درباره‌ی دموکراسی‌نخواهی ما!

علی‌ دادخواه در یادداشتی ارسالی به انصاف نیوز با عنوان «تاملاتی درباره دموکراسی‌نخواهی ما…» نوشت:

۲۴۴ سال پیش که در ایالات‌متحده انتخابات برگزار می‌کردند و جورج واشنگتن اولین رئیس جمهور امریکا بود در ایران نصرالله میرزای دوم به عنوان نایب السلطنه حکم پادشاهی داشت. قول می دهم حتی نامش را هم نشنیده‌اید او ۱۳ سال شاه ایران بود. بعد از او نبیره نادر شاه و فرزند شاهرخ یعنی محمد نادر میرزا پادشاه ایران شد، او نیز ۱۵ سال حکومت کرد. پس از او سلسله افشاری سقوط و پس از چهل سال و اندی سال سلطه‌ی زندیه و نوبت به آقا محمد خان قاجار رسید. در همه این سال‌ها و پس از آن که شما خوب می‌دانید ما همواره زیر سایه شاه شاهان و سلاطین جهان که سایه خدا بوده اند بر ما از این سلسله به آن سلسله بوده ایم درحالی که در ینگه دنیا انتخابات برگزار می‌کرده اند.

اینکه ما به عنوان توده های ایرانی در طول این دو قرن و اندی که گفتم رشد فرهنگی و تمدنی کرده ایم سوال بسیار پیچیده و صعبی است؛ به خصوص آنکه معیار این رشد را باید مشخص کنیم ولی به نظر می‌آید گروههایی از طبقه متوسط شهری وارد عصر مدرنیته و حتی فرا مدرنیته شده اند ولی عموم توده‌های مردم هنوز در عصر کشاورزی و زمینداری باقی مانده و علی رغم تغییرات ظاهری در سبک زندگی و مدعیاتی که دارند با همان معیار هایی به هستی و انسان نگاه می کنند که پدرانشان در ۴۰۰ سال پیش از این. برای همین است که توده ایرانی همچنان به خطیب و سخنران و البته مستبد و دیکتاتور (به‌مثابه نظام خوان و خوانسالاری) علاقه بیشتری نشان می‌دهد تا روشنفکر متفکر و رهبران خردمند. شعار “رضاشاه روحت شاد”! مثال بارز امتداد این روحیه عصر کشاورزی و استبداد پذیری است.

شیوع قضاوت های اخلاقی در بین ما این که مرتباً دیگران را با انواع برچسب ها ارزیابی می‌کنیم البته نشان‌دهنده افول تمدنی و رشد خردمندی ما است و این خودش ناشی از ضعف مسئولیت پذیری ما و ناشی از همان روحیه عصر کشاورزی است. زیرا از جهتی گزاره های اخلاقی به عنوان یک عامل بازدارنده اختراع توده‌های ضعیف و تحت سلطه بوده است برای منقاد کردن کسانی که در نظام قدرت بر آنان تسلط داشته اند.(تاثیر نیچه ای این مبحث را یادآوری می‌کنم) برای همین است که من هرگز از قضاوت های اخلاقی در ارزیابی‌های سیاسی و اجتماعی استقبال نمی کنم و آن را عامل انحراف بررسی‌ها می‌دانم. این قضاوت ها برای ما دو قطبی های کاذبی ایجاد می کند که به طور تاریخی با آن دست به گریبانیم. دایکتومی هایی که مهمترین آنان «خادم و خائن» است.

وقتی درباره “مدیریت هوش هیجانی” و “اصل خردورزی ” صحبت می کنیم مسلما باید قدرت تحلیل و حل مسئله را در نظر داشته باشیم و در اینجا ابداً قضاوت اخلاقی راهگشا نخواهد بود. برای همین است که وقتی صحبت از گرانی و تورم می‌شود ما سریعاً خط کشی های اخلاقی را پیش آورده و صفات بد اخلاقی مانند سودجویی و طمع بازار را مطرح می‌کنیم، در صورتیکه اگر با قدرت تحلیل و حل مسئله پیش برویم می دانیم برای حمایت از قدرت خرید مردم، رضایت مشتری، ترمیم حقوق کارگران و کارمندان، ما نیازمند سندیکاها و نهادهای خودجوش جامعه مدنی هستیم که در جهت احیای عدالت با حاکمان و مدیران سیاسی و اقتصادی جامعه چانه‌زنی می‌کنند. این تفاوت اصلی میان جامعه اهل تفکر با جامعه اخلاق محور(و نه واقعا اخلاقی) است. توده‌های مردم در جامعه اهل تفکر مسئولیت پذیر بار آمده و با تشکیل گروه‌های اجتماعی در جهت گرفتن حق خود می کوشند. ولی در جوامعی که پای قضاوت های اخلاقی به میان می آید مردم به صورت رها شده و اتمیز بوده و مرتباً در بین انتخاب های بد و بدتر خود سرگردانند. در جوامع با دغدغه ها و مدعیات اخلاقی، آنها کسانی را انتخاب می کنند که به جای آنان مسئولیت کارهای شان را بپذیرد و این تعریف عملی جامعه است که به قضاوت های اخلاقی عادت کرده است. لائوتسه در اثر شگفت خود تائوته چینگ می‌گوید: “وقتی تائو گم شود خوبی پدیدار می شود وقتی خوبی گم می‌شود اخلاقیات پدیدار می‌شوند. وقتی اخلاقیات گم می‌شوند آداب و رسوم جایگزین می شود. آداب و رسوم مختلف مختلف پوسته‌ی ایمان است و شروع آشوب و بی نظمی. (ترجمه فرشید قهرمانی | ص ۳۸ | نشر مثلث چاپ اول ناشر ۱۳۸۴)

مصاحبه اردیبهشت ماه سال اخیر صادق زیباکلام را با اعتماد آنلاین که بتازگی در صفحه اینستاگرام اعتماد منتشر شده دیدم. اصرار او به تاریخمندی در بررسی تحولات ایران معاصر و بررسی موجود قابل توجه است. اینکه ما بدانیم صد سال پیش و یا دویست سال قبل کجا بوده ایم به ما کمک ‌می کند هم وضعیت خودمان را بهتر بشناسیم و هم درباره آینده واقع بینی به‌خرج دهیم.

۹۸ سال قبل در این مملکت مشاغل مجاز یا قانونی که در تهران به ثبت رسیده است را ببینید:

درویش و قلندر- سی و سه نفر
سقا و معرکه گیر و سائل(گدا)۵۲۶ نفر
دلال عقد و نکاح- هفده نفر
بیکاره های خانه ها – ۱۵۹ نفر
دلال محبت – یکصد نفر
معروفه- ۱۳۱۷نفر
دعا نویس – ۲۵ خانه
رمال- ۲۳ خانه
تریاک فروشی -۲۲ دکان
عالم مذهبی- ۱۰۸ نفر
پیشنماز- ۱۰۳ نفر
مدرس- هیجده نفر
طلبه- ۲۱۰ نفر
واعظ-۹۲ نفر
روضه خوان -۳۹۱نفر
مداح- ۱۰۷نفر
نوحه خوان-۸۵ نفر
قاری قرآن- ۹۲نفر
متولی و خادم مساجد و امامزاده ها – ۱۸۰ نفر، معرکه گیر و مسئله گو – ۲۸ نفر
شعبده باز – شش نفر
بندباز- سه نفر
شهر فرنگی- هفت نفر
خیمه شب بازی- سه نفر
میمون باز و خرس و بز رقصان- پنج نفر
مار گیر و معرکه گیر – چهار نفر
مطرب دوره گرد – ۱۴ نفر
گردویی و دوغی و شربتی- ۳۲ نفر
سیرابی فروش – ده نفر
لبویی و باقلا فروش- بیست نفر
طبق کش- ۳۲نفر
آب زرشکی و آب آلویی- هشت نفر
گلاب شکری- ۱۶ نفر
ارخالق( کهنه خر)- بیست نفر
طواف(فروشنده دوره گرد)۱۵۲ نفر
شیره خانه دار – شش نفر
عزب خانه دار – چهار نفر
زالویی- سه نفر
دلال ازدواج زن -۲۵ نفر
دلال ازدواج مرد – دو نفر
فرفره ای و وق وق صاحابی-۱۵ نفر
آهن و نعل پاره خری-۱۵۲ نفر
( منبع: تاریخ اجتماعی تهران در قرن سیزدهم- نوشته جعفر شهری)

حالا از آن ۳۰۵ نفری که پاانداز زن! بوده اند می گذرم. این پایتخت ما بوده با چنین وضعی‌. شما ببینید چیزی که زیاد داشته ایم روضه خوان وخطیب از یکطرف و بعد آن بیکاره و سرگردان از طرف دیگر. خب در طول ۹۸ سال به اینجا رسیده ایم. البته که هزینه هم داده ایم. مشروطه خواهی مان نهایتا و پس از ۱۵ سال بی نظمی و آشوب به دیکتاتوری رضاخانی رسید. و البته که انقلاب مان در سال ۵۷ به اینجا که هستیم. ولی همانطور که زیباکلام به درستی می گوید ما همچنان و آنچنان که باید تغییر را نخواسته ایم. تلاش هایی کرده ایم ولی همواره کرده های خود را بی یار و یاور رها کرده ایم و بسرعت هر چه تمامتر ناامید گشته ایم. درست است که در یادداشت پیشین خود گفته ام و البته بسیاری دیگر هم می گویند راه اصلاحات به‌دلیل عدم تمایل مدیران بسته شده ولی این فقط قسمتی از گزاره پیش روی ماست. و گزاره حقیقی دیگر آن است که حاکمان و صاحبان قدرت البته که بر سر اصلاح اختیارات خود مانع تراشی می کنند و این وظیفه کنش گران سیاسی و اجتماعی است که علی رغم همه هزینه ها بر مطالبات خود پافشاری کنند. و برای من جای تعجب است که عده ای انتظار دارند سیستم سیاسی هر نقدی که آنان می کنند را بپذیرد و بگوید سمعا و طاعتا.

مارتین لوتر کینگ تعبیری به‌نام “انقلاب ارزشی” دارد یعنی یک جایی شما به خودتان اجازه می دهید به یک چیزی اعتراض کنید. مثلا بگوئید این وضعیت سیاهپوستان اشتباه است.خب! این خودش سرآغاز یک جنبش اجتماعی و تغییرات سیاسی است. اینکه من به‌عنوان یک اکتیویست سیاسی اعتراض کنم که مثلا این چیز اجباری غلط است، یا چرا فلان عمل مجاز است؟ این یک پرسش اساسی است که من برای پیشبرد تغییرات سیاسی باید پیش بکشم و نباید خود را در بند سیاستگذاری های رایج احزاب بکنم و منتظر بمانم تا عدالت و آزادی جایی توسط کسان دیگری اتفاق بیافتد. یعنی در سیاست ورزی عمومی و امر سیاسی چیزی بنام مرید و مرادی نداریم. حالا من اصلاح طلب هستم و هر چه بزرگان و آقای خاتمی بگوید متاع است یا من اصولگرا هستم و هر چه شورای سیاستگذاری و فلان فلان بگویند مجاز است. نه! من بعنوان یک فعال سیاسی این وظیفه اخلاقی را بر دوش دارم(اگر بخواهم با گزاره های اخلاقی بگویم) که حتی علیه ارزش های وجود هم اگر منطقا آنها را عقلانی در نمی یابم قیام کنم. این همان برخوردی است که گاندی در برخورد با مسلمانانی که قصد سنگسار زنی را داشتند دارد و‌ به آنها می گوید حتی اگر این مسئله سنگسار در دستورات مقدس شما هم آمده باشد شما باید در موردش فکر کنید.

این کاری‌ست که نیچه می کند با پتک فلسفه می ورزد و ‌غروب بتها را می نویسد (با ترجمه داریوش عاشوری از نشر اگه می توانید تهیه کنید) و ‌ریشه های دین، اخلاق، فلسفه و جهان مدرن را به پرسش می گیرد. یا میشل فوکو می کند و‌ حتی در مورد جنون هم طرح مسئله می کند و ‌تاریخ جنون را می نویسد. (تاریخ جنون را با ترجمه فاطمه ولیانی از انتشارات هرمس می توانید تهیه کنید) در این نوع پرسش گری اتفاقا ما با اشخاص کاری نداریم بلکه با نرمالیتی ها پنجه در پنجه قرار می گیریم. و‌ شرط لازم برای این نوع نافرمانی این است که‌خود را حقیر نشماریم و بدنبال منفعت های آنی نباشیم.این همان چیزی‌ست که کانت می گوید و شعار روشنگری است یعنی شجاعت اندیشیدن را باید داشته باشیم.

اصلا شما ببینید یکی از دلایلی که روشنفکران ما در دوران معاصر اورجین یا خاستگاه فکری خود را مشخص نمی کنند همین است. مثلا شما متوجه نمی شود که آقای دکتر طباطبایی بالاخره هگلی هست یا نه؟ اصلا بر پایه کدام مکتب فلسفی یا نقشه راهی پیش می رود؟ اصلا برای شما مشخص نیست که پرسش اساسی ایشان چیست؟ ایشان گاهی از فقه دفاع می کند و گاهی آن را زیر سوال می برد و همواره به بهانه بازخوانی افکار و آثارش از مشخص کردن خاستگاه فکری خود طفره می رود. چرا؟ چون به زعم حقیر امثال آقای طباطبایی یا آقای کچویان اینها پرسشگر به‌معنای نافرمان نیستند. در صورتیکه یک متفکر باید بتواند پرسش های اساسی که مربوط است به ارزش های غالب جامعه اش مطرح کند بدون آنکه مرادش اشخاص باشند.

موضوع مشخص است ما از انتخاب بین بدتر و بدترین خسته شده ایم و‌ همگی آغازی تازه و تغییری بنیادین می خواهیم. ما حقی داریم برای تعیین سرنوشت خود. خب! یکسال دیگر باز انتخابات است، حالا ما برویم رییس جمهور انتخاب کنیم که چه بشود؟ اصلاح طلبان می گویند رای بدهیم زیرا تغییر را باید از داخل صندوق های رای جست، این تعبیر غلطی است. صندوق های رای تنها یک راه واسطه است که می شود از طریق آن قدرت را به مردم باز گرداند، ولی ابدا کافی نیست. هر چند در مقاطعی منعکس کننده خوبی از اراده عموم مردم بوده است. ولی ما باید یک جایی به‌جای انتخاب افراد به سیاست ها رای بدهیم. یعنی اگر به‌جایی رسیدیم که مجلس های ما همواره ضعیف از کار در می آیند، از خود بپرسیم که اصلا چنین مجلسی را با چنین اختیاراتی می خواهیم یا نه؟ اینجاست که می گویم باید درباره دموکراسی‌خواهی‌مان تامل کنیم.

انتهای پیام

برچسب ها

نوشته های مشابه

یک پیام

  1. بله حمایت از ساخت دانشگاه و راه و کارخانه میشه تفکر قدیمی
    از سفارت بالا رفتن مرگ بر این و آن گفتن میشه به روز بودن

    این چندرغاز ها چه که نمیکنه

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

بستن