نشانه‌شناسی حاشیه در متن سبز | به بهانه‌ی درگذشت مارادونا

دکتر عباس نعیمی جورشری، جامعه شناس و عضو بخش تحلیلی انصاف نیوز در یادداشتی با عنوان «نشانه شناسی حاشیه در متن سبز، به بهانه‌ی درگذشت مارادونا» نوشت:

[ بله!
به این شکل بود!

عکس را مبدل کنید به “عرصه تحلیل”. مبدل به ساحت اجتماعی کلان.
چه می بینید؟ ]

۱. اگر زیستن را به مثابه کنشی در ساختارها در نظر بگیریم، مکان و زمان همچون اهرم هایی عمل می کنند که از جبرشان گریزی نیست. اینگونه آدمی در خانواده ای فقیر یا ثروتمند زاده می شود. در روزی مشخص در شهری معین به دنیا می آید تا آنچه را در پیش گیرد که برخی سرنوشت نامیده اند.

۲. “دیگو” در منطقه ای حاشیه ای از بوینس آیرس به دنیا آمد. در آرژانتینی که در زمره کشورهای توسعه یافته قرار نداشت. پایتخت آن نیز تضادی را به نمایش می گذاشت که متاثر از خصایل طبقاتی بود. تضادهای اقتصادی که دو منظره متمایز فقیر و غنی را تجلی می داد. در چنین ساختار اجتماعی، فوتبال مفری است برای رها شدن از جبرهای تولد.
برای رها شدن از فقر و نیازمندی.
برای رها شدن از حاشیه.
برای دیده شدن!

۳. در آمریکای جنوبی که خصایل اعتراضی خاصی را به نمایش قرن در آورده و تمایلات ساختارشکنانه در مردمش برجسته است، فوتبال نیز ماهیت جامعه شناختی خاصی دارد. اینگونه است که فرزندان طبقه فرودست در بزنگاه تفریح و توپ، جهان جدیدی را جستجو می کنند. توپ گرد برای آنها دریچه ای است برای صعود. دریچه ای برای تحرک عمودی و جهش بین طبقاتی. کودکان حاشیه ای بوینس آیرس نیز متاثر از این فرایند هستند. رشد “دیگو” اینگونه قابل فهم است.

او در کودکی در منظر عمومی به نمایش با توپ می پرداخت تا به سبد معیشتی خانواده فقیرش یاری برساند. این مسیر در آغازی حرفه ای به باشگاه بوکاجونیورز منتهی شد و بعدتر نیز بارسلونا و نهایتا ناپولی یعنی دو موقعیتی که درخشش او را جهانی نمود. اینها نه فقط دو تیم و دو نقل و انتقال ورزشی بلکه دو “موقعیت اجتماعی” بوده است که دیگو در آن بالنده شد. در آن ها به من جدیدی بدل گشت که البته ریشه در من گذشته داشت. عینیت نوظهور و ذهنیت دیربنیاد!

۴. ساخت اجتماعی اسپانیا و ایتالیا از حیث میراث کاتولیک نوعی سنت گرایی آیینی ویژه را بازتولید می نماید که دربرخی مولفه ها با ساخت سنتی آرژانتین همسانی دارد. خاصه اینکه بدانیم جمعیت عمده این کشور مهاجرانی هستند با ریشه هایی ایتالیایی و اسپانیایی. بخشی از فرهنگ عامه آرژانتین تحت الشعاع جنگ های استقلال قرار دارد که برای رهایی از استعمار اسپانیا رقم زد. استقلالی که بلافاصله با جنگ های داخلی آن در سده نوزدهم همراه شد.

همه این ها همچون میراثی فرهنگی بر ساخت رفتاری فرزندانش موثر بوده است. دیگو به خوبی این خصایص را نمایندگی نموده است. او در فوتبال، مهاجم بود و نه فقط مهاجم به معنای خط حمله بلکه مهاجم به مثابه برهم زننده ساختار مقابل.

آنچه که به خوبی در عکس نیز بیان می شود.

سه بازیکن حریف ساختاری را تظاهر نموده اند که کنشگر معترض قصد دارد آن را در هم بشکند. ساختار را بشکافد و از مجال آن گریزی به “ساخت نو” بیاید. آنجا که دفاع جا می ماند و دروازه بان تسلیم می گردد و “گل” رقم می خورد. “گل” تعالی ذهنیت جدیدی است که بر نظم حاکم احاطه می‌یابد. اینگونه برای دیگو این صرفا یک ورزش نبود، شورش بود علیه نظم مستقر مقابل. حال این جلوی صحنه باشد یا پشت صحنه. انجنان که” اروین گافمن” در جامعه شناسی کنش متقابل شرح می دهد، نمایش برقرار است!

۵. زیست او خارج از مستطیل سبز نیز موید همین نکته بوده است. گریز او از بافت هنجاری به “تجریبات گسست” در همین متن قابل فهم است. تجربه “ممنوعه” همچون اهرمی عمل کرده که حاشیه را به متن تحمیل کند. حاشیه خودِ خود متن شود. امری که گاه توفیق یافت همچون زمین فوتبال و گاه شکست خورد و خرد شد. آنچنان که در اعتیاد نشانه یافت.

۶. در واقع ما با روایتی مواجه هستیم که شدیدا نشانه شناسانه است. در دو عرصه مشخص:

۱. در تحمیل حاشیه به متن با وجوه طبقاتی. ۲. در تحمیل هنجارشکنی به ساخت هنجاری.

در هردو محور، نشانه ی عمده به بروزهای نشانه شناختی مذکور می انجامد. نشانه عمده چیست؟ جسم و روح مبدل به نشانه می شود. بدن، مو، فریاد، دست ها، ساق پا، کفش استوک دار، پیراهن و شورت ورزشی، ساق بند و علی الخصوص بازوبند کاپیتان، همه و همه یک “کیفیت” نوین ساخته است. کیفیتی که نشانه مرکزی است.
مارادونا!
او خود نشانه مرکزی است.

انتهای پیام

نوشته های مشابه

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

دکمه بازگشت به بالا