ماجراهای گروه بی نام | گروه آیت – جاسبی

حسین قاسمی، پژوهشگر تاریخ و فرماندار اسبق شیراز در دولت احمدی نژاد، در مقاله‌ای با عنوان «ماجراهای گروه بی نام  | گروه آیت – جاسبی» در کانال تلگرامی خود نوشت:

تعداد محدودی از نظامیان و غیر نظامیان در سال های اخیر مدعی شده اند که قبل از انقلاب برای مبارزه با رژیم شاه اقدام به تشکیل گروهی نموده اند که به گروه « بی نام» معروف بوده است.

عبدالله جاسبی و حسن آیت را موسسین اولیه این گروه ذکر می کنند:

«بنیانگذاران گروه بی نام ، دکتر عبدالله جاسبی و شهید سید حسن آیت بودند.» (۱)

امیرسرتیپ محمدرضا رحیمی مسول گروه بی نام را جاسبی ذکر می کند:

«در واقع آقای دکتر جاسبی مسئول گروه بودند و این شرایط ادامه داشت تا زمانی که ایشان به انگلستان رفتند و مسئول تشکیلات آقای آیت شد. جاسبی در سال ۵١ همان زمان که می‌خواست برود جلسه‌ای با آیت گذاشت و من با او هماهنگ شدم.» (۲)

عبدالله جاسبی سال های ۴۹-۴۷ را سال های تدوین اساسنامه و تنظیم برنامه های راهبردی و جلسات مقدماتی برای تشکیل گروه ذکر می کند:

«کار تدوین مرامنامه را اینجانب با دکتر آیت آغاز کردیم…ما درحدود سال ۴۷مطالعه و برنامه ریزی و تبادل نظر در خصوص تهیه ی مرامنامه را آغاز ودر سال ۴۹ مرامنامه ی گروه را تهیه کردیم.» (۳)

امیر سرتیپ مصطفی توتیایی درباره علت بی نام بودن گروه اظهار می دارد:

«اولین سوالی که بنده درمورد این گروه به ذهنم خطور کرد درمورد نام این تشکیلات بود که شهید آیت در این مورد پاسخ داد به علت اینکه نام گذاری برای گروه هویت به وجود می اورد و ممکن است خود عاملی شود که گروه مورد شناسایی قرار بگیرد نامی برای آن انتخاب نشده است، به این ترتیب و به دلایل امنیتی این گروه بدون نام شروع به فعالیت نمود.»

سرهنگ مهدی کتیبه نیز  درباره ی علت بی نام بودن گروه می گوید:

«این گروه باید سری می ماند و به همین دلیل بود که برای گروه اسم خاصی انتخاب نکردند ودر نتیجه ی این سیاست هیچ کدام از اعضای گروه لو نرفتند.» (۴)

جاسبی درباره نقش خود و حسن آیت در نیروگیری در گروه می گوید:

«تمامی افراد این جلسه را اینجانب از دوستان خود که سال ها با آنها آشنا بودم ومدت ها بحث های مختلف با آنها داشتیم، انتخاب کردم. از جمله ی آنها شهید دکتر عباسپور، دکتر تبریزی،مهندس دانشیان، ناصر رحیمی،سرمان نامجو،دکترشایورد، مهندس مهدوی و شاید یکی دو نفر دیگر که الان به یادم نمی اید در یک جلسه دعوت کردم.

از این طرف هم شهید آیت، دکترکاشانی و خودم شرکت کردیم.

در آن جلسه معرف همه ی افراد به یکدیگر اینجانب بودم، زیرا خیلی از افراد همدیگر را نمی شناختند و با اعتماد به اینجانب آمده بودند.

جاسبی جایی دیگر می گوید:

«معرف این افراد به شهید آیت اینجانب بودم و قبل از آن ،ایشان هیچ یک از آنها را نمی شناخت.» (۵)

جاسبی درباره جلسات گروه بی نام می گوید:

«گردهمایی ما هرشب جمعه تشکیل می شد.دور هم جمع می شدیم، از فراز و نشیب ها و تنگناهای سیاست می گفتیم، البته برای تداوم نشست ها هیات قرآن تشکیل دادیم که هر هفته در منزل یکی از دوستان تشکیل می شد.» (۶)

درباره تعداد اعضای گروه نیز آمار قابل اعتماد و اتکایی وجود ندارد. برخی کتاب ها و آثار که توسط اعضای این گروه منتشر یا هدایت شده است تعداد را صدها و هزاران نفر حتی ذکر کرده است:

«شمار واقعی تشکیلات گروه بی نام به این تعداد خلاصه نمی شد،بلکه صدها و هزاران نفر توسط این افراد مورد شناسایی، آموزش و پیگیری قرار گرفته اندکه برخی از آنها خیلی بیشتر از یک عضو رسمی فعال بوده اند اما به خاطر مسائل امنیتی لزومی برای عضویت رسمی وفوری آنها در تشکیلات گروه بی نام دیده نمی شد…عضویت رسمی این افراد بصورت انبوه و گسترده خطر لو رفتن تشکیلات و احتمال نفوذ عناصر ساواک و عوامل غیر قابل اطمینان را افزایش می داد.» (۷)

برخی افراد شاخص در شاخه نظامی گروه بی نام عبارتند از:

«محمدمهدی کتیبه، یوسف کلاهدوز،مصطفی توتیایی،احمد دادبین،حسین شهرام فر،محمدعلی شریف النسب،هدایت الله حاتمی،سید موسی نامجو، محمدرضا رحیمی،عبدالله نجفی ، یدالله فرازیان و…

در شاخه غیر نظامی حسن عباسپور،محمدباقر شایورد،مجید شریعت زاده،ابراهیم اسرافیلیان،محمدحسین سرورالدین از اعضای برجسته گروه بودند.» (۸)

کتیبه درباره برخی افراد غیر نظامی شاخص

گروه بی نام می گوید:

«ما قبل از انقلاب  فعالیت‌هایی داشتیم به نام گروه «بی‌نام» که آقای دکتر حسن آیت، دکتر جاسبی، آقای احمد کاشانی، عوامل غیرنظامی ما بودند.» (۹)

جاسبی به عضویت محمود کاشانی در گروه بی نام نیز اشاره کرده است :

«دکتر محمود کاشانی در اوایل با تشکیلات مخفی ما همکاری داشت، ولی اختلاف نظرها منجر به کناره گیری او شد.» (۱۰)

گروه بی نام هیچ وقت لو نرفت !

اعضا و روسای گروه بی نام در نوشته ها و گفته های متعدد خود بر لو نرفتن گروه صدها نفره شان  در سال های پیش از انقلاب تاکید می کنند.در کتاب « گروه بی نام» آمده است :

«بسیاری از اعضای گروه تحت تعقیب قرار گرفته و بعضی از اعضا نیز دستگیر شدند اما خوشبختانه به واسطه ی مقاومت افراد دستگیر شده ساواک نتوانست به وجود گروه بی نام پی ببرد.» (۱۱)

هم چنین در این کتاب آمده است :

«یکی از مهم ترین و اساسی ترین اقدامات گروه بی نام، نفوذ در ارتش و تشکیل شاخه ی نظامی بود.این در حالی بود که ساواک بشدت برتمامی حوزه ها به ویژه بر ارتش نظارت دقیق و همه جانبه داشت.با این وجود این نتوانست شاخه ی نظامی گروه بی نام را که در ارتش علیه رژیم شاه فعالیت می کردند، شناسایی کند.» (۱۲)

هم چنین علیرغم دستگیری برخی از اعضا، گروه لو نمی رود. مثلا با وجود دستگیری محمدرضا رحیمی در سال ۱۳۵۴ ، گروه زیر ضربه نمی رود:

«در سال ۱۳۵۴ من دستگیر شدم و به جرم پخش اعلامیه و نوار حضرت امام خمینی ره زندانی شدم.

آن روزها کسی جرات نداشت اسم من را به عنوان دوست معمولی ببرد، ولی شهید نامجو با جرات تمام به منزل ما رفت و آمد می کرد و به آنها سرکشی می کردند.» (۱۳)

محمدرضا رحیمی درخاطرات خود در خصوص حمایت های شهید سید موسی نامجو از او در دوران زندان می گوید:

«قبل از انقلاب وقتی من در بازداشت تحت بازجویی یا در زندان بودم ،مرتب به منزل ما سر می زد وضمن تفقد نیازهای خانه را رفع می کرد ویا در روزهای برفی می آمد ‌برف های منزل ما را پارو می‌کرد.» (۱۴)

چرا با وجود دستگیری و بازجویی های رحیمی، گروه لو نمی رود ؟کتيبه در خاطرات خود مي گويد:

«محمدرضا رحيمي که يکي از موثرترين نيروهاي انقلابي ارتش در زمان قبل از انقلاب است در رشد و شکوفايي اين حرکت نقش بارزي داشته است.

رحيمي در سال هاي نزديک به پيروزي انقلاب در يک ماجراي سياسي و مذهبي به خاطر پخش اعلاميه حضرت امام دستگير شده و دو سال هم به زندان مي رود و از ارتش شاهنشاهي هم اخراج مي شود.

دستگيري او به خاطر فعاليت هاي مذهبي و پخش اعلاميه حضرت امام بود. البته چون بازجوي وي نظامي بوده و علايق مذهبي داشته با ديده ارفاق، رحيمي توانسته است با دو سال زندان قضيه را جمع و جور کند که اساس تشکيلات هسته هاي مقاومت آسيب نبيند و متلاشي نشود.» (۱۵)

بر اساس آنچه محمدرضا رحیمی گفته است دستگاه اطلاعاتی ارتش بشدت نسبت به وی حساس بوده است، با این وجود برخی اعضای این گروه در همان ایام به منزل ایشان رفت و آمد داشته اند و گروه و افراد هم آسیبی ندیده اند.

در کتاب گروه بی نام به دستگیری مجید شریعت زاده و عدم آسیب گروه نیز اشاره شده است:

«مجید شریعت زاده یکی دیگر از اعضای گروه بی نام نیز به علت فعالیت ها و اقداماتی که علیه رژیم انجام داده بود، مورد سوظن قرار گرفته و بازداشت شد.

وی در طول دوره ی بازداشت به رغم تحمل شکنجه های جسمی و روحی وبازجویی های متعدد هیچ گاه از وجود گروه بی نام و عضویت در آن صحبتی نکرد.» (۱۶)

برخی اعضای گروه در خاطرات و مطالب خود به برخی فعالیت های ضد رژیم شاخه نظامی این گروه پرداخته اند، با این وجود آسیبی متوجه گروه نشده است.جاسبی در این زمینه می گوید :

«در دوره ای که ایران نبودم من از شاخه ی نظامی تشکل مخفی خبرهای تازه ای دریافت کردم، به خصوص خبرهایی از شهید نامجو.

یکی از کارهای مهمی که شهید نامجو در این ایام انجام داد، انتشار اعلامیه های امام ره و پخش اعلامیه و نوار بین پرسنل دانشکده ی افسری بود.» (۱۷)

جاسبی حتی بحث اعزام نیرو به فلسطین توسط شهید یوسف کلاهدوز را مطرح کرده است. با این وجود ساواک،اداره دوم ارتش، و سرویس های اطلاعاتی خارجی مانند موساد و…متوجه فعالیت این گروه نشده اند:

«کلاهدوز با آنکه در همان دوران فعالیت مخفیانه در فرستادن نیرو به فلسطین دست داشت و با افرادی چون شهید حجت الاسلام محمد منتظری ارتباط داشت، باز از جلب اعتماد رژیم هم غافل نبود.او در برخی جلسات آنها شرکت می کرد و برای آنها هدیه می برد.» (۱۸)

هم چنین در کتاب « همدم یاد شما» به رفت و آمد یوسف کلاهدوز به حسینیه ارشاد اشاره می کند:

«در تهران دو مرکز افتتاح شد که خیلی فعال بود: حسینیه ارشاد و مسجد الجواد.

برنامه های این دو مرکز نقل مجلس همه بود.روزی نمی گذشت که در این دو جا برنامه ای نباشد و عده ای دستگیر نشوند و یا تحت تعقیب قرار نگیرند.

کلاهدوز وقتی سال۵۵-۵۴ به تهران منتقل شد به حسینیه ارشاد و مسجد الجواد رفت و آمد داشت؛ پای صحبت سخنران ها می نشست؛ هروقت شهید هاشمی نژاد در مشهد مقدس سخنرانی داشت او می رفت و پای صحبت آن شهید هم می نشست.» (۱۹)

برخی از اعضا و نزدیکان این گروه حتی مدعی ارتباط و دیدار اعضای آن با حضرت امام خمینی ره شده اند.

خواهر شهید سید موسی نامجو در همین زمینه می گوید:

«پدرم مسوول تعمیر مخابرات منطقه قلهک در تهران بود. یک روز به او اطلاع می دهند که تلفن فردی به نام روغنی که حضرت امام(ره) در منزل او به سر می بردند اشکال پیدا کرده است.

پدرم برای تعمیر خط تلفن به آنجا می رود و در آنجا با حضرت امام(ره) روبرو می شود. او پس از این ماجرا هر چند روز یکبار به زیارت امام(ره) می رفت و هر بار که بر می گشت از زندگی او برای ما تعریف می کرد و عشق و علاقه درونی خود را به امام (ره) به ما منتقل می کرد.

یک روز به بهانه اینکه می خواهند با هم به زیارت حضرت عبدالعظیم(ع) بروند، از منزل خارج شدند.

آن روز غروب که ما هم برای کاری به قلهک رفته بودیم. وقتی از آنها پرسیدیم که چرا شما به زیارت حضرت عبدالعظیم(ع) نرفته اید، موسی جان طاقت نیاورد و با شوق و ذوق زیاد، شروع به تعریف از امام(ره) کرد و معلوم شد که آنها به زیارت امام(ره) رفته بودند.

از آن به بعد شهید نامجو هر چند گاه به زیارت امام(ره) می رفت و این دیدارها در زندگی او تأثیر زیادی به جای گذاشت.» (۲۰)

منزل مذکور تحت تدابیر شدید امنیتی بوده ، چندین نیروی ساواک کنترل مستقیم و غیر مستقیم داشته اند، حداقل دو اتاق از آن منزل، امکانات فنی ساواک مستقر بوده، چگونه ممکن است سید موسی نامجو هرچندگاه به زیارت امام برود ؟نامجو در آن مقطع افسر ارتش شاهنشاهی بوده ودر دانشکده افسری به تدریس و …مشغول بوده است.لذا ملاقات و دیدار ایشان ان هم بصورت مکرر،قطعا واکنش دستگاههای اطلاعاتی ارتش و ساواک را به همراه داشته است.

رژیم پهلوی ارتباط اشکار یک افسر ارتش با رهبرمخالفانش را تحمل نمی کند و یا درصورت این اتفاق با ایشان برخورد می نموده است. هرچند باان شرایط و سخت گیری و کنترل و محدودیت درملاقاتها چنین امری ممکن نبوده است.

بر خلاف نظر برخی از اعضای گروه،سرهنگ محمدعلی شریف النسب از اعضای گروه که سالها از ارتش به ساواک مامور بوده ،معتقد است ساواک و اطلاعات ارتش ، از وجود گروه مطلع بوده اند ولی چون از دید اطلاعات ارتش ضد بهایی بود و در آن زمان تشکیلات مبارزه با بهاییت [ انجمن حجتیه] به رژیم تعهد داده بود که وارد کار سیاسی نمی شویم ، برخوردی با آن نمی‌شد:

«آیا ارتباط نامجو با افراد مختلف در ارتش و در حال شکل دادن به گروه های مقاومت به راحتی امکان پذیر بود. یعنی رکن ۲ارتش و ساواک متوجه این فعالیت‌ها نشده بودند؟

سرهنگ شریف النسب: کار سیاسی موفق پوشش‌هایی باید داشته باشد که کمتر مورد توجه سازمان‌های اطلاعاتی قرار گیرد. پوشش هسته‌های مقاومت مبارزه با بهائیت بود. در آن زمان تشکیلات مبارزه با بهائیت به رژیم تعهد داده بود که ما وارد کار سیاسی نمی‌شویم و حرف سیاسی هم در جلسات زده نمی‌شد. این گروهی هم که در ارتش فعال شده بود از دید اطلاعات ارتش ضد بهایی شناخته شده بود. در جلسات هم دقایق و ساعاتی صرف جزوه نویسی می‌شد. اطلاعاتی مثل بهائیت چگونه در ایران پیدا شد؟ چگونه رشد کرد؟ چگونه اسرائیل و آمریکا و انگلیس از ثمرات آن استفاده می‌کنند؟ این بود که ما را بیشتر به آن نام می‌شناختند و خیلی دنبالمان نمی‌کردند.

*بالاخره اسرائیل، آمریکا و به خصوص اسرائیل خط قرمز حکومت پهلوی بوده است، زمانی که امام راجع به فلسطین و اسرائیل صحبت کرد حساسیت بیشتر شد، آیا با دانستن این مسئله ساواک به سمت و سوی این جلسات و کنترل آن کشیده نشد و یا نفوذی نفرستاد تا ببیند چه می کنید؟

شریف النسب :در اصفهان یکی از افسران ضد اطلاعات مرکز توپخانه به نام سروان امامی که بعد از پیروزی انقلاب در دفتر مشاوران حضرت امام فعال بود، هوادار این تشکیلات بود. یعنی اگر گزارشی به آن جا می رسید نزد او می‌رفت. سرهنگ ریاحی رئیس ضد اطلاعات و جانشینان او نیز سرگرد مکی و سرگرد مشایخ خود با تشکیلات ضد بهائی ارتش آشنا بودند و آن را به عنوان یک سازمان چریکی با هدف براندازی رژیم نمی‌شناختند، می‌گفتند گروهی هستند مومن و متعهد که علیه بهائیت فعالیت می‌کنند.» (۲۱)

تحلیل درباره این گروه عجیب و ادعاهای عجیب‌تر اعضای آن را به محققین موشکاف وامی‌گذاریم و به این پرسش‌های بسیار مهم نمی‌پردازیم که آيا این ادعاها بلوف است؟

آيا امکان وجود چنین سازمانی در ارتش شاهنشاهی وجود داشت؟ و آیا اگر چنین تشکیلاتی وجود داشت، سازمان‌های بسیار قدرتمند اطلاعات و ضد اطلاعات نظامی ایران و بلوک غرب از وجود آن مطلع نبودند؟‌ و آیا اصولاً، به فرض وجود این گروه در ارتش، چگونه باید آن را تحلیل کرد ؟

گروه بی نام و ۱۷ شهریور ۵۷

یکی از مهم ترین ماجراهای دوران انقلاب، سرکوب راهپیمایی اعتراضی مردم در ۱۷ شهریور ۱۳۵۷ توسط گارد شاهنشاهی می باشد.موضع و نقش گروه بی نام در این ماجرا یکی از موارد مهم است.

شریف النسب از اعضای گروه بی نام تجمع صبح ۱۷ شهریور ۱۳۵۷ در میدان ژاله را به مارکسیست‌ها نسبت می‌دهد و سپس شروع تیراندازی از سوی گارد را تکذیب و آنان را بی‌گناه و مردم حاضر در میدان را مقصر معرفی و تأکید بر «نمازخوان» بودن سرلشکر نشاط، از فرماندهان ارشد گارد می کند.در ادامه ضمن رد کردن تعداد شهدای مطرح شده در ۱۷ شهریور ۱۳۵۷ ،از اعزام و حضور  دوستان گاردی شان در میدان ژاله ( شهدای کنونی) خبر می دهد:

«نکته‌ای که در اینجا خیلی برای ما مهم بود این است که ببینم این درگیری چگونه آغاز شده است؟ روز بعد با دوستانمان در گارد تماس گرفتیم. گفتیم قرار نبود تیراندازی شود، این همه توصیه شده بود و مدت‌هاست نیروهای نظامی در خیابان‌ها هستند و چنین خبرهایی نبوده است. چه کسی دست به چنین جنایتی زده است؟

گفتند ما دستور تیراندازی نداده بودیم؛ سربازان دیده بودند از پنجره ساختمان‌های اطراف به سمت‌شان تیراندازی می‌شود. با تیراندازی هوایی آنان، کنترل از دست فرمانده میدان خارج می‌ شود.»

شریف النسب اسامی دوستان شان  که در آن روز در میدان ژاله به عنوان نیروی اعزامی گارد نقش افرین بوده اند، ذکر نکرده است.

نکته ای که از مطلب شریف النسب متوجه می شویم این است که دوستان شان دارای قدرت و اختیار دستور تیراندازی و برخورد بوده اند و از فرماندهان میدان بوده اند:

«گفتند ما دستور تیراندازی نداده بودیم.» (۲۲)

شریف النسب در گفتگویی دیگر به نقل از شهید یوسف کلاهدوز از افسران گارد می گوید که تیراندازی از طرف گارد شروع نشده و از طرف گروهک ها به سمت گاردی ها شروع شده :

«فردای آن روز از یوسف کلاهدوز پرسیدیم: قضیه چه بود؟ مگر به همه توصیه نکرده بودیم که با مردم درگیر نشوند؟ گفت: بله، اما احتمالاً درگیری با تیراندازی گروهک‌ها آغاز شده است. از دوستان دیگرمان که پرسیدیم می‌گفتند درگیری را ما شروع نکردیم.»

شریف النسب در بالا گفته است:«از دوستان دیگرمان که پرسیدیم می‌گفتند درگیری را ما شروع نکردیم.»این نشان می‌دهد دوستان او نیز در صحنه کشتار ۱۷ شهریور حضور داشتند. این دوستان چه کسانی بودند و از سوی کدام سازمان؟

هم چنین در کتاب « همدم یاد شما» که سالها پیش توسط کنگره سرداران شهید و ۳۶ هزار شهید استان تهران منتشر شده ، آمده است:

«روز قبل از هفده شهریور اعلامیه پخش شد که مردم فردا به میدان ژاله (شهدا) بروند و دست به تظاهرات بزنند.گارد شاهنشاهی دستور اکید گرفت که تظاهرات را سرکوب کند.رییس و روسا نشستند و دو گروه از زبده ترین افراد گارد را انتخاب کردند.

قرار شد گروه اول وارد عمل شوند، اگر توانست مردم را متفرق کند که هیچ، اگر نتوانست گروه دوم وارد میدان شود.

فرمانده گروه دوم ، افسر زرهی یوسف کلاهدوز بود…کلاهدوز دستور داشت با افرادش به میدان ژاله برود و مردم بی دفاع را به رگبار ببندد…

خود شهید تعریف می کرد که آن روز می گفت: “ هر چه خودم را از نظر فرماندهان دور کردم تا شاید فراموش کنند،‌نشد؛ امدند دنبالم و گفتند احضار شده ای؛ نگفته می دانستم پی چه کاری می روم ؛ پاهایم رمق نداشتند؛ قلبم به درد آمده بود؛ یقین رنگ به صورت نداشتم. وقتی وارد اتاق فرماندهی شدم حکم خواندند.»…گفتند گروه کلاهدوز بعد از گروه اول وارد عمل خواهد شد.

گروه اول رفتند به مردم بی دفاع یورش بردند، از زمین و هوا تا توانستند کشتند؛ عده ای را هم متواری کردند.دستور عقب نشینی دادند و گروه اول برگشتند.گروه دوم را اعزام کردند تا اگر کسی مانده باشد،متفرق کنند.

کلاهدوز می گفت :” وقتی به میدان ژاله رسیدیم دیدم کار تمام شده و عده ای مشغول شستن میدان هستند.کلاهدوز گزارش داد که خبری نیست و سپس به پادگان برگشتند.» (۲۳)

چرا دوستان سرهنگ شریف النسب یا همان اعضای گروه بی نام در گارد در برابر کشتار مردم در ۱۷ شهریور ۵۷ واکنشی نشان ندادند؟ اگر آن گونه که برخی اعضای این گروه می گویند دارای نفوذ و صدها و هزاران نیرو بوده اند، اقدامی ننموده اند؟

دوستان گاردی شان که در آن روز در میدان ژاله بوده اند چه کسانی بوده اند؟ چه نقشی ایفا کرده اند؟

واقعه عاشورای لویزان و گروه بی نام

بعد از ظهر بیستم آذر ۱۳۵۷ که مصادف با عاشورای حسینی بود، در پادگان لویزان محل گارد شاهنشاهی، چند تن از نیروهای ارتشی، هنگامی که افسران و درجه‌داران مشغول صرف غذا بودند به آنها حمله کردند.

در گزارش محرمانه ستاد بزرگ ارتشتاران که همه روزه از وقایع سطح شهر تهیه و به اطلاع مسئولان طراز اول می رسید در خصوص حادثه این روز چنین آمده است:

«در ساعت ۱۳مورخ ۱۳۵۷/۹/۲۰ یک نفر درجه دار و دو نفر سرباز مسلح به نهار خوری گارد شاهنشاهی واقع در لویزان تک تیر اندازی نمودند که در نتیجه سه نفر افسر گارد شاهنشاهی و یک نفر هوانیروز مامور به گارد و سه نفر درجه دار کشته و ۱۹نفر نیز مجروح شدند.»

در کتاب « ارتش در گذار از بحران های انقلاب» که با همکاری نیروی زمینی ارتش و مرکز اسناد انقلاب اسلامی نوشته و منتشر شده درباره واقعه عاشورای لویزان آمده است:

«قرار بود در روز عاشورا به دستور شاه اتفاق ناگواری در تهران برای مردم رخ دهد.

فرماندهان گارد جاویدان خبر دادند که شاه شخصا در روز تاسوعا به پادگان لویزان خواهد امد و فرمان حمله به مردم را خواهد داد.

سازمان انقلابیون نیروی زمینی ارتش برای مقابله با سرکوب تظاهرات کنندگان تصمیم گرفتند نقشه ای که از قبل روی آن کار می کردند، عملی کنند. نقشه ی آنان اجرای عملیات نفوذی در گارد جاویدان و ترور شاه بود.

جهت آخرین هماهنگی جهت نابودی شاه و نحوه ی اجرای عملیات، با سید حسن آیت و سایر نمایندگان امام ارتباط برقرار شد.

سال ۱۳۵۷، اوج فداکاری سازمان مخفی ارتش بود. برای ترور شاه و حمله به سران رده بالای ارتش طرح های زیادی تهیه شده بود و بررسی جوانب آنها مدت ها در دستور کار قرار داشت؛

چون شاه از لباس ضد گلوله استفاده می کرد می بایست از نزدیک به شاه شلیک می شد.

ستوان حسن زاده، یکی از افسران انقلابی سازمان مخفی مسلمانان نظامی بود و توسط سرگرد کاهدوز با او ارتباط برقرار شد. ستوان حسن زاده هم با گروهبان اسماعیل سلامت بخش و سرباز جلال الدین امیدی عابد سرباز اسلحه خانه ی لویزان(لشکر گارد) ارتباط یافت.

در جلسه ای مخفی، عملیات ترور شاه و اطرافیانش تشریح و تمرین شد. گروه تا غروب تاسوعا منتظر ورود شاه و عملیات علیه او بودند؛

ولی شاه بعد از اینکه همه رفتند، مخفیانه به پادگان آمد و همان شب دستوراتش را برای سرکوب عاشورایی ۱۳۵۷ ذمردم تهران صادر کرد.  قرار بود ارتشبد ازهاری در روز عاشورا خودش مستقیم سرکوب تظاهرات را فرماندهی کند.

اینجا بود که نقشه ی عملیات در سالن غذا خوری افسران گارد شکل گرفت.

در روز عاشورا، آنها وارد ساختمان ستاد گارد شاهنشاهی شدند. سرباز امیدی عابد و گروهبان سلامت بخش، نگهبان بالای ساختمان غذا خوری گارد را با چاقو زدند و به سالن نهار خوری واقع در زیر زمین پادگان لویزان رفتند.

گروهبان سلامت بخش با صدای بلند خبر دار داد، افسران حاضر در سالن با این تصور که ارتشبد ازهاری آمده،همه از جای خود بلند شدند.

در این زمان سرباز امیدی عابد بلند فریاد زد:«خدا، قرآن، خمینی» و با سلاحش به سمت آنها شلیک کرد.

هم زمان با او، گروهبان سلامت بخش نیز در جنوب سالن، گاردی ها را به رگبار بست.

سرگرد کلاهدوز در همراهی با این عملیات شهادت طلبانه به سرعت، از پنجره به خارج از سالن پرید و با یک دستگاه تانک شروع به مانور نمود.

سرباز امیدی عابد به دست یکی از افسران گارد که در کنار راه پله ها مخفی شده بود، به شهادت رسید. گروهبان سلامت بخش با سرعت به به طرف بالگردهای عملیات سرکوب تظاهرات عاشورا دوید، ولی او را هم در کنار بالگردها، در میدان پادگان لویزان با گلوله به شهادت رساندند. در پی این حادثه، عوامل ضد اطلاعات ستوان حسن زاده را

دستگیر کردند و اسامی گروه را از اوخواستار و با مقاومت او،متوسل به شکنجه شدند.

ستوان حسن زاده که با ایمان و عزمی راسخ پا در میدان مبارزه با ظلم و ستم گذاسته بود، علی رغم از دست دادن یک چشم و شکسته شدن یک دست زیر شکنج های مأموران رژیم، از افشای نام مبارزان خود داری کرد و چون چیزی به دست نیاوردند، ستوان حسن زاده در دادگاه صحرایی محکوم به اعدام شد و به شهدت رسید.» (۲۳)

در کتاب مژه‌های سوخته بقلم حامد کلاهدوز نیز طراحی این عملیات به پدرش نسبت داده شده است:

«یوسف کلاهدوز قبلا خبردار شده بود که رژیم، طرحی برای سرکوب مردم در روز عاشورا دارد. یوسف به این نتیجه رسید که باید برای مقابله با عملیات سرکوب تظاهرکنندگان، نقشه‌ای را که از مدت‌ها قبل روی آن کار می‌کردند عملی کنند. نقشه، اجرای عملیات گروه نفوذی در گارد جاویدان بود.

به پادگان لویزان خبر دادند که شاه شخصا به لویزان خواهد آمد و فرمان حمله به مردم را خواهد داد. پادگان درحال آماده‌باش کامل بود.

سال ۵۷ که انقلاب اسلامی اوج گرفته بود، سازمان مخفی انقلابی‌های نظامی، طرح ترور شاه و حمله به افسران رده‌بالای ارتش را در دستور کار خود قرار داده بود.

مدت‌ها روی این طرح کار شد و امکان ترور شاه را بررسی کردند. می‌دانستند که لباس شاه ضدگلوله است. طرح ترور را طوری تنظیم کردند که حمله از فاصله نزدیک باشد، بعد معلوم شد کلاه شاه نیز از داخل حفاظ گلوله دارد. باتوجه به این نکته، احتمال ترور درصورتی بالا بود که از فاصله بسیار نزدیک صورت بگیرد. مدت‌ها از این ماجرا می‌گذشت تا طرح سرکوب مردم در روز عاشورا پیش می‌آمد.

یکی از افرادی که به عنوان یک فرد مومن و مخالف شاه شناسایی کرده بودند ستوان حسن‌زاده بود. ستوان حسن‌زاده تبریزی بود و با یوسف ارتباط داشت.

بعد از اینکه یوسف از طرح سرکوب مردم باخبر شد با ستوان حسن‌زاده تماس گرفت و عملیات سرکوب مردم در روز عاشورا را در میان گذاشت. ستوان حسن‌زاده هم با گروهبان دوم اسماعیل سلامت‌بخش اهل ارومیه تماس گرفت و او را برای اجرای عملیات مقابله با نظامیان سلطنت‌طلب آماده کرد. بعدا فرد سومی هم وارد گروه شد. جلال‌الدین امیدی‌عابد اهل رزن همدان که سرباز اسلحه‌خانه‌ی گارد شاهنشاهی بود. امیدی‌عابد دوره‌ی چهارماهه‌ی آموزش را گذرانده بود و در گارد شاهنشاهی در پادگان لویزان خدمت می‌کرد.

در جلسه‌ای مخفی، یوسف هدف عملیات را تشریح کرد و برنامه‌ای برای به دست آوردن دو مسلسل و یک اسلحه‌ی کمری تنظیم کردند. تمرین‌ها شروع شد و گروه آماده بود.

در نهایت یوسف با گروه ستوان حسن‌زاده تماس گرفت و از آنها خواست که روزهای تاسوعا و عاشورا آماده باشند. یوسف از گروه فاصله گرفت و بیش‌تر وقت خود را در پادگان بود تا به او مشکوک نشوند. درعین حال موقعیت داخل پادگان و بهترین عملیات را بررسی می‌کرد و گروه منتظر بود تا یوسف خبرشان کند.

اول گفتند روز تاسوعا شخصا به پادگان لویزان خواهد آمد تا خودش مستقیم عملیات سرکوب را فرماندهی کند. این‌جا بود که نقشه ترور افسران گارد شکل گرفت.

سالن غذاخوری پادگان لویزان در زیرزمین بود.

موقع ناهار حدود صدنفر از افسرها در سالن نشسته بودند. یوسف هم میانشان بود و انتظار می‌کشید. امیدی‌عابد توی در شمالی ایستاد و سلامت‌بخش از راه رسیدند.

نگهبان بالا را چاقو زدند و از پله‌ها پایین رفتند. امیدی‌عابد توی در شمالی ایستاد و سلامت‌بخش توی در جنوبی. با صدای بلند «خبردار» دادند. افسرها خیال کردند ازهاری آمده است. همه بلند شدند.

امیدی‌عابد فریاد زد: «خدا، قرآن، خمینی» و آتش کرد. سلامت‌بخش هم از جنوب سالن افسرها را به رگبار بست. یوسف رفت زیرمیز. بغل دستی‌اش را دید که با شکم پاره شده روی زمین افتاد. عده‌ی زیادی کشته شدند. یوسف خودش را به پنجره رساند و از سالن بیرون رفت. توی محوطه سوار یکی از تانک‌ها شد و روشن کرد و مانور داد.

امیدی‌عابد و سلامت‌بخش از پله‌ها بالا رفتند تا به محوطه برسند. سرگرد کیومرث رجبیان که صدای تیراندازی را شنیده بود و زیر پله‌ها پنهان شده بود با اسلحه‌ی کمری‌اش به امیدی‌عابد شلیک کرد و او را انداخت. بالای سرش رفت و فریاد زد اسم هم‌دستش را بگوید. امیدی‌عابد چیزی نگفت و رجبیان او را با شلیک بعدی‌اش به شهادت رساند.

سلامت‌بخش به طرف هلی‌کوپتری رفت که برای عملیات کشتار مردم آماده کرده بودند. یکی از افسرها هم او را با تیر زد و او هم شهید شد.

ستوان حسن‌زاده را که همراه بچه‌ها بود دستگیر کردند و به ضد اطلاعات ساواک تحویل دادند. ساواک شکنجه حسن‌زاده را شروع کرد و از او اسامی گروه را می‌خواست. یک چشم حسن‌زاده را نابینا کردند و یک دستش را شکستند اما حسن‌زاده چیزی نگفت. عاقبت او را محاکمه صحرایی و بعد اعدام کردند.

حسن‌زاده در یادداشتی که به عنوان وصیت‌نامه به یکی از زندانیان داده بود این‌طور نوشته بود: «شکنجه‌گران شاه می‌خواهند اسامی افراد عملیات را لو بدهم ولی من نام احدی را نبردم.»

در این عملیات بیش از هفتاد نفر از افسران و درجه‌داران گارد کشته شدند. حادثه‌ی لویزان ضربه سختی به رژیم شاه زد. خبر را یوسف به بیرون درز داد و روزنامه‌ها چاپ کردند. خبر که پخش شد باعث شد عملیات سرکوب مردم منتفی شود.

بعد از تیرباران در غذاخوری، مانوری که یوسف با تانک داده بود و همچنین مقاومت حسن‌زاده زیر شکنجه، باعث شد که یوسف لو نرود و شک‌ها از او برداشته شود.» (۲۴)

آماری که حامد کلاهدوز از تعداد کشته ها ارائه کرده، درست نمی باشد. در گزارش های محرمانه ارتش تعداد کشته ها  ۷ نفر و مجروحین ۱۹ نفر ذکر شده است.

بر خلاف نظر نویسنده کتاب ارتش در گذار از بحران های انقلاب و حامد کلاهدوز،محمدرضا رحیمی از هسته اصلی شاخه نظامی گروه بی نام این عملیات را بی ارتباط با گروه بی نام ذکر می کند و بنقل از یوسف کلاهدوز ذکر کرده است که کشته شدگان آدم های خوبی بودند و هرگونه ارتباط آن با کلاهدوز را رد می کند.رحیمی حتی معتقد است این اقدام طراحی رژیم بوده است:

«در عاشورای سال ۵٧ هم گویا در سالن غذاخوری گارد و بیخ گوش شاه، آن داستان تیراندازی به وجود آمد.

این باید حتما توضیح داده شود. یوسف کلاهدوز و ستوان توتیایی گفتند کسانی که کشته شدند آدم‌های خوبی بودند. تحلیل شخصی من این است. زمانی که سرپرست وزارت دفاع بودم، پرونده آن دو نفر عامل ماجرا (امیدی عابد و سلامت بخش) را خواستم و دستور دادم که حقوق شهید را برای آن دو برقرار کنند. بعد هم به خانواده آن دو پیغام دادم که باید دیه افرادی که در آن ماجرا کشته شدند را بدهید، چون آن‌ها حجت شرعی نداشتند برای آن کار. امام هم هیچ‌موقع دستور قتل کسی را ندادند. تحلیل شخصی‌ام این بود. شاه از این تیراندازی‌ها و کودتاها خیلی بهره برده بود و خیلی امتیاز گرفت. چند نفر را اجیر کرده بودند که افسرهای گارد را بکشند و بعدا این را دستاویز قرار دهند که حکومت نظامی کنند.» (۲۵)

محمدعلی شریف النسب نیز این حرکت را کور و بی ارتباط با کلاهدوز  می داند:

«فردای تیراندازی در ناهارخوری گارد یوسف کلاهدوز گفت درجه‌داری که به سمت افراد تیراندازی می‌کرد، به من که رسید لبخندی زد و رد کرد، یعنی که او مرا می‌شناخت و من او را نمی‌شناختم. کلاهدوزمی‌گفت کشته‌ و زخمی‌های آن روز همه از نظامیان متعهد و مردمی بودند.

این حرکت خودجوش و کور اثر بزرگ خود را در تسریع انقلاب بخشید. چرا که پشت گوش شاه و در جایی اتفاق افتاده بود که همه امید و تکیه گاه او بود. شاه و خانواده اش از نظر روحی به شدت ضربه دیده و تصمیم به ترک ایران می‌گیرند.

گاه عده‌ای تصور می‌کنند این حادثه با هدایت یوسف کلاهدوز رخ داده، در حالی که چنین نیست. هسته‌های مقاومت با چشم باز عمل می‌کردند و مجوز ورود به ترور و کارهای خشونت آمیز از هیچ مقامی نداشتند.» (۲۶)

توتیایی از دوستان یوسف کلاهدوز و از افسران گارد نیز این موضوع را رد می کند:

«کلاهدوز مخالف صد درصد این موضوع بود. مثل اینکه خدای تبارک و تعالی عمر او را نگه داشته بود تا با سقوط هواپیما شهید شود وگرنه در واقعه ناهارخوری لویزان نفر سمت راست و چپ او گلوله می‌خورند و خدا لطف می‌کند و آسیبی به کلاهدوز نمی‌رسد. او از مخالفان این ماجرا بود.» (۲۷)

توتیایی حتی در گفتگوی با نگارنده خبر از کشته شدن یکی از دوستان نزدیک کلاهدوز در این واقعه داد:

«این کار هیچ ارتباطی با آقای شهید یوسف کلاهدوز نداشت و یکی از مخالفین این اقدام بود وقتی که این اقدام صورت گرفته بود.

حتی سروان علی ضابطیان آنجا کشته شد که از رفقای صمیمی کلاهدوز هم بود، در یک گردان با هم خدمت می کردند،مدتی اینها همسایه همدیگر بودند.»

در کتاب مژه های سوخته ، حامد کلاهدوز درباره روابط علی ضابطیان با پدرش نوشته است:

«کلاهدوز خودش را به گارد معرفی کرد. همان روزهای اول توی گارد، دوستی پیدا کرد به نام علی ضابطیان که مذهبی بود. افسری بود از یک خانواده اصیل و پای‌بند به اصول اسلام.» (۲۸)

با توجه به اینکه یوسف کلاهدوز و گروه بی نام در این ماجرا نقشی نداشته اند و حتی کلاهدوز افراد کشته شده را آدم های خوب و متعهد و مردمی می داند، این قبیل داستان سرایی ها توسط گروه بی نام با چه هدفی است؟

ادعای مانور یوسف کلاهدوز با تانک  وقتی ارتباطی با عوامل حمله به اعضای گارد نداشته و فرضیه ردگم کردن عملا منتفی می شود را چگونه باید تفسیر و تحلیل کرد ؟ این مانور با چه هدفی بوده است؟

در بحث کودتای ۲۱ بهمن به بررسی نقش گروه بی نام در سه مرحله: کشف، خنثی سازی و اطلاع رسانی به حضرت امام می پردازیم.

کشف کودتا:

حسن آیت در گفتگو با هفته نامه شاهد (شماره سوم، ۱۳۵۹/۳/۱۲) چگونگی اطلاع خود را این گونه شرح داده است :

«درمورد جریان روز ۲۱ و۲۲ بهمن چون ما یک سازمانی بودیم که از مدتها قبل در ارتش رسوخی داشتیم و قصد داشتیم از آن طریق کار کنیم و بعد از یک هفته که این انقلاب شروع شد ما تعداد زیادی دستگاهی که دقیق بود گرفتیم و در قسمتهای مختلف شهر مستقر کردیم. از مسائلی که توسط همان بی سیمها و وسائل دیگر ما اطلاع حاصل کردیم این بود که می خواهند یک مرتبه از طریق ارتش، بخصوص لشکر گارد، شروع کنند و آن قسمتی را که امام در آنجا بود بکوبند و امام را از بین ببرند و سایر نیروهای انقلابی را هم دستگیر کنند.» (۲۹)

در حالی که حسن آیت بر کشف کودتا از طریق شنود بی سیم ها تاکید می کند، حامد کلاهدوز در کتاب مژه های سوخته نحوه اطلاع پدرش از کودتا را به گونه ای دیگر بیان کرده است:

«بیست و یکم بهمن کودتای نظامی در حال شکل گیری بود. تعداد زیادی تانک چیفتن را به پادگان لویزان منتقل کرده بودند. تانک ها را هم در ده ردیف چیده بودند و خدمه داشتند آنها را تجهیز و مسلح می کردند.

در اتاق تیمسار بدره ای رفت و آمد بود. ساعت به ساعت توی اتاق تیمسار جلسه بود و گاهی صداها بالا می رفت. من دنبال فرصتی بودم که به اتاق فرماندهی بروم. به بهانه های مختلف از راهرو رد می شدم و از کنار اتاق می گذشتم و گوش می ایستادم. بعد شنیده ها را کنار هم می گذاشتم.» (۳۰)

یوسف فروتن درباره نحوه مطلع شدن کلاهدوز از کودتا می گوید آقاي كلاهدوز كه از افسرهاي مسلمان گارد شاهنشاهي بود در این باره شخصاً به من مي‌گفت:

«دو روز قبل از كودتا تعداد زيادي توپ‌هاي دوربرد را به مركز فرماندهي لويزان آورده بودند كه خارج از حد معمول بود. شب قبل از آن هم يكي از افسران كه نگهبان بود به من گفت: گلوله‌هاي جنگي زيادي اينجا آورده‌اند، مثل اين‌كه برنامه‌اي دارند. من كه مشكوك شده بودم، آن شب عمداً به جاي يكي ديگر از نگهبانان، پست نگهباني را به عهده گرفتم تا قضيه را پيگيري كنم. با هزار ترفند وارد دفتر فرماندهي شده و از روي اطلاعاتي كه روي ميز بود متوجه شدم قصد دارند از آنجا ۸تا ۹نقطه را مورد حمله قرار دهند.

اين چند نقطه شامل: مركز اقامت امام (ره)، مجلس و اطراف آن، مجلس سنا، راه آهن، مخابرات، فرودگاه، راديو، تلويزيون و چندجاي ديگر بود.» (۳۱)

خنثی سازی:

حسن آیت درباره اقدام گروه بی نام برای خنثی سازی کودتا می گوید :

«و مساله مهمی اتفاق افتاد که یکی از دوستانی که در گارد جاوید شاه بود و در حدی هم مورد اعتماد واقع شده بود که حتی از نگهبانان داخلی به اصطلاح شاه می شد، این آنجا ماند چون مسئول قسمت تنظیم (هدایت) تانک‌ها بود.

[او] افرادی [را] که باید سوار تانک‌ها بشوند که بیایند قسمت نیروی هوایی را بکوبند، از افرادی قرار داد که از دوستان خود ما بودند و این‌ها آمدند با وجود اینکه مورد هجوم قرارگرفته بودند.

چون مردم که نمی دانستند جریان از چه قراره؟ اما آن‌ها حاضر نشدند که به مردم حمله کنند و اون دستورات دستگاه را اجرا کنند و۱۲نفر  از آن‌ها [به دست مردم] شهید شدند. در این جریان یکی از جریانهای مهمی بود که در آن واقعه اتفاق افتاده.

اون دوستی هم که این تانک‌ها را تنظیم می کرد و افراد را و هر تانکی را دست فردی می داد و دستوراتی می داد، مساله جالب این بود که برای اینکه بتونه کارش را انجام بده فرداش که ۲۲بهمن بود تا آخرین لحظه در اونجا موند. در اون قسمت. به عنوان اینکه داریم دفاع می کنیم.» (۳۲)

بر اساس آنچه حسن آیت بیان کرده  مسول هدایت تانک ها یعنی یوسف کلاهدوز و افرادی که برای هدایت و سوار شدن بر تانک ها انتخاب شده اند، همه از دوستان آنها و از اعضای گروه بی نام بوده اند.

هم چنین آیت از کشته شدن ۱۲ نفر از افراد گروه بی نام سوار بر تانک خبر داده است.

به فرض که هدایت‌کنندگان تانکها ضد شاه و طرفدار امام ره و انقلاب بودند و قصد تیراندازی به روی مردم را نداشتند، چه لزومی داشت که مقاومت کنند تا کشته شوند؟ به سادگی می‌توانستند تانک‌های خود را ترک کنند وبه مردم بپیوندند و مانند بسیاری ارتشیان دیگر مورد استقبال گرم مردم واقع می‌شدند. واقعاً چرا دوستان «شهید»  آیت تا آخرین لحظات نیز حاضر نشدند به مردم بپیوندند؟

بر خلاف روایت حسن آیت که اشاره ای به بحث در اوردن سوزن تانک ها توسط کلاهدوز نمی کند،حامد کلاهدوز بر کشیدن سوزن تانک ها  توسط پدرش و اهمیت این اقدام در خنثی سازی تاکید کرده است:

«فسر کشیک شب را پیدا کردم و خواستم به جایش بمانم. افسر هم از خدا خواسته قبول کرد و رفت…تانک ها زیر نور پروژکتورها می درخشیدند، در ردیف های منظم آماده برای عملیات نظامی.

از پله های ساختمان مرکزی بالا رفتم و نگاهی به محوطه انداختم. نگبهان ها را شمردم و جای هر کدام را به ذهن سپردم.

چراغ قوه کوچکی برداشتم. نگهبان محوطه را می پاییدم. دور که شد، از یکی از تانک ها بالا رفتم و دریچه را باز کردم و پریدم توی تانک. چراغ قوه انداختم. گلوله های چیده شده در مخزن مهمات برق می زد. نور چراغ قوه را به دریچه لوله تانک انداختم. دریچه را باز کردم و آهسته و آهسته سوزن شلیک تانک را بیرون کشیدم و گذاشتم توی جیبم. سوزن هم بزرگ بود. حساب تک تک تانک ها را کردم. با این همه سوزن چه کار باید می کردم؟

نور چراغ را چرخاندم. زیر صندلی جایی پیدا کردم و سوزن را در حفره زیر صندلی مخفی کردم. بالا که رفتم سوزن مسلسل تانک را هم بیرون کشیدم و زیر صندلی دیگر گذاشتم. از تانک که بیرون آمدم سایه ام روی دیوار افتاد. نگهبان فهمید و ایست داد. رمز شب را گفتم و او هم پا کوبید و احترام نظامی گذاشت.

تشویقش کردم که باید حسابی مراقب باشد. نگهبان که دور شد رفتم سراغ تانک بعدی. تا صبح سوزن همه ۲۰۰ تانک را درآوردم. چشمانم سرخ شده بود اما در سرکشی ام از نگبهان ها رفتم از بالای یکی از برجک ها و از بالا نگاهی به تانک ها انداختم. احساس خوبی داشتم. روز ۲۱ بهمن توی پادگان لویزان تانک ها را یکی یکی روشن کردندو از در پادگان پشت سر هم بیرون بردند. تانک ها در خیابان های شهر مستقر شدند و به طرف مردم نشانه رفتند. مردم هم با فرمان امام به خیابان ها ریخته بودند و جلوی تانک ها ایستادند.

تیراندازی ها شروع شد و درگیری لحظه به لحظه بیشتر می شد اما خدمه تانک هر چه کردند نتوانستند گلوله ای از تانک به سمت مردم شلیک کنند.

دوست پدرم یکی از خدمه تانک هایی بود که روز ۲۲ بهمن به طرف مردم رانده بود و تانک را به درختی زده بود که بعد بگوید تانک منحرف شد و از کار افتاد. او از کسانی بود که من برای راندن تانک ها انتخاب کرده بودم و می دانستم به مردم آسیب نمی زنند.

عده ای هم قسم شده بودند که به مردم شلیک نکنند و تانک ها را به در و دیوار بزنند و به مردم بپیوندند اما چون مردم نمی دانستند کدام افسر گارد شاهنشاهی شاه دوست است کدام انقلابی، تا دیدند تانک به درخت خورد کوکتل مولوتوف انداختند توی تانک، تا خدمه بپرند بیرون دست و پایشان سوخته بود.

بعدا دوست پدرم دست سوخته اش را نشانم داد. به او گفتم: «آنهایی که انقلابی و هم قسم بودند و توی تانک سهوا به دست مردم کشته شدند، مظلوم ترین شهدای انقلاب هستند. هیچ کس ندانست چه خدمتی به انقلاب کردند و چطور نقشه کودتای ارتش را نقش بر آب کردند.» (۳۳)

چند نکته در مطلب حامد کلاهدوز قابل توجه است:

بر خلاف مطلب حسن آیت که می گوید همه افراد سوار تانک از دوستان ما بودند، اشاره کرده که برخی

«خدمه تانک هر چه کردند نتوانستند گلوله ای از تانک به سمت مردم شلیک کنند.»

تعداد تانک هایی که آن شب توسط کلاهدوز سوزن آنها کشیده شده را ۲۰۰ عدد ذکر می کند. بالا رفتن از تانک و در اوردن سوزن و مخفی کردن سوزن در زیر صندلی و پایین آمدن از آن ، با وجود تاریکی شب و پنهان کاری و تنها بودن کلاهدوز و حساسیت آن شب به خاطر برنامه مهم فردای رژیم،محل شک و تامل است.اگر در اوردن سوزن هرتانک فقط سه دقیقه هم زمان ببرد، و فردی بدون توقف و خستگی کار کند، ۶۰۰ دقیقه یعنی ده ساعت زمان می برد.

چگونه ممکن است پادگانی که قرار است در ساعات اولیه روز مرکزیت کودتا باشد،  آن هم درشرایطی که آن شب درگیری های متعددی در شهر بوده،شب رها شده و کل پادگان به افسر نگهبان سپرده شده باشد ؟

قاعدتا در آن شب ستاد کودتا در آنجا باید مستقر باشد و شاهد آماده باش و تحرک در این پادگان باشیم.

بر اساس خاطرات عبدالله جاسبی،کلاهدوز علاوه بر خنثی سازی تانک ها، بسیاری از ادوات جنگی را هم دستکاری کرده است:

«کلاهدوز در شب ۲۱ بهمن نه تنها تانک ها را از کار انداخته بود بلکه بسیاری از ادوات جنگی دیگر را هم دستکاری کرده بود و با این عمل جسورانه خود در حقیقت بخشی از دستگاه نظامی رژیم را خلع سلاح کرده بود.

هم چنین بعضی افرادی که هدایت تانک ها را بر عهده داشته اند از نیروهای کلاهدوز بودند و او به آنها گفته بود مبادا دست از پا خطا کنیدو به مردم آسیبی برسانید. برای همین سفارش کلاهدوز یکی از درجه داران گارد که توسط کلاهدوز هدایت شده بود به دست مردم کشته شد ولی حاضر  نشد با تانک خود آسیبی به آنها برساند.» (۳۴)

در حالی که جاسبی تعداد نظامیان کشته شده هدایت کننده تانک را  که عضو گروه بی نام بوده را یک نفر ذکر می کند، آیت تعداد آنها را ۱۲ نفر ذکر می کند و برخی از اعضای گروه که از دوستان نزدیک کلاهدوز بوده اند و در گارد حضور داشته اند، منکر هرگونه کشته شده اند.

تاکنون نیز علیرغم تبلیغات فراوان، این گروه اسامی کشته ها را اعلام نکرده است.

مصطفی توتیایی از اعضای این گروه و دوست نزدیک یوسف کلاهدوز که در گارد شاهنشاهی مشغول بوده است، بحث در اوردن سوزن تانک و خنثی سازی تیربارها و…را کذب و تبلیغاتی می خواند:

«شما بسیاری از جاهها می بینید که در این خاطراتی که نقل می کنند می گویند مثلا فلان کس رفت سوزن توپ فلان جا را در اورد، تیربارهای فلان واحد را بی اثر کرد،اصلا اینجوری نبوده ، این نوشته‌ها تبلیغاتی است.» (۳۵)

توتیایی در گفتگو با نگارنده ادعای کشیدن سوزن دویست تانک توسط یوسف کلاهدوز را رد کرد:

«اولا: گارد جاویدان یک گردان تانک داشت ، هر گردان تانک هم۵۳ تانک دارد اگر تانک ها را برابر جدول سازمان داده باشند حداکثر پنجاه و‌سه تا است.نهایتا اگر آن گردان تانک گارد جاویدان ، با ظرفیت کامل تانک هایش را می داشت،می شدپنجاه و سه دستگاه .حالا این دویست دستگاه از کجا آمده ؟

مطلب دوم: فرض کنید سوزن تانکی هم برداشته شود، آن خدمه ای که می خواهد سوار تانک شود و ماموریتی انجام دهد،ابتدا تانک را بازدید می کنند، نگاه می کنند.خدمه وقتی می آید می نشیند، تانک شان را بازدید می کنند، اگر بازدید کنند و ببینند که کم و کسری در این تانک هست، همان جا سر و صدا می کنند و خواهند گفت این قطعه کم یا زیاد است ،این اشکالات را خواهند گفت.

با اطمینان قاطع خدمت شما عرض می کنم چنین چیزی یعنی در اوردن سوزن تانک واقعیت ندارد.»

توتیایی بنقل از کلاهدوز چگونگی ابلاغ ماموریت فرستادن تانک ها را تشریح می کند:

«روز بیست بهمن ، سروان یوسف کلاهدوز را احضار می کنند به نیروی زمینی که ماموریت اعزام تانک هارا به او ابلاغ کنند.

ماموریت به او ابلاغ می شود که سه دسته تانک را اعزام کند به منطقه نیروی هوایی برای کنترل درگیری های پادگان نیروی هوایی.

این ماموریت به یوسف کلاهدوز ابلاغ می شود.کلاهدوز در مسیر برگشت از نیروی زمینی به پادگان گارد جاویدان، به کسی این قصه را اطلاع می دهد.»

توتیایی درباره نحوه اجرایی کردن این دستور توسط کلاهدوز می گوید :

«وقتی که بر می گردد به پادگان و به واحدش مراجعه می کند،یوسف کلاهدوز به یک گروهان تانک مستقلا ماموریت نمی دهد، سه دسته تانک را از سه گروهان تانک انتخاب کرد.یعنی از هر گروهان یک دسته.

اگر به یک گروهان تانک ماموریت می داد، کنترل این ماموریت از دست یوسف خارج می شد و به آن فرمانده گروهان این ماموریت ابلاغ شده بود، دیگر تابع آقای کلاهدوز نبود.

نکته مهم دیگر اینجاست که چه کسانی را انتخاب کرد؟ سه دسته ای را انتخاب کرد که مطمئن بود به حرف ایشان گوش خواهند داد و افرادی هستند که به سمت مردم تیراندازی نخواهند کرد.لذا این انتخاب کار مهم کلاهدوز بود.»

البته بر اساس برخی اسناد، عدم موفقیت تانک های گارد جاویدان ،به دلیل حضور و مقاومت گسترده مردم در خیابانها و ایجاد راه‌بندان و ترافیک شدید بوده است.

هم چنین در هیچ یک از روایت ها دیده نشده است که سرنشینان و خدمه این تانک ها به همراه تانک های خود به مردم پیوسته باشند.بلکه به عکس گفته شده که برخی از اینها به دست مردم کشته یا زخمی شده اند.

چه کسی کودتا را به امام اطلاع داد؟

درباره نحوه اطلاع رسانی به حضرت امام خمینی ره درباره کودتای ۲۱ بهمن مطالب مختلف و بعضا متفاوتی مطرح است.

عبدالله جاسبی اطلاع رسانی را از طریق سید موسی نامجو و با اعزام یک تیم شش نفره در ۱۷ بهمن ذکر می کند:

«شایعه ی کودتا شکل گرفت و نامجو به همراه سایر پرسنل فداکار ارتش حرکت جدیدی را آغاز کرد.انها در ۱۷ بهمن ۱۳۵۷ با اعزام شش نفر به حضور امام نحوه ی اجرای کودتا را فاش کردند و از ایشان خواستند که به قم بروند.» (۳۶)

در حالی که جاسبی در اینجا روز۱۷ بهمن را ذکر می کند،محمدرضا رحیمی از اعضای این گروه ، زمان اطلاع رسانی خود به حضرت امام را ۲۰ بهمن ذکر می کند:

«روز ۲۰ بهمن ۵۷ من از طریق همان رادیو و اطلاعات شهید نامجو، شهید کلاهدوز و ستوان توتیایی و…از طریق منابع و محل خدمتی خود مطلع و مطمئن شدیم که کودتایی طراحی شده است و قرار است حکومت نظامی اعلام و اعمال شود ودر زمان منع تردد،سران نهضت را دستگیر و به محل نامعلومی ببرندو در صورت ضرورت بعضی مناطق را با توپ بکوبند و یا بمباران کنند.

من که به اعتبار انتظامات مقر امام همان جا مستقر بودم بلافاصله نزد حجت الاسلام آقای ناطق نوری در دفتر امام که دوست چندین ساله بودیم رفته و اجمال جریان را گفته و خواستار ملاقات با امام و بیان جزئیات قضایا و جواب به سوالات مقدر ایشان شدم که بلافاصله با هم شرفیاب شدیم.

آقای ناطق نوری من را در دو سه جمله معرفی کرد و من مشروح قضایا را با ذکر ماخذ و منابع، همراه پیشنهاداتی من جمله ضرورت عدم تمکین را به عرض رساندم.» (۳۷)

بر اساس روایت یوسف فروتن ، درجه دار فرستاده یوسف کلاهدوز عامل اطلاع به دفتر امام بوده است:

«بیستم بهمن ماه در مدرسه علوي بودم كه فرد ريز‌اندامي آمد و گفت: من خبری دارم و مي‌خواهم با يكي از مسئولين اينجا صحبت كنم.

بلافاصله آقاي محلاتي را به او معرفی کردم. وي در حضور من به آقاي محلاتي گوشزد كرد: آقاي خميني اينجا نشسته و شما در تدارك ديد و بازديد هستيد، در حالي كه در جاي ديگر براي به هم ريختن اين امور و قتل و كشتار برنامه‌ريزي مي‌كنند.

سئوال شد کی و از کجا این کار را می خواهند انجام دهند؟ او ادامه داد از ستاد نیروی زمینی واقع در شمال تهران (خیابان ارتش) برنامه دارند که حداقل ۸ نقطه  را با توپ گلوله باران کنند و سپس با هواپیماهای جنگی مرکز تجمع امام و یارانش را بکوبند.

یوسف فروتن در ادامه به نقل از یوسف کلاهدوز این فرد را فرستاده ایشان ذکر می کند:

“وقتي به نقشه آنها پي بردم به دنبال راهي بودم تا دوستان را مطلع کنم، به همین خاطر آن گروهبان که خبر گلوله باران آن شب لویزان را به شما داد، فرستاده من بود.”» (۳۸)

البته شخصیت ها و چهره های دیگری نیز درباره چگونگی اطلاع حضرت امام خمینی از کودتای ۲۱ بهمن نظر داده اند و آن را به افراد دیگری غیر از گروه بی نام منتسب کرده اند.

مثلا آیت الله خزعلی در جایی اظهار داشته است امام زمان (عج) از طریق فردی به نام قدرت الله لطیفی نسب به امام پیام می دهد:

«روز بیست و دوّم بهمن پیام مبنی بر اینکه “در خانه نمانید، بیرون بریزید وگرنه کشته خواهید شد.»

به وسیله‌ی همین پیام، امام خمینی(ره) اعلام فرمود به حکومت نظامی اهمیت ندهید و بریزید بیرون. در نتیجه مردم تهران، بیرون ریختند، حتی خانواده‌های خود را آوردند و در خیابان‌ها نشستند، دیگر در تهران به هیچ وجه امکان آمدن تانک و امثال اینها نبود؛ بنابراین آن توطئه‌ی خطرناکی که در نظر بود تا صدها تانک را وارد تهران کنند و با خونریزی انقلاب را از بین ببرند و محل اقامت امام را بمباران نمایند، منتفی شد.» (۳۹)

محمود مرتضایی‌فر معروف به وزیر شعار نیز در این زمینه می گوید:

«ما روز ۲۱بهمن ۱۳۵۷در منزل آیت‌الله طالقانی نشسته بودیم. به ایشان گفتند: «امام(ره) پیام داده که مردم در خانه‌های خود نمانند، بیرون بریزند و به حکومت نظامی اهمیت ندهند.» آقای طالقانی گفت: «امام مدت پانزده سال از ایران دور بوده‌اند و توجه ندارند که این دژخیمان رژیم چه بی‌رحم هستند. اگر مردم بیرون بریزند، همه را قتل عام می‌کنند؛ بنابراین صلاح در آن است که در منازل و خانه‌ها بنشینیم، ببینیم عاقبت کار چه می‌شود.»

بعد مرحوم طالقانی با امام حدود نیم ساعت تلفنی گفتگو کرد تا شاید امام را قانع کند که مردم را از خانه‌هایشان بیرون نیاورند…تا اینکه آقای طالقانی گوشی را گذاشت و در گوشه‌ای زانوانش را بغل گرفت و ساکت ماند…سؤال کردیم: «آقا چه شده؟» آقای طالقانی گفت: «من اصرار کردم که امام اعلامیه‌هایش را پس بگیرد و امام هرچه می‌گفت، من قانع نمی‌شدم؛ در آخر فرمود: «آقای طالقانی! اصرار نکن! احتمال بده که این دستور از طرف امام زمان(عج) است.» (۴۰)

البته علی مطهری بحث پیام امام زمان را به نقل از پدرشان رد می کند :

«من همان روزها قضیه را مستقیماً از پدرم شنیدم؛ ایشان فرمودند: «وقتی در روز ۲۱ بهمن حکومت نظامی اعلام شد، در اتاق، من بودم و امام(ره). از امام پرسیدم مردم چه بکنند؟ امام فرمودند مردم اعتنا نکنند و به خیابان‌ها بیایند. گفتم خوب است این را به صورت اعلامیه بنویسید تا در سطح شهر از پشت بلندگوها خوانده شود ‌و همین کار انجام شد.» بنابراین هیچ صحبتی از امام زمان نبوده است و این، تمایل ذاتی عوام مردم بوده که این شایعه را ساخته است! .» (۴۱)

فریدون هویدا برادر عباس هویدا نخست وزیر شاه، عامل اطلاع رسانی به امام را یکی از ژنرال های شاهنشاهی ذکر می کند:

«روز ۱۰ فوریه (۲۱ بهمن۵۷) اوضاع متشنج تر شد و پس از حمله گارد شاهنشاهی به همان پایگاه هوایی که همافران آن ، حمایت خود را از خمینی اعلام کرده بودند، پرسنل پایگاه از آنجا بیرون امدند و سلاح های خود را در اختیار مردم قرار دادند.به دنبال آن نیز با ایجاد سنگرهایی در اطراف پایگاه، جنگی همه جانبه بین مردم و گارد شاهنشاهی در گرفت که تا صبح فردای آن روز به طول انجامید.

اطلاعاتی که بعدا به دستم رسید مشخص می کرد که ماجرای حمله گارد شاهنشاهی به پایگاه هوایی، مقدمه همان کودتایی محسوب می شد که مدتها درباره انجامش توسط خسرو داد و چند ژنرال دیگر شایعاتی بر سر زبان ها افتاده بود.ولی آن طور که از بعضی گزارش ها بر می اید، یکی از افسران همدست خسرو داد به نام ژنرال ربیعی قبلا مساله را به هواداران خمینی اطلاع داده بود.» (۴۲)

«بی نام» یا «بی کارنامه»

مجید شریعت زاده از اعضای این گروه به صراحت می گوید  قبل از انقلاب اقدام خاصی انجام ندادیم و فقط اعضا را زیاد می کردیم :

«این شبکه چه کارکردی داشت؟ آیا قبل از انقلاب اقدام خاصی انجام دادید و از این نیروها استفاده کردید؟

خیر، آن موقع فقط می‌خواستیم تعداد اعضا را زیاد کنیم و اصلا قرار نبود کاری انجام دهیم. ما به‌‌شدت از هر فعالیتی که بوی خراب‌کاری بدهد و توجه نیروها‌ی امنیتی را به وجود ما جلب کند اجتناب می‌کردیم. هدف ما ایجاد آمادگی بود.» (۴۳)

تعبیر سرهنگ فروزان درباره این گروه این است که «نشسته اید تا انقلاب پیروز شود و بگویید ما هم بوده ایم».سرهنگ شریف النسب از اعضای گروه بی نام این روایت را این گونه نقل می کند:

«در دانشکده فرماندهی ستاد به استادی برخورد کردیم به نام  سرهنگ «حسنعلی فروزان» ، که انسانی فرهیخته، خوش­فکر و شیفته امام بود ، با او ارتباط برقرار کردیم، و گفتیم ما شاگردان نامجو هستیم و در پادگان­‌ها نفوذ و قدرت  داریم.در صورتیکه ژنرال هایزر بخواهد به کمک ارتش دست به کودتا بزند اجازه نخواهیم داد یک نفر از پادگان خارج شود.

فروزان گفت طرح شما بسیار رِندانه است، نشسته اید تا انقلاب پیروز شود و بگویید: ما هم بوده‌­ایم! گفتیم شما بفرمایید! گفت ما با ۵۰۰ نفر از دوستان و هم­­‌دوره‌­هایمان قرار گذاشته ایم که در میدان کنونی انقلاب رژه برویم و به مردم بفهمانیم از خودشان هستیم و به رژیم حاکم هم بگوییم به ارتش متکی نباش. گفتیم رژیم شاه اینقدر هم ضعیف نشده شما را به رگبار می‌­بندند و انقلاب هم ۲۰سال عقب می‌‌افتد.» (۴۴)

شریف النسب ادعا کرده است در پادگان ها آن قدر نفوذ و قدرت داریم که اگر بخواهند دست به کودتا بزنند، اجازه نخواهیم داد یک نفر از پادگان خارج شود.اگر این حرف را بپذیریم این سوال پیش می اید چرا این شبکه قدرتمند در ۱۷ شهریور ۵۷ در مقابل قتل و عام مردم اقدامی نکرد؟ و…

 

منابع:

۱-معصومه شکور قهاری، گروه بی نام، تهران: مرکز اسناد انقلاب اسلامی، چاپ اول، زمستان ۱۳۹۵،صفحه۸۷

۲- لینک

۳-معصومه شکور قهاری، گروه بی نام، تهران: مرکز اسناد انقلاب اسلامی، چاپ اول، زمستان ۱۳۹۵،صفحه۱۳۰

۴- همان ماخذ،صفحه۱۵۱

۵-همان ماخذ،صفحه۲۱۸-۲۱۷

۶-همان ماخذ،صفحه۱۷۵

۷- همان ماخذ،صفحه۹۰-۸۹

۸- همان ماخذ،صفحه۸۸

۹-  لینک

۱۰-عبداله جاسبی، از غبار تا باران خاطرات ۱۳۵۷-۱۳۴۳جلد دوم،تهران: چاپ دوم، ۱۳۸۹، مرکز اسناد انقلاب اسلامی،ص۹۸

۱۱-معصومه شکور قهاری، گروه بی نام، تهران: مرکز اسناد انقلاب اسلامی، چاپ اول، زمستان ۱۳۹۵،صفحه۱۹۱

۱۲- همان ماخذ،صفحه۲۱۱

۱۳-احمد نوروزی فرسنگی، ارتش درتاریخ و انقلاب اسلامی،موسسه  فرهنگی انتشاراتی زهد،چاپ اول،۱۳۸۵،ص۳۸۱

۱۴-معصومه شکور قهاری، گروه بی نام، تهران: مرکز اسناد انقلاب اسلامی، چاپ اول، زمستان ۱۳۹۵،صفحه۲۲۰

۱۵- لینک

۱۶-معصومه شکور قهاری، گروه بی نام، تهران: مرکز اسناد انقلاب اسلامی، چاپ اول، زمستان ۱۳۹۵،صفحه۱۹۳

۱۷- همان ماخذ،صفحه۲۹۳

۱۸- همان ماخذ،صفحه۲۶۴

۱۹-محمدرضا محمدی پاشاک، همدم یاد شما: خاطراتی از سردار شهید یوسف کلاهدوز،تهران: کنگره بزرگداشت سرداران شهید سپاه و ۳۶ هزار شهید استان تهران، سال ۱۳۷۶،صص۳۱-۲۹

۲۰- لینک

۲۱- لینک

۲۲-  لینک

۲۳-محمدرضا محمدی پاشاک، همدم یاد شما: خاطراتی از سردار شهید یوسف کلاهدوز،تهران: کنگره بزرگداشت سرداران شهید سپاه و ۳۶ هزار شهید استان تهران، سال ۱۳۷۶،صص۳۸-۳۶

۲۳-سیدحسین محمدی ودود،ارتش در گذار از بحران های انقلاب، تهران: انتشارات مرکز اسناد انقلاب اسلامی، چاپ اول، سال ۱۳۹۳،صص۲۰۱-۱۹۷

۲۴-حامدکلاهدوز،مژه های سوخته،مرکز اسناد و تحقیقات دفاع مقدس،چاپ دوم،۱۳۹۴،صفحه ۷۳-۶۸

۲۵- لینک

۲۶- لینک

۲۷- لینک

۲۸-حامدکلاهدوز،مژه های سوخته،مرکز اسناد و تحقیقات دفاع مقدس،چاپ دوم،۱۳۹۴،صص۵۹-۵۸

۲۹-رضاگلپور،شنود اشباح،تهران: انتشارات کلیدر،چاپ نخست،پاییز ۱۳۸۱،صفحه ۸۲

۳۰-حامدکلاهدوز،مژه های سوخته،مرکز اسناد و تحقیقات دفاع مقدس،چاپ دوم،۱۳۹۴،صفحه ۸۵-۷۴

۳۱- لینک

۳۲- رضاگلپور،شنود اشباح،تهران: انتشارات کلیدر،چاپ نخست،پاییز ۱۳۸۱،صفحه ۸۲

۳۳- حامدکلاهدوز،مژه های سوخته،مرکز اسناد و تحقیقات دفاع مقدس،چاپ دوم،۱۳۹۴،صفحه ۸۵-۷۴

۳۴- عبدالله جاسبی، از غبار تا باران، جلد سوم، تهران: انتشارات مرکز اسناد انقلاب اسلامی، چاپ اول، تابستان۱۳۸۹،ص۱۸۲

۳۵- لینک

۳۶-معصومه شکور قهاری، گروه بی نام، تهران: مرکز اسناد انقلاب اسلامی، چاپ اول، زمستان ۱۳۹۵،صفحه۲۹۶

۳۷- همان ماخذ،صص۳۰۰-۲۹۹

۳۸- لینک

۳۹- لینک

۴۰- لینک

۴۱- لینک

۴۲- فریدون هویدا،‌سقوط شاه،تهران: انتشارات اطلاعات،چاپ یازدهم ، سال ۱۳۹۳،ص۲۱۱

۴۳- لینک

۴۴- لینک

انتهای پیام

برچسب ها

نوشته های مشابه

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

بستن