهوم هفتم)، رشد بندگان (مفهوم هشتم).‏

دربارۀ حقیقت دعا چند آیۀ دیگر را هم مختصراً ‌می‌خوانم و به مفاهیم موجود در آن‌ها هم ‏اشاره می‌کنم تا بعداً مجموعۀ این مفاهیم را کنار هم بگذارم و ارتباطشان را بیان کنم. «اُدْعُوا رَ‌بَّکمْ تَضَرُّ‌عًا وَخُفْیَهً إِنَّهُ لَا یُحِبُّ الْمُعْتَدِینَ» [ای انسان‌ها بخوانید پروردگارتان را با تضرع و ‏پنهانی، پروردگار شما کسانی را که سرکشی می‌کنند (دعا نمی‌کنند) دوست نمی‌دارد] (اعراف: ‌‏۵۵). در این آیه، مفهوم «تضرع» وجود دارد و آیه می‌گوید دعا از روی تضرع باشد و مفهوم ‌‏«خُفیه» وجود دارد، یعنی دعا پنهانی باشد. ‏

‏«وَ قالَ رَبُّکمُ ادْعونی أَستَجِب لَکم» [پروردگار شما گفته است مرا بخوانید که به شما ‏جواب خواهم داد] (غافر: ۶۰). مفهوم جواب‌دادن خدا در این آیه هم تکرار شده است. در آیۀ ‏دیگری آمده «وَ ادْعُوهُ مُخلِصینَ لَهُ الدین» [خدا را بخوانید به‌صورتی‌که دین را برای او ‏خالص می‌گردانید] (اعراف: ۲۹). اینجا با مفهوم «اخلاص» (خالص‌گردانیدن) روبه‌رو ‏می‌شویم. آیۀ دیگری که خواندن آن بسیار هم متداول است: «أمّنْ یُجیبُ المُضْطَرَّ إذَا ‏دَعاهُ وَ یَکشِفُ‌ السّوءَ» [چه‌کسی پاسخ می‌دهد به انسان درمانده وقتی او خدا را می‌خواند، و ‏چه‌کسی گرفتاری و درماندگی او را برطرف می‌کند؟] (نمل: ۶۲). در این آیه هم دو مفهوم ‌‏«اضطرار» و «کشف‌سوء» وجود دارد.‏

از مفاهیمی که در این آیات هست تعدادی مربوط به دعاکننده و تعدادی مربوط به ‏خداست. از آنچه به انسان مربوط می‌شود، یکی مفهوم سؤال است. در قرآن کریم، مشتقات ‌‏«دعا» در معانی مختلفی به کار برده شده‌اند، اما در آیه‌هایی که خواندم معنای دعا سؤال و ‏استغاثه است. سؤال نه به معنای پرسش علمی یا فلسفی، بلکه به این معنا که انسان پاسخی ‏برای «چگونه زیستن»، «چگونه بودن» و «چگونه مردن» می‌طلبد. خلاصه این سؤال آن است ‏که انسان می‌گوید‌ای خدا کجایی؟ تنهایم، به دادم برس، راهی نشانم ده، از وحشت تنهایی و ‏سرگردانی نجاتم ده. استغاثه هم چنین چیزی است از مادۀ «غوث» است. یک نوع طلب از ‏روی اضطرار است. این سؤال کار انسان است. مفهوم دوم تضرع است؛ یعنی التماس و اصرار. ‏وقتی انسان خدا را می‌خواند، با تضرع بخواند نه با بی‌تفاوتی و خونسردی. مفهوم سوم، که به ‏انسان مربوط است، مفهوم خُفیه است. این خواندن را پنهانی یا در نهان خود انجام دهد. در ‏خواندن خدا تظاهر نکند. دعا چیزی نیست که سر هر کوی و برزن آن را بخوانند و داد بزنند و ‏از تلویزیون پخش کنند، بلکه به خلوت و تنهایی و تمرکز احتیاج دارد. مفهوم بعدی، که به ‏انسان مربوط است، اخلاص است. خواندن خدا باید با اخلاص انجام شود؛ یعنی صرفاً دعا ‏باشد و خواندن نه چیزی بیش از خواندن؛ یعنی نه برای چیزی و حاجتی خدا را خواندن، بلکه ‏خود او را خواستن و خود او را خواندن و طلب‌کردن. مفهوم دیگری که با انسان ارتباط دارد ‏اضطرار است. اضطرار یعنی درماندگی و ‌بیچارگی. مضطر در مقام دعا کسی است که برای ‏خود چاره‌ای نمی‌بیند و مطلقاً‌ درمانده است. نکتۀ مهم دیگری که به انسان مربوط است جواب‌دادن انسان به جواب خدا و ایمان‌ورزیدن او به خداست. رشد انسان براثر این تعامل دوجانبه ‏میان خدا و انسان و مربوط به انسان است.‏

اما آنچه از مفاهیم یادشده در آیات فوق به خدا مربوط است یکی نزدیکی خدا به انسان ‏است. در آیۀ دیگری هم آمده «نَحْنُ أقرَبُ الَیهِ مِن حَبْلِ ‌الوَرید» [خدا از رگ گردن به انسان ‏نزدیک‌تر است] (ق: ۱۶) که تعبیر بسیار لطیفی است. در آیۀ دیگری گفته شده: «قُلْ مَا یَعْبَأُ بِکمْ رَ‌بِّی لَوْلَا دُعَاؤُکمْ» [اگر شما خدا را نخوانید، خدا به شما اعتنا نمی‌کند] (فرقان: ۷۷). ‏مفهوم دیگری که باز هم به خدا مربوط است جواب‌دادن است. وقتی خدا خوانده شد، جواب ‏می‌دهد. در بعضی از آیات، تعبیر «اُجیبُ» و در بعضی دیگر تعبیر «استجابت» خدا آمده است. ‏در استجابت معنای بیشتری هست. یعنی من (خدا) هم دنبال این هستم که به شما جواب دهم و ‏جواب‌دادن به شما را طلب می‌کنم. کشف سوء نیز از مفاهیم مربوط به خداست. آن ناامیدی‌ها ‏و بیچارگی‌ها و ابرهای تیره و تاری را که به دور وجود انسان پیچیده شده برطرف‌کردن و ‏انسان را به روشنایی و آرامش و کمال رساندن.‏

حال این سؤال مطرح است که چطور انسان دچار تضرع، سؤال، استغاثه، و اضطرار ‏می‌شود و چه هنگام با خود خلوت می‌کند تا در پنهانی کسی را بخواند. چطور انسان درصدد ‏برمی‌آید که این خواندن را خالص بگرداند. و خلاصه اینکه خاستگاه خواندن خدا (دعا) و راه‌‏افتادن روندی «وجودی» پس از آن کجاست و چگونه است؟ ممکن است تصور کنیم این ‏گرفتاری‌ها و مشکلات معمولی زندگی آدمی هستند که چنین وضعیت‌هایی برای او پیش ‏می‌آورند. آیا این درست است؟ این تصور با آنچه دربارۀ دعا در قرآن آمده، نمی‌خواند. اینکه ‏هروقت احتیاج پیدا کردی دعا کنی، معنای اصلی دعا در قرآن نیست، چون در آیات متعددی ‏از انسان خواسته شده همیشه خدا را بخواند نه‌تنها زمانی که مشکلی پیدا می‌کند. یعنی انسان ‏از آن جهت که انسان است و تا آن زمان که عمر می‌کند باید دعا کند، چه در گرفتاری باشد ‏چه نباشد. از یک سو، از انسان خواسته شده همیشه اهل دعا باشد و از یک طرف هم خواسته ‏شده آن‌گونه دعا کند که اشاره کردم. اگر مجموع این مفاهیم را کنار هم بگذاریم، معنایش آن ‏است که انسان، از آن نظر که انسان است، اگر به وضعیت انسانی خود آگاه شود، هیچ‌وقت از ‏تضرع دور نمی‌شود. از سؤال، استغاثه و اضطرار دور نمی‌شود، از روی‌آوری به خلوت و پنهان ‏و اخلاص دور نمی‌شود. در معنی واژۀ «صلاه» هم، که یک فریضۀ دائمی است، گفته شده صلاه ‏یعنی دعا. پس قرآن کریم دعا را عملی می‌داند که انسان باید همیشه و با همان حالاتی که ‏گفتیم به آن بپردازد.‏

اکنون، با توجه به این مقدمات، معنای دعا در قرآن را چگونه بفهمیم؟ مطلب این است که ‏نگرانی و اضطرار و سؤال و استغاثه و تضرع در زندگی، وضعیت‌هایی در زندگی انسان هستند ‏که انسان را همیشه همراهی می‌کنند به شرط آن‌که آدمی به آن‌ها توجه کند و از آن‌ها آگاه ‏شود. شرح قضیه این است که ما انسان‌ها دو گونه تجربه داریم که ما را در یک دوراهی قرار ‏می‌دهند که تصمیم‌گیری و رهاشدن از آن کار بسیار مشکلی است. ما انسان‌ها، از آن نظر که ‏انسان هستیم، هروقت آزادانه زندگی و فکر می‌کنیم و از مشغله‌هایمان فارغ می‌شویم، گذران‌بودن خود را تجربه می‌کنیم. ما موجوداتی هستیم هر لحظه تهدیدشده به عدم؛ این لحظه ‏هستیم و لحظۀ دیگر نمی‌‌دانیم هستیم یا نه. ما موجوداتی نه‌تنها گذران بلکه تنها هستیم.

‏علاوه‌بر این‌ها، هیچ‌چیز در اختیار خودمان نیست. هیچ تضمینی برای خودمان نداریم. اما از ‏طرف دیگر، این تجربۀ تنهایی و گذران‌بودن و فقیر محض‌بودن در یک متن جاودانه صورت ‏می‌پذیرد، مثل رودخانه‌ای که آب همیشه در آن جریان دارد اما بستر رودخانه ثابت است. ‏ممکن است در طول صدها سال میلیون‌ها متر مکعب آب از رودخانه‌ای عبور کرده باشد، اما ‏این آب‌ها از بستر ثابت رودخانه عبور کرده‌اند. ما انسان‌ها تجربه می‌کنیم که تنها گذران و ‏فقیر هستیم، اما در متنی جاودانه. یعنی گرچه همه می‌روند و می‌آیند، اما مثل اینکه بستری ‏وجود دارد که همه در آن می‌روند و یا می‌آیند، پدر و مادر و برادر و خواهر و آشنایان در آن ‏می‌روند و می‌آیند. کودکی، جوانی، ‌نوجوانی، سال‌خوردگی و پیری در آن بستر انجام می‌شود. ‏نمی‌توان گفت هیچ‌چیز نمی‌ماند و عدم مطلق محقق می‌شود. ما این را تجربه می‌کنیم که تمام ‏این شدن‌ها در بستری انجام می‌گیرد که جاودانه است. در قرآن آمده « کلُّ مَنْ عَلَیْهَا فانٍ وَیَبْقَىٰ وَجْهُ رَ‌بِّک ذُو الْجَلَالِ وَالْإِکرَ‌امِ» [همۀ هر آنچه در زمین است فانی می‌شود، اما وجه ‏پروردگار صاحب جلال و عزت تو باقی می‌ماند] (الرحمان: ۲۶-۲۷). انسان مثلاً فکر ‏می‌کند من می‌روم، ولی کرۀ زمین می‌ماند و بعد فکر می‌کند زمین هم روزی می‌رود و بعد فکر ‏می‌کند که منظومۀ شمسی هم می‌رود. انسان دائماً‌ مرزهای موجود را می‌شکند و جلو می‌رود و ‏گذران‌بودن را به همه‌چیز سرایت می‌دهد، ولی درنهایت نمی‌تواند از «عدم مطلق» تصوری ‏داشته باشد و این آن‌ چیزی است که در تجربۀ او باقی می‌ماند. هرکس در فرصت خلوتی به ‏درون خود مراجعه کند، از این دو نوع تجربه در درون خودش آگاه می‌شود. چرا عده‌ای از ‏انسان‌ها هیچ‌وقت نمی‌خواهند با خودشان تنها باشند؟ علتش آن است که آگاهی به گذران‌‏بودن، تنهابودن و فقیربودن آن‌ها را اذیت می‌کند و تحمل این تجربه‌ها برایشان سخت است.‏

حال می‌گوییم اضطرار، ترس و نگرانی و سؤال انسان از آنجا ناشی می‌شود که او این هر ‏دو تجربه را با هم دارد. از یک سو، آن تجربه‌های وجودی را دارد و از سوی دیگر، لذتی از ‏جاودانگی را می‌چشد. این جاودانگی‌ای است که گرچه از آن حظی می‌برد، ولی برایش ‏حاصلی ندارد و فوراً از دستش می‌رود و او را تنها و درمانده برجای می‌گذارد. این تجربه‌های ‏توأمان فنا و جاودانگی، در درون انسان، اضطرار و نگرانی ایجاد می‌کند. بیچارگی مطلق و ‏بنیادینی که انسان دارد دقیقاً از همین‌جا سرچشمه می‌گیرد. ممکن است بسیاری از افراد ‏بگویند ما اضطرار و اضطراب نداریم. بله، چون ما پناهگاه‌هایی برای خودمان درست کرده‌ایم ‏چنین فکری می‌کنیم. وقتی از این پناهگاه‌ها بیرون بیاییم، معلوم می‌شود در درون ما چه ‏چیزهایی وجود دارد و چه خبرهایی هست.

روان‌شناسان و انسان‌شناسان معتقدند کسانی که به این اضطرار آگاهی پیدا می‌کنند سه ‏راه در پیش دارند: نفی تنها و گذران و فقیربودن، نفی جاودانگی، پذیرفتن اضطرار و اضطراب ‏خود و زندگی‌کردن با آن. یک عده پایان‌پذیری را نفی می‌کنند و یک عده جاودانگی را نفی ‏می‌کنند. کسانی که پایان‌پذیری را نفی می‌کنند به جاودانه‌های دروغین پناه می‌برند. مثلاً ‏یکی مال را جاودانه می‌سازد و به آن پناه می‌برد و از این طریق گذران‌بودن و تنهایی خود را ‏می‌پوشاند تا آن را نبیند و احساس نکند. یکی شهرت،‌ دیگری علم، دیگری مقام و قدرت را و ‏دیگری هنر را. هرکس به گونه‌ای در زیر این خیمه‌ها سُکنا می‌گزیند و به خود القای امنیت و ‏جاودانگی می‌کند. این اشخاص به اَشکال مختلف تجربۀ پایان‌پذیری و گذران‌بودن خود را نفی ‏می‌کنند. اما عده‌ای دیگر آنچه را از تجربۀ جاودانگی به دست آورده‌اند، ولی در دست آن‌ها ‏باقی نمانده آن را نفی می‌کنند. آن‌ها می‌گویند اصلاً جاودانگی در کار نیست و ما دربارۀ آن ‏فریب خورده‌ایم. این‌ها کسانی هستند که در یأس و تجربۀ پوچی غوطه می‌خورند و نهایتاً در ‏خود فرومی‌روند و مثل آب راکد می‌شوند و بالأخره در زیر یوغ هستی از میان می‌روند. شما ‏حتماً با کسانی برخورد داشته‌اید که آن‌قدر منفی هستند که همه‌چیز را نفی می‌کنند. این‌ها ‏بدبین‌هایی هستند که به راز جاودانگی پشت کرده‌اند و خود را از انس با آن محروم ساخته‌‌اند. ‏دستۀ سوم کسانی‌اند که همین وضعیت ناآرام و نوسان میان گذران‌بودن و تجربۀ جاودانگی و ‏اضطراب ناشی از آن را می‌پذیرند و اصلاً خود را همین سان می‌یابند و با خود کنار می‌آیند و آرام ‏می‌گیرند به شرط آن‌که طوفان یک حادثه آن‌ها را متلاطم نسازد و توازن آن‌ها را بر هم نزند.‏

اما راه چهارمی هم هست که بعضی از ادیان بزرگ دنیا آن را مطرح می‌کنند و آن این است ‏که آدمی سعی کند از طریق کوشش دائمی برای رهاساختن خود از هرچه او را احاطه کرده و ‏محدود می‌کند و از طریق شکستن دیوارهای زندان وجودی‌اش (به قول مولانا) تجربۀ بستر ‏جاودانه را در خود ماندگارتر کند و اتصال‌های بادوام‌تری با آن برقرار سازد. همان جاودانگی که ‏بویی از آن به مشام جانش رسیده، اما نمی‌تواند آن را نگاه‌ دارد. در اصطلاح قرآن، دعا چنین ‏تلاش و کوششی است.

خواندن خدا درواقع همین است و به همین دلیل گفته شده بهترین ‏وقت دعا یک‌سوم آخر شب است، چون در ثلث آخر شب همه‌جا ساکت است و عواملی که ‏انسان را از تنهایی غافل می‌کنند در کار نیستند و آدم به‌خوبی می‌تواند تنهایی‌اش را احساس ‏کند و فردانیت خودش را تجربه کند. انسان در این حالت، که پدر و مادر و فرزند و همسرش ‏خوابیده‌اند، می‌تواند درک کند که تنهاست،‌ خودش است. با چنین وضعیتی، تضرع، استغاثه و ‏سؤال آغاز می‌شود. ما نباید از تنهایی فرار کنیم، بلکه باید خودمان مقدمات تنهاشدن را فراهم ‏کنیم. نباید از تجربۀ اضطرار فرار کنیم، بلکه باید مقدمات شکل‌گیری این تجربه را فراهم کنیم. ‏وقتی وجود پُر از استغاثه شود، پُر از سؤال و تجربۀ درماندگی و بیچارگی شود، اینجاست که ‏سؤال از خدا شروع می‌شود. انسان در این وضعیت یک منجی می‌خواهد، کسی را می‌خواهد که ‏به دادش برسد. اگر این وضعیت، که آن را وضعیت اضطرار و اضطراب می‌نامم، به‌درستی ‏تحقق پیدا کند، اجابت از سوی خدا شروع می‌شود. جواب‌دادن خدا، براساس آن چیزی که از ‏قرآن می‌فهمیم، این‌گونه شروع می‌شود که اولاً تجربۀ تنهایی و فردیت و اضطرار و اضطراب ‏انسان عمق پیدا می‌کند و انسان کاملاً و با تمام وجود به آن تن می‌دهد، سپس انسان به‌تدریج ‏در آن وضعیت با پیرامون خود، یعنی جهان، احساس خویشاوندی ‌می‌کند و عضوی از جهان ‏می‌شود و این همان است که محققان عرفان از آن به تجربۀ اتحاد با هستی تعبیر کرده‌اند. وقتی ‏شخص خود را عضوی و جزئی از جهان تجربه می‌کند، در این حال گویی جهان دریایی است ‏که او هم قطره‌ای یا موجی یا بخشی از این دریاست. از تنهایی رهاشدن همین است و جواب ‏خدا هم همین است. هرچه حالت دعا عمیق‌تر و طولانی‌تر شود، جهان فراخ‌تر و باعظمت‌تر ‏و مواج‌تر و رازآمیزتر تجربه می‌شود و این تجربه همان تجربۀ خود خداست، در آن حد که برای ‏انسان ممکن است. این‌گونه است که جواب‌دادن خدا همان ظهور خودِ خدا برای انسان است. ‏در حد طاقت انسان. به ما گفته شده مقدمات دعا را فراهم کنید. کسی به خدمت یکی از ائمه ‏علیهم‌السلام، ظاهراً امام چهارم، رسید و گفت من هرچه می‌خواهم در آخر شب دعا کنم حال ‏دعا پیدا نمی‌کنم. ایشان در پاسخ فرمودند: «قَیَّدَتْکَ ذنوبُک» یعنی گناهان تو زنجیرهایی به ‏دست‌وپای تو بسته‌اند که حتی آخر شب هم، که بلند می‌شوی و می‌خواهی تنها باشی، از دست‌‏وپای تو باز نمی‌شوند. یعنی این نمی‌شود که آدم در طول روز هرجور که خواست زندگی کند و ‏بعد آخر شب بلند شود و دعا کند.

من مکرر با این پرسش مواجه می‌شوم که افرادی علاقه‌شان ‏به عبادت و نیایش سلب شده است و می‌گویند حال دعا و نیایش پیدا نمی‌کنیم. به آن‌ها ‏همیشه عرض می‌کنم آدم نمی‌تواند هرجور که خواست زندگی کند و بعد نماز و دعای با حال ‏داشته باشد، این شدنی نیست. بنیان‌گذاران ادیان این مسائل را در یک مجموعه مطرح کرده‌اند. ‏آن‌ها نگفته‌اند که آدم می‌تواند هر کاری کند و بعد دعا کند و نماز بخواند و این‌ها وسیلۀ تهذیب ‏نفس او شود. اگر در قرآن آمده «إنّ الصلاهَ تَنهیٰ عَن الفَحْشاءِ وَ المُنکر» [نماز از فحشا و ‏منکر باز می‌دارد] (عنکبوت: ۴۵)، ‌حرف درستی گفته شده به شرط اینکه مقدمات روانی ‏دعا و نماز فراهم شده باشد.‏

می‌گویند ما نماز می‌خوانیم و روزه می‌گیریم، اما این‌ها در ما معنویت ایجاد نمی‌کند، ما ‏هیچ معنویتی نمی‌بینیم و هیچ اثری در ما برجا نمی‌‌ماند. بنابراین می‌رویم سراغ تکنیک‌هایی ‏که مثلاً در ادیان توحیدی نیست، ولی معنویت ایجاد می‌کند، مثلاً مدیتیشن می‌کنیم. البته ‏مدیتیشن تکنیک خوبی برای آرامش است و باید از آن استفاده کرد، اما باید با این مسأله هم ‏مواجه شد که چرا دعاها و عبادات ما آرامش نمی‌دهند. من که این مطلب را عرض می‌کنم، ‏بیانم بیان تکلیف برای کسی نیست. نمی‌خواهم بگویم تکلیف است که نماز بخوانند و ‏تکلیف است که روزه بگیرند، قصد من بیان مطلب دیگری است و آن این است که بنیان‌گذاران ‏ادیان، که به دعا (عبادت، ‌ستایش، نماز و…) دعوت کرده‌اند، حرفشان این بوده که انسان در ‏درجۀ اول باید یک زندگی سالم اخلاقی داشته باشد و آن‌گاه دعا کند و نماز بخواند. در این ‏زندگی سالم اخلاقی خیلی چیزها وجود دارد؛ حلال، حرام،‌ خوب، بد، ادای امانت،‌ وفای به ‏عهد،‌ اجتناب از گناه (گناهان اصلی تقریباً در تمام ادیان بزرگ دنیا مثل هم هستند)، خدمت و ‏محبت به انسان‌ها و امثال آن‌ها. دعا و نماز وقتی دعا و نماز می‌شود و خدا آن را اجابت می‌کند که در ‏یک زندگی سالم و اخلاقی شکل گرفته باشد.‏

بزرگان ادیان تأکید کرده‌اند اگر ما یک زندگی سالم و اخلاقی و یک روح سبک‌بال داشته ‏باشیم، آن‌وقت «إنّ الصلاهَ تَنهیٰ عَن الفَحْشاءِ وَ المُنکر» محقق می‌شود. قلبِ نماز خشوع و ‏خضوع است وقتی انسان این مقدمات خضوع و خشوع را آماده نمی‌کند و به نماز می‌ایستد، ‏چه انتظاری می‌تواند از نماز داشته باشد؟ انسان باید در درون یک سیستم اخلاقی زندگی کند ‏تا بتواند دعای واقعی کند،‌ نماز واقعی بخواند،‌ روزۀ واقعی بگیرد و….‏

پس دعا باید از عمق وجود انسانِ مضطر و تنها برخیزد، آن هم با محتوای سؤال و ‏استغاثه،‌ همراه با تضرع و اخلاص. تجربه نشان داده است که اگر این دعا محقق شود، ‏مستجاب می‌شود. معنای استجابت آن است که خدا در درون آدمی و در جهان (به‌صورت ‏انفسی و آفاقی) در حد طاقت هر انسان به تجربۀ دعاکننده درمی‌آید. جواب‌دادن خدا خود ‏خداست و رشد انسان محصول همین تجربه است. افسوس که این معناهای بلند در جامعۀ ما ‏مبتذل شده است. آری، در چنین شرایط ابتذال است که خدا را باید از زمین به آسمان برد و او را از ‏دست بندگانش نجات داد تا توجه به تعالی او درد انسان‌های دردمند را دوا کند.‏

به نقل از: به نقل از: شبستری، محمدمجتهد (۱۳۹۶). نقد بنیادهای فقه و کلام؛ سخنرانی‌ها، مقالات، گفتگوها، نشر الکترونیکی در مرکز نشر آثار و افکار محمدمجتهدشبستری. صص. ۳۱ – ۴۰

انتهای پیام

برچسب ها

نوشته های مشابه

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

بستن