درد جاودانگی

هادی چهری در یادداشتی ارسالی به انصاف نیوز با عنوان «درد جاودانگی» نوشت:

ذات گرایی ارسطویی بر این اساس قوام یافته که اشیایی که نام واحدی دارند حداقل در یک ویژگی مشترک هستند به طور مثال اگر ما سوژه انسانی را در نظر بگیریم حداقل در یک مورد دارای اشتراک در میان گونه های همنوع خود هستند.

بحث ما درباره درستی یا نادرستی این گزاره نیست و با این مساله کاری نداریم که تا زمان جان لاک این گزاره مورد پذیرش عموم فلاسفه بود اما شخص جان لاک در قرن ۱۸ در این گزاره تشکیک کرد و بیان نمود که ارسطو بین ذات اسمی و ذات واقعی خلط کرده است به این صورت که بین اشیا، همنوع در ذات واقعی اشتراکی وجود ندارد ولی در ذات اسمی اشتراک وجود دارد ولی در قرن ۲۰ ویتکنشتاین زمانی که نظریه بازی ها را مطرح کرد این گزاره را بیان نمود که حتی در ذات اسمی هم ثبات و اشتراکی وجود ندارد. به هر حال بیان ما در این نوشتار به بحث و بررسی صحت و سقم این گزاره ها نیست بلکه اشاره به ذات گرایی ارسطویی از این منظر است وقتی که ما سوژه انسانی را در نظر گرفتیم علی السویه میتوان برای این سوژه یک ویژگی و مشخصه ای را نام برد که مشترک همه آنهاست و آن مقوله مرگ است.

داستان مرگ برای آدمی داستان دامنه داری است که در تمام اعصار وجود داشته است و با نهاد آدمی عجین گشته است. انسان را به یک تعبیر میتوان در سه شق و حیطه جای داد: ۱.خاستگاه، ۲.سرشت و ۳.سرنوشت.

خاستگاه آدمی اشاره به گذشته دارد و سرشت آدمی به حال اشاره دارد و سرنوشت آدمی نگاه به آینده دارد. اگر این تقسیم بندی را مد نظر بگیریم و در پیش چشم داشته باشیم برای آدمی گذشته و آینده نامعلوم و نامکشوف است و آن چیزی که موضوعیت دارد حال است. اما چرا برای این آدمی که به تعبیر هایدگر هستی‌ای ایستاده در نیستی است این مقوله مرگ است که همواره به آن می اندیشد و چرا خاستگاه آدمی که در واقع همان گذشته آدمی است به اندازه مقوله مرگ که سرنوشت آدمی است ذهن و روان آدمی را درگیر نمی کند؟ آیا از میان همه موجودات این فقط انسان است که به مقوله مرگ می اندیشد؟ این فقط آدمی است که به مرگ خویش واقف است؟

درد جاودانگی در آدمی قدمتی به اندازه اسطوره ها دارد. در بررسی تمدن های مختلف بشری رگه های پرداختن به مقوله مرگ همواره وجود داشته است داستان گیلگمش اسطوره بابلی به عنوان قدیمی ترین اسطوره بشری حول مساله مرگ میگذرد که حتی فکر به مقوله مرگ درد مشترکی در میان اسطوره هاست. بیان این موضوع مرا به یاد آن جمله اریک فروم می اندازد که می گفت اسطوره ها خود گرفتار اسطوره اند. مرگ مهم ترین رویداد در زندگی آدمی است به عبارتی نفس دین و ذات فلسفه در خدمت و پرداختن به مقوله مرگ هستند و به تعبیر مالینوفسکی کنش دینی اساسا به مساله مرگ ارتباط دارد. اینکه نگرش قاطبه انسان ها در مورد مرگ اغلب همراه با ترس است از ارزش و اهمیت این موضوع نمی کاهد. این انسان فانی اگر خاصیت جاودانگی داشته باشد سرکش و گستاخ دیگر چیزی جلودار او نیست. خلقت انسان و مرگ انسان به عنوان دو سوال و پرسش است و آدمی در میان این دو سوال سرگردان است اما به همان اندازه که آدمی دغدغه مرگ را دارد و به آن می اندیشد در فکر خلقت خود و سازوکار این حیطه نیست. اما چرا باید مقوله مرگ اینقدر برای آدمی سوال برانگیز باشد و در بیشتر مواقع هول آور؟

اگر داستان عزیز نبی که در قرآن آمده است را به خاطر بیاوریم به عنوان یک تجربه از کسی که مرگ را از سر گذراند و دوباره زنده شد، براساس نص صریح قرآن این پیامبر از ویژگی ها و حالات عالم پس از مرگ خبری نداد، به عبارتی کسی را نرسیده که مرگ را تجربه کند و از احوالات آن عالم سخن بگوید. بلی برخی از تجربه های نزدیک به مرگ سخن می گویند ولی باز این تجربه ها در همین عالم دنیاست و در آن عالم رخ نداده است پس این ترس آدمی از کجا نشات میگیرد؟

انسان تا زمانی که در این دنیا زندگی می کند و هست او هنوز پابرجاست. مرگی وجود ندارد و هنگامی که میمیرد و رخت بر می بندد نیست به سراغ آدمی می آید پس بین هست انسان و مرگ او همواره برزخ و حایلی وجود دارد. نوربرت الیاس در کتاب تنهایی دم مرگ بیان می دارد که آدمی همانگونه که در مقوله عشق تنهاست در هنگام مردن هم تنهاست و یکی از کارهای که انسان متمدن می کند این است که مساله مرگ را سرکوب می کند و این نوع منکوب کردن غالبا خود را به صورت ترس آدمی از مرگ نمایان می کند و ترس از مرگ ارتباط وثیقی با نگرش به هستی پس از مرگ دارد.

عالم مرگ عالم ناشناخته هاست. به تعبیر الیزابت کوبلر راس روان شناس آمریکایی در مقوله روان شناسی مرگ پنح مرحله وجود دارد: ۱.شوک و انکار، ۲.خشم، ۳.چانه زنی، ۴.افسردگی، ۵.پذیرش. کوبلر راس پس از آنکه خود به یک نوع بیماری مبتلا گشت و اندیشه مرگ بر او عارض گشت به این تقسیم بندی رسید. به هر حال هر گونه سخن راندن از عالم مرگ به طور قطع و یقین واقعیت آن عالم را مشخص نخواهد کرد اما باید این واقعیت را پذیرفت که زندگی و مرگ هر دو دارای دو درب هستند که نقطه مشترک این دو درب این است که تاکنون گشوده نشده اند و انسان نتوانسته به عینه آن دو عالم را ببیند پس چرا آدمی باید در مورد مقوله مرگ بر خویشتن بلرزد و همواره با دیده ترس به آن بنگرد. مرگ یک واقعیت برای انسان فانی است و این انسان هنگامی که با مرگ دیگری مواجهه میشود ذهن و اندیشه او به مقوله مرگ بیشتر گرایش پیدا می کند اما این ترس آدمی هنگامی که هنوز عالم مرگ را نشناخته و هنوز خود تجربه نکرده است و تجربه های دیگران را هم ندیده است چرا او را لرزه می اندازد و همین دم حال و زندگی اکنونی را بر او حرام می کند.

انتهای پیام

برچسب ها

نوشته های مشابه

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

بستن