جنگ بر سر زایمان

ترجمه‌ی مقاله‌ی سوفی الم‌هرست در  اکونومیست ۱۸۴۳ که با عنوان «جنگ بر سر زایمان» در وبسایت ترجمان منتشر شده است را در ادامه می‌خوانید:

وقتی لِیسی متوجه شد فرزند اولش را باردار است، هیجان‌زده پیش پزشک عمومی رفت. این اتفاق قدری تشریفاتی به نظر می‌آمد: اولین مواجههٔ معنادار از مجموعه مواجهاتی که انتظار داشت در مسیر زایمانش تجربه کند. پزشک، که با لیسی غریبه بود، به او تبریک نگفت. برایش توضیح داد که لیسی، مربی زندگیِ ۳۵ساله‌ای در لندن، روی تسمه‌نقاله‌ای می‌پرد که او را از نوبت ملاقاتی به نوبت دیگری می‌برد. در هر نوبت، به او گفته می‌شود دقیقاً چه کار کند و این روند، در آخرین موقعیت، با یک نوزاد به پایان می‌رسد. همه‌چیز بسیار صاف و ساده خواهد بود. پزشک فکر می‌کرد که دارد به او اطمینان خاطر می‌دهد. اما این دقیقاً برعکس چیزی بود که لیسی می‌خواست بشنود. به نظر او، بچه‌دارشدن خارق‌العاده‌ترین اتفاقِ معمولی‎ای بود که از دست هر زنی برمی‌آمد.

شاید ماماها دلنشین‌تر بودند. بااین‌همه، در اولین نوبت بیمارستان لیسی، ماما مهربان و درعین‌حال خشک بود. به لیسی گفته شد که مثل هر مادر باردار دیگری، هفته‌های دوازدهم و بیستم معاینه می‌شود و آزمایش خون می‌دهد تا خطر شرایط دوران جنینی، ازجمله سندروم داون، مشخص شود. این رویکرد همگانی لیسی را پس زد؛ می‌خواست مثل یک آدم منحصربه‌فرد با او برخورد شود. منطق پشت تمام این آزمایش‌ها قانعش نکرده بود و مطمئن نبود که سونوگرافی بی‌خطر باشد (طبق شواهد موجود، سونوگرافی هیچ خطر شناخته‌شده‌ای برای جنین یا مادر ندارد).

پس لیسی تصمیم گرفت از خیر معاینات و آزمایش‌های خون بگذرد. او و فلین، شریک زندگی‌اش، به بیمارستان جدیدی در شرق رفتند و برای تیم زایمانِ در خانه ثبت‌نام کردند. آن‌ها با مامای دیگری ملاقات کردند که تصمیم لیسی که می‌خواست هیچ معاینه‌ای نداشته باشد را زیر سؤال برد. ممکن بود لیسی جفتِ۱سرراهی داشته باشد، وضعیتی احتمالی و خطرناک که هنگام انسداد گردن رحم به‌وسیلۀ جفت رخ می‌دهد. وقتی فلین از ماما پرسید که احتمال این اتفاق چقدر است، ماما اعتراف کرد که احتمالش خیلی کم است (این شرایط، از هر ۲۰۰ زن، یک نفر را تا پایان بارداری تحت تأثیر قرار می‌دهد). باوجوداین، بهتر نبود که احتیاط کند؟

لیسی نمی‌توانست درک کند که چرا ماما تلاش می‌کرد او را بترساند. زایمان بیماری نبود. حس می‌کرد طرز نگاه ماما به‌خاطر این بود که خطرات را حذف کند و جلوی اشتباهات احتمالی را بگیرد. لیسی اشک‌ریزان از جلسه بیرون آمد. از مواجههٔ دیگری ناراحت بود؛ حس می‌کرد حس غریزی‌اش نسبت‌به زایمان زیر سؤال رفته. تلاش آخرش برای ایجاد ارتباط با متخصصان در طول جلسه‌ای خانگی با مامای سوم بود. لیسی چای درست کرد و فکر کرد که صمیمیتِ حاصل از حضورشان در اتاق پذیرایی شاید مفید باشد. اما ماما کج‌خلق و استرسی بود.

لیسی می‌دانست که تا پایان بارداری‌اش، در فهرست هشدار بیمارستان، به مادر «مشکل‌ساز» تبدیل می‌شود. مامای چهارمی با او تماس گرفت و گفت که دارد هم زندگی خودش و هم زندگی فرزند به‌دنیانیامده‌اش را به خطر می‌اندازد. لیسی گفت که می‌ترسد و نمی‌خواهد به حرفشان گوش بدهد. تنها کسی که به‌ظاهر با تصمیم لیسی کنار می‌آمد و حتی شاید عملاً از آن دفاع می‌کرد، رئیس تیم زایمانِ خانگی بود که به لیسی گفت هر طور که بتواند، در حدود اختیارات شغلش، کمکش می‌کند.

لیسی «زایمان آزاد» را انتخاب کرد: اینکه کلاً خارج از نظام پزشکی زایمان کند. در بخش‌هایی از جهان که مراقبت سلامت حداقلی است، ممکن است زایمانِ آزاد تنها گزینه برای زنان باشد. اما در کشورهای ثروتمند، با حمایت پزشکی فراوان، هر سال فقط تعداد اندکی این مسیر را انتخاب می‌کنند. گروهی حمایتی به نام انجمن زایمان آزاد، در آمریکا، شبکهٔ بین‌المللیِ فعالی از هواخواهان دارند. این انجمن به آدم‌هایی که در زایمان به زنان کمک می‌کنند می‌گوید «طرفداران رادیکال زنان باردار». تخمین تعداد دقیق زایمان‌های آزاد که هر سال رخ می‌دهد دشوار است، اگرچه ظاهراً این رقم روبه‌افزایش است. از ۶۵۰هزار زنی که در سال ۲۰۱۸ بچه‌دار شدند، ۹۷ درصدشان در سازمانی وابسته به ان‌اچ‌اس و دو درصد در خانه زایمان کردند. یک درصد باقی‌مانده در سازمان‌های مستقل از ان‌اچ‌اس بچه‌دار شدند که هم شامل تولد در بیمارستان‌های خصوصی می‌شود و هم شامل زایمان‌های آزاد. ان‌اچ‌اس برآورد می‌کند که هر سال، فقط در لندن، بالغ بر ۲۰۰ زن زایمان آزاد دارند.

لیسی با اصطلاح «زایمان آزاد» آشنا نبود و تازه بعد از این اتفاق با آن آشنا شد. آن‌طور که شاید بعضی امروزی‌ترها خیال کنند، او آدمی ستیزه‌جو یا متعصب نیست. او به میل خودش سراغ زایمان آزاد رفته بود، اما با بی‌قیدی تصمیم نگرفته بود نظام پزشکی را رها کند. اگر اتفاقی می‌افتاد، به بیمارستان می‌رفت. اما می‌خواست مسئول زندگی خودش و نوزادش باشد و حاضر نبود زایمانش را به نظامی بسپارد که اعتقاد کامل به آن نداشت.

بعد از اینکه دیگر لیسی به نوبت‌های دکتر نرفت، گهگاه نگران می‌شد که نکند دارد بی‌ملاحظگی می‌کند. اما بعد خودش را معاینه می‌کرد. بچه تمام مدت تکان می‌خورد. این از نظر پزشکی شاخصی مقبول بود و همه‌چیز خوب پیش می‌رفت. احتیاط می‌توانست یک امتیاز باشد. اما چرا، وقتی لزومی ندارد، الکی ترس درست کنیم؟

در هفتهٔ چهل‌ویکم، جنین لیسی کامل رشد کرده بود. اگر تحت مراقبت واحد مامایی بیمارستان بود، دوباره باید با ماما قرار می‌گذاشت. بعد از یک هفته، اگر فارغ نشده بود، تحریکش می‌کردند که زایمان کند. در عوض، بعد از یک وعده غذای تایلندی در جمعه شب، لیسی آمادهٔ زایمان شد. دوستش کِلِر آمد تا کمکش کند. کلر به‌نوبت جایش را با فلین عوض می‌کرد تا یکی‌شان در طول شب کنار لیسی باشند. بعد از دو روز انقباض داخلی و پیچش رحم، و فشاری فزاینده به کمرش که انگار می‌خواست منفجر شود، به حمام پناه برد.

آنجا حس کرد نیرویی بر بدنش غلبه کرده است، چیزی از درونش، اما بسیار بزرگ‌تراز خودش. می‌دانست که صرفاً باید از سر راهِ نوزادش کنار برود. بعد از چند انقباض بزرگ، صدای ویژویژی مهیب، و غرشی ازته‌دل، لیسی دولنگه ایستاده روی توالت دخترکی به دنیا آورد. فقط فلین آنجا بود و کمکش کرد بچه را بگیرد که مثل ماهی لیز می‌خورد و تقریباً داشت توی کاسهٔ توالت می‌افتاد. هر دو خندیدند و نوزاد شروع کرد به گریه‌گردن. بعد از چند ساعت، فلین بند ناف را برید. کمی بعدتر، لیسی جفت را از بدنش خارج کرد و آن را در ظرفی دربسته در یخچالشان گذاشتند (هنوز هم در یخچالشان است و منتظر است تا در تکه زمینی که امیدوارند روزی بخرندش، چالش کند). شگفت‌انگیز بود؛ لیسی و فلین و نوزاد با هم در اتاق پذیرایی بودند.

لحظه‌ای که زایمان به پایان می‌رسد، تازه تبدیل می‌شود به داستان. تازه‌پدرها و تازه‌مادرها این اتفاق را، حتی وقتی نوزادشان را در آغوش گرفته‌اند، با ناباوری برای هم بازگو می‌کنند. آن را برای دوستان و اقوامشان تعریف می‌کنند، همان‌هایی که می‌آیند چایی و شیرینی بخورند و به نوزاد زل بزنند. و بعد برای بچه‌هایشان تعریف می‌کنند؛ چون کدام بچه‌ای دوست ندارد داستان به‌دنیاآمدنش را بشنود؟ من، برادرم و خواهرهایم همگی خلاصهٔ به‌دنیاآمدنمان را می‌دانیم: سروته، سریع، پاریس، سرما.

اما در سال‌های اخیر، زایمان به میدان جنگ تبدیل شده است. در شدیدترین حالت دوقطبی، مجادله بی‌پرده به دو جناح تقسیم می‌شود: مبلغان زایمان طبیعی در برابر گروه «همهٔ داروها را به من بده». در اینترنت، جایی که قضاوت‌ها پا می‌گیرند، انگار هر انتخابی معنادار است. در هر گروه فیسبوکی با موضوع زایمان یا رشته مطالب وب‌سایت مامزنت، چیزی نمانده گروه از بحث منفجر شود. زن‌ها یا، برای دوری از توهین، بی‌سروصدا از کنار هم رد می‌شوند یا با دشمنی بر سر هم فریاد می‌زنند. معمولاً حمایت گسترده‌ای از حق زنان برای انتخاب وجود دارد، اما زیر این ظاهر خواهرانه، سؤال آزاردهنده و ناخوشایندی وجود دارد که نمی‌توان از آن فرار کرد: در کدام طرف هستی؟

آلیسون فیپس، استاد مطالعات جنسیت در دانشگاه ساسکس، در کتاب سیاست بدن۲ معتقد است بازتاب‌دهندهٔ مسیر فمنیسم همین دعوا بر سر زایمان است. در اوایل قرن بیستم، فمنیست‌های موج اول برای تسکین درد زایمان مبارزه می‌کردند تا «زنان را از سلطهٔ زیست‌شناسی و استبداد قابلیت‌های تولید مثلشان آزاد کنند». از دههٔ ۱۹۵۰، موج دوم علیه مداخلهٔ پزشکی به پا خاست و بحث کرد که این فقط راه دیگری برای پدرسالاری بود تا بدن‌های زنان را کنترل کند. برای این گروه، زایمان «طبیعی» خالص‌ترین بروز قدرت منحصربه‌فرد زن است (اگرچه، از قضای روزگار، این کار مطابق همان انتظارات فوق‌محافظه‌کارانه و مذهبی بود).

دیدگاه‌های متفاوت بر سر چگونگی زایمان مقدمه‌ای است برای تمام چیزی که در مادری منتظرتان است. شیر خودتان را می‌دهید یا شیر خشک؟ از کهنه استفاده می‌کنید یا پوشک‌های یک‌بار مصرف؟ کودک نوپایتان را به مهدکودک تمام‌وقت می‌فرستید یا مادر خانه‌دار می‌شوید؟ اجازهٔ تماشای صفحات نمایش الکترونیکی را می‌دهید یا ممنوعش می‌کنید؟ و این فهرست ادامه دارد. حالت رقابت از نظر اخلاقی تقریباً در هر تصمیمی دربارهٔ فرزندپروری دیده می‌شود. اما اینکه چنین میزانی از سمی‌بودن به آمادگی برای تولد ورود پیدا می‌کند، به نظر عجیب می‌آید، با توجه به اینکه چنین اتفاقی برحسب تعریف غیرقابل‌کنترل است و معمولاً طبق شرایط خودش پیش می‌رود. زنان بعد از زایمان اغلب حسی از ضربهٔ روحی را به دلیل مداخلات ناخواسته یا تهاجمی گزارش می‌کنند. اما زنانی هم هستند که احساس ناامیدی شدیدی دارند که به

این ایده که زن زائو باید فرد