نقدی بر سوال امکان عبور از فقه

یکی از مخاطبان انصاف نیوز به نام «دانشور» در کامنتی در پایخ به یادداشت مرتضی زارعی با تیتر «عبور از فقه؛ ممکن یا ناممکن؟» نوشت:

جناب آقای زارعی؛ با سلام و سپاس

۱- جنابعالی شاید تعمداً به اصلی‌ترین دیدگاه مدافعان عبور از فقه توجه نکرده‌اید و آن نگاه آنها به آیات مربوط به معاملات و سیاسات و ورود عرضی آنها به متن دینی و مخاطب نبودن آیندگان نسبت به خطاب‌هایی است که مشخصاً به افراد آن جامعه موجود در زمان متن، در مورد واقعه مشخص در تاریخ مشخص، برای راه‌حل بیان شده (و مثلاً آماده‌کردن اسب‌ها برای جنگ یا پذیرش صلح درخواست‌کنندگان صلح در جنگی خاص یا جواب به اهل کتاب مشخص آن عصر در مورد یک موضوع مشخص در آن مقطع را بیان کرده است)

۲- بافهم این نکته واضح، نیاز چندانی به توضیح بیشتر به نظر نمی‌رسد مگر اینکه شما کماکان (به‌تبع حکم کلی درباره آیات) حکم کنید که در هر جنگی از مسلمانان باید یک نفر بر ده نفر (که البته بعداً به دو نفر در مقطع بعد کاهش یافت) غلبه کند و افراد باید اسب‌ها را برای جنگ آماده کنند (و بدون اسب نجنگند!) و اگر برده‌ای برای کفاره روزه‌ای وجود نداشت، بردگی را احیا کنند یا بروند و کسی را برده کنند تا بتوانند کفاره روزه دهند و … (درحالی‌که آزادی بردگان با حکم آیات مربوط حاصل می‌شده و نه بردگی انسان‌های آزاد)

۳- همه نقاط ضعف ادعایی علم حقوق از سوی شما (با صرف‌نظر از نقاط ضعف فقه موجود و مقایسه این دو) در همه موارد دیگری که حکم فقهی واقعی وجود ندارد (حداقل منطقه الفراغ به تعبیر مرحوم صدر) وجود دارد و این بخش عمده قوانین و احکام زندگی تغییریافته امروزی را تشکیل می‌دهد. پس ضعف ادعایی در مواردِ دارای حکم در فقه نیز، همانند موارد بدون حکم است که اتفاقاً بیشتر و مهم‌ترند (مانند مذاکره یا رابطه با کشورهای دیگر و اجبار به حجاب خاص (و کلاً: اکراه در دین) و …) و ضمناً فعلاً مشمول قوانین موضوعه غیر فقهی (قانون حقوقی) در ایران و گاه تصمیمات شخصی هستند

۴- احکام منتسب به فقه بدون مرجع معتبر در کتاب و سنت را در این زمینه جزء فقه معتبر نمی‌شماریم که ادعا شود هر چیزی حکمی در فقه دارد. مطلعان می‌دانند که پذیرش خبر غیر متواتر در فقه موجود از سوی پذیرندگان، متکی به عدم امکان اخذ حکم برای مسائل پیش آمده، از کتاب و احادیث متواتر بوده است، آن هم در گذشته ای دور  با مسائل بسیار محدودتر و ساده‌تر مربوط به آن زمان

۵- پیامبر اسلام نه باتوجه‌به آیات مربوط به وقایع مشخص در زمان معین و محدود (مانند یک جنگ یا صلح) در مورد جنگ‌وصلح و … بعدی، بلکه بر اساس آیه جدید نازل شده و … در باره مورد جدید (اعم از جنگ یا صلح و …) رفتار می‌کرد و مواردی که حکم آیه‌ای یک‌رویه را تشکیل می‌داد هم تغییر آن با تغییر شرایط (از جمله از طریق نسخ) اتفاق می‌افتاد. مورد اول به‌وضوح نشان می‌دهد که حکم مقطعی، هیچگاه مستمر در نظر گرفته نمی‌شده است (و مورد دوم حتی تغییر رویه مستمر موجود را نشان می‌دهد)

۶- بیشتر (قریب به‌اتفاق) عبادات دینی و سلوک معنوی فردی مندرج در آیین محمدی (مگر در جزئیاتی چون تغییر قبله یا حذف پاره‌ای از مبطلات روزه و…. که خود قابل‌تأمل است)، صورت کلی خود را حفظ کرده‌اند و در طول حیات پیامبر به استمرار مورد عمل قرار گرفته‌اند و در مرود برخی چون نماز به این استمرار در متن وحی دعوت شده است. این هسته اصلی و روش زندگی معنوی که برای رسیدن به تعالی روحی و وجودی (به‌عنوان وجه نیاز به دین)، در آیین اسلام محمدی موجود است، تغییر و تبدل آن (جز در اضطرار؛ به معنی دقیق دینی) از سوی کسانی که قاعدتاً تأثیر روحی و وجودی نهایی سلوک معنوی را نمی‌دانند، قطعاً موجه نیست تا مطلوب باشد

۷- نکته اخیر (ششم) موید ناممکن بودن عبور از فقه نیست چرا که متن وحی از سویی و سیره مسلمانان از سوی دیگر برای عموم، و وجود سنت مربوط به تجربه‌های معنوی و متخصصان و طی کردگان آن در تصوف و عرفان اسلامی برای طالبان آن، جایگزین احکام فقهی و تفاصیل شاید زاید آن (در حوزه معنویات) است همان‌طور که سبک زندگی فعلی اکثر مسلمانان کشورهای گوناگون (به‌جز مسلمانان دارای نگاه ارتدوکسی) گواه آن است.

گفتگو آیین درویشی نبود / ورنه، با تو بس حکایت داشتیم

باقی تا بعد؛ والسلام.

نوشته های مشابه

پیام

  1. باسلام خدمت جناب دانشور به اختصار درباره مطالبی که مطرح فرمودید نکاتی را بیان می کنم
    ۱- بسیاری از آیات سیاسی اجتماعی خطاب فرا زمانی دارند به خصوص آیاتی که مبنای اجتماع وسیاست را بیان می کنند مثل آیات مربوط به اقامه عدل که هدف تمام انبیاء بیان شده است (حدید/۲۵)
    ۲-در هیچ جای قرآن از جاودانه بودن مثل برده داری سخنی به میان نیامده بلکه به عکس ترغیب بسیار بر آزاد ساختن بندگان وزمینه سازی برای انقراض اساس برده داری است از جمله در سوره های کوچک که سوره های ابتدایی نزول قرآن هستند مساله آزادی بردگان به عنوان یک اصل مطرح شده است ازجمله درسوره بلد فرمود:
    وَمَا أَدْرَاکَ مَا الْعَقَبَهُ
    ﻭ ﺗﻮ ﭼﻪ ﻣﻰ ﺩﺍﻧﻲ ﺁﻥ ﮔﺮﺩﻧﻪ ﺳﺨﺖ ﭼﻴﺴﺖ ؟(١٢)
    فَکُّ رَقَبَهٍ
    ﺁﺯﺍﺩ ﻛﺮﺩﻥ ﺑﺮﺩﻩ ،(١٣)
    ۳- در مثل منطقه الفراغ گرچه حکم خاص نیست اما چون در فضا وبا مبانی ایمانی وحجت فقهی احکام صادر می شود از وجود خداوند حاکم وشیطان مانع غفلت نمی شود واساسا منطقه فراغ یعنی اجازه عمومی الهی در عمل مومن برطبق حجت جاری است
    ۴-ما نگفتیم هر چیزی حکم خاص درفقه دارد بلکه می دانیم که عقل در کشف احکام نقش مهمی دارد البته با قبول وتکیه بر کلیات واصول فقه قرآنی
    (مثل کرامت انسان ،عدالت ،وتقوا یعنی حفظ حریم الهی) ونه بدون توجه به آنها
    ۵- در اصل اجتهاد نیز موارد نسخ وشرایط زمان ومکان لحاظ می شود
    ۶-ظاهرا مراد شما این است که سیر وسلوک وامثال آن جایگزین عبادات فقهی شود یعنی عرفان ها جای فقه را بگیرند وبراین امر هیچ حجت شرعی وعقلی نداریم وعمل قاطبه مسلمانان امروز نیز خلاف ادعای شماست حج ونماز وروزه را امروز عموم مسلمانان طبق احکام فقهی برگزار می کنند ونه غیر آن

    1. با سلام و سپاس. ظاهرا پاسخ من به شما و حتی پاسخ شما به ان ، حذف شده است. به اقتضای ادب از شما تشکر و از پاسخ به متن بعدی شما که به تبع حذف پاسخ من حذف شده است خودداری می کنم.

    2. با سلام و سپاس. ظاهرا پاسخ من به شما و حتی پاسخ شما به آن ، حذف شده است. به اقتضای ادب ضمن تشکر از شما، از پاسخ به متن بعدی شما که به تبع حذف پاسخ من حذف شده است خودداری می کنم.

    3. با سلام و سپاس مجدد.
      با توجه به تمایل شما به پرهیز از به درازا کشیدن سخن ، به خلاصه عرض می کنم:
      ۱- سخن من بر سر امکان عبور از علم فقه و نه ضرورت آن بود، هر چند عبور از آن را پیشنهاد هم می کنم و ورود به آن را در دین عارضی می دانم. (زیرا 🙂
      ۲- هم خود عبور از فقه و هم حتی دین بدون علم فقه و ورود به آن، در مسلمانان (اعم از عامه و شیعه) سابقه دارند: یعنی : هم تا قبل از تاسیس علم فقه ، دین محمدی وجود داشت اما علم فقه وجود نداشت و هم پس از تاسیس علم فقه ، پس از عدم دسترسی به ائمه شیعه ، غالب علمای مذهب از فتوا دادن پرهیز می کردند و بجای آن مردم را به متن سخن پیشوایان دین ارجاع می دادند.
      ۳- در مورد علم فقه موجود، قائل به ضرورت عبور از آن نیز هستم : هم به علت پیامدهای آن در زیست اجتماعی و عمومی و هم به علت اختلال در سلوک معنوی و اخلاقی و هم به دلیل تعارض آن با حقوق عام انسانی.
      ۴- خود متن وحی پیشتر و بیشتر از همه اینها، خود (قرآن) را وسیله هدایت (راه نمودن) و بیان و انذار و تعلیم و تاثیر می شمارد و به رجوع و تمسک به خود(در کنار اندیشه یا خرد و نور معنویت) فرامی خواند.
      والسلام.

      1. سایت محترم انصاف نیوز؛ با سلام و سپاس
        این پاسخ پیام بعدی ایشان است که در همانجا هم آمده است. در صورت امکان این تکرار به اشتباه (ظاهرا بخاطر اشکال در سیستم اینجانب) را حذف بفرمایید.

  2. دین پژوه گرامی ؛ جناب آقای زارعی ؛
    با سلام و سپاس از پاسخ شما در این گفتگوی قلمی
    نقدهایی را در مورد پاسخ شما تقدیم می کنم که به نظرم می توان با توجه به دغدغه نهایی این نقدها ، آن را « امکان عبور از فقه ؟ ؛ رفتار دینی یا تحول وجودی؟ » نامید :
    ۱- (در مورد نکته اول شما) باید بگویم: بجز آنچه قبلا به متن مد نظر شما ضمیمه کرده ام (با تصور عدم انتشار نوشته ای که پاسخ داده اید) یعنی علاوه بر: تفکیک کلیات اخلاقی (مانند توصیه به انفاق برای کمک به نیازمندان) از شیوه های خاص آن در احکام مانند خمس و زکات و … و بسنده نکردن قرآن کریم در این موضوعات به موارد محدود مطرح شده در قالب احکام (مانند خمس و زکات و …)، و تفکیک مقطعی و غیر مقطعی بودن این دو ، اضافه می کنم:
    ۱-۱ هیچ تفاوتی بین سبک خطابات مربوط به موارد مقطعی و غیر مقطعی ( به خودی خود) در متن وحی وجود ندارد. این موارد حداکثر از تلقی اشخاص نسبت به مقطعی بودن یا نبودن آن احکام (یا تلقی آنها نسبت به منظورکلی شارع از انها) ناشی شده است، کما اینکه هیچ تفاوتی بین سبک خطاب در آیات منسوخ و غیرمنسوخ نیست ؛ به عنوان مثال آیه ای که مقابله هر مسلمان در جنگ با ده بت پرست را بیان می کند (انفال، ۶۵) با آیه ای که آن را به دو نفر کاهش می دهد، (انفال، ۶۶) در اسلوب (سیاق) تفاوتی با هم ندارند، بعلاوه در خود آیه ناسخ ، علت نسخ و تغییر حکم، مشخص شدن ضعف مسلمانان عنوان شده است.
    ۱-۲ آیه مورد اشاره شما (حدید، ۲۵) نه جزء آیات احکام است و نه حکمی را بیان می کند، جز اینکه می گوید: پیامبران با دلیل روشن و به همراه کتاب و سنجش فرستاده شدند تا مردم به قسط (انصاف) رفتار کنند. (مردم خود انصاف را به پا دارند)
    ۲- (در مورد نکته دوم شما) که ناظر به مطلب من در این باره به نظر نمی رسد:
    مطلبی که عنوان کردم (ضمن تصریح به غرض و قصد آزادکردن بردگان در احکام اسلام) این بود که که اگر در احکام قرآن (نه مشخصا و صرفا فقه) مثلا برای قتل به غیر عمد هم پیمان (غیر دشمن)، دیه به همراه آزاد کردن برده در نظر گرفته شده است (نساء، ۹۲) ، با غیرمقطعی دانستن سیاسات و اجتماعیات (معاملات) ، برای عمل به این حکم اگر برده ای وجود نداشته باشد ، از باب مقدمه واجب (طبق نظر رایج عقلایی در اصول فقه)، باید انسانی را برده کرد تا مثلا بتوان کفاره قتل غیر عمد را داد ! یعنی مساله، لوازم غیر قابل تصدیق غیر مقطعی دانستن کلیه احکام است (ندیدن موضوع « ناظر به مورد خاص ، مقطع خاص ،اتفاق و اشخاص خاص بودن» آنها)
    ۲-۱ آنچه مد نظر من است خود احکام نازل یا جاری شده در خود زمان پیامبر است (تا چه رسد به علم فقه به معنای مصطلح که بعدا به وجود آمد)
    ۲-۲ یکی دیگر از لوازم غیر قابل تصدیق تعمیم خطابات ، ایجاد ظن تعارض بین آیات است. مثلا در موردی که مربوط به نسخ هم نیست از یک طرف با خوف عدم عدالت بین همسران به بسنده کردن به یک همسر برای مرد اشاره شده است ( نساء، ۳ ) و از طرفی در جای دیگر با وجود تصریح به عدم توان عدالت، به ترک نکردن کامل یک همسر (که عدالت درباره اش به نفع همسر دیگر، رعایت نمی شود) و نهی از ایجاد شرایطی مانند زن بی شوهر برای او ، حکم شده است (نساء، ۱۲۹)
    ۲-۳ مقطعی بودن پاره ای خطابات در این حوزه ها مشخص و واضح است ، مانند آیاتی که رویه برخی نسبت به شخص پیامبر و حکمی درباره آن در آنها نقل شده است مانند اینکه : «ای کسانی که ایمان آوردید، (به پیامبر) نگویید مراعات ما را بکن بلکه بگویید به ما هم نظر داشته باش» (بقره، ۱۰۴) یا آیاتی که به تبع اتفاقی، امر یا نهیی در مورد افراد مشخصی که عمل خاصی کرده اند، بیان شده است. مانند این آیه: «دشمنی آن گروه که شما را از مسجدالحرام راندند، شما را به ستم در حق آنان واندارد» (مائده، ۲)
    ۳- (در مورد نکته سوم شما) : آنچه شما بیان کرده اید، نفی منطقه الفراغ بودن این حوزه فراغت و منطقه التکلیف دیدن آن است که در فقه مصطلح ناشی از همان تصور رایج است که هر موضوعی حکمی دارد (که خود عنوان کرده اید به آن باور ندارید) با این تفاوت که حداقل در فقه موجود (به ویژه فقه غیر سیاستگرا) این حکم می تواند اباحه (مباح بودن) باشد که همان فراغت و عدم تکلیف است:
    ۳-۱ اگر به تعبیر شما با حجت فقهی، در این منطقه الفراغ حکمی صادر می شود (صرفنظر از صحت و سقم حجت مزبور) دیگر سخن شما در مورد منطقه الفراغ نیست و نمی تواند باشد (چون بنا به تعریف : در این حیطه، خداوند خواسته ای از مومنان نداشته و عمل آنها را به صلاحدید یا سلایق و علایق و خواست خودشان سپرده است) و به تعبیر قرآنی دقیقاً در همین باره : «خداوند از آن صرفنظر کرده است» (مائده ، ۱۰۱)
    ۳-۲ اما آنچه شما در غیر این موارد دارای حجت شرعی، که مربوط به بحث منطقه الفراغ نمی شود، عنوان می کنید (یعنی اعتبار اظهار نظر فقیه بعنوان حکم شرعی، صرفا بخاطر حضور در فضای ایمانی ! یا اعتقاد به مبانی دینی)، تسری نظر اهل فقه به جایی که حکم شرعی فرعی هم وجود ندارد، بخاطر تشرع آنها است که آن را مانع انحراف می دانید و چه کسی است که تفاوت نظر شخصی عالم مومن را با کشف حکم موجود در دین با اسلوب نظام مند معتبر نداند؟!
    ۴- (در مورد نکته چهارم شما) : اگر می فرمایید که : عقل در کشف حکم شرعی نقش دارد پس: موارد به دست آمده با این عقل را جزء فقه می شمارید نه جزء مواردی که فقه در آن حکمی ندارد. پس فقه در چه موردی فاقد حکم است، که خود تایید کرده اید؟!
    ۴-۱ نقش عقل در کشف حکم موجود در کتاب و سنت مشخص است و همان چیزی است که اکنون موجب مباحثه من و شما و اختلاف در فهم دین شده است.
    ۴-۲ اگر به نقش مستقل عقل در تأسیس حکم فقهی معتقدید نیز ، مشروط کردن عقل در این مورد به قبول کلیات دیانت ، موضوعیتی ندارد. مگر عقل در اینجا بجز بعنوان نیروی اندیشنده بر اساس مسلمات و واضحات ، یکی از منابع حکم است ؟!
    ۴-۳ نقش داشتن عقل در کشف احکام چگونه موید «حکم نداشتن هر عملی در فقه» (طبق نظر شما و من) است ، در حالی که نقش آن را کشف احکام دانسته اید؛ نه حجتی برای عمل در موارد فاقد احکام ؟!
    ۵- (در مورد نکته پنجم شما) سخن من صرفاً بر سر توجه یا عدم توجه به شرایط زمان و مکان یا موارد نسخ در فقه نبود ؛ بلکه توجه (و استناد) به آنها برای نشان دادن مقطعی بودن بسیاری از آنچه پیامبر از مسلمانانِ حاضر ،شخصا یا به وساطت قرآن خواسته است ، بود (پس: توجه به نسخ و شرایط زمان و مکان در فقه، نافی یا موید استمرار یا عدم استمرار حکم وحی در گذشته نیست، بلکه گویا در این مورد شما ناخواسته مویدی بر مقطعی شمردن پاره ای احکام حداقل از منظر برخی فقها آورده اید (هر چند نام مقطعی بر آن گذاشته نشود و تنها عملا استمرار آنها کنار گذاشته شود)
    ۱- ۵ نسخ از بین رفتن یا از بین بردن حکم موجود غیر مقطعی است و در موردی که حکمی ذاتا موقت ، مقطعی یا غیر دائمی باشد، نیازی به نسخ نیست ؛ حکمی که مشمول موارد دیگر نباشد، نسخ آن در آن موارد، معنا ندارد
    ۵-۲ توجه به شرایط زمان و مان در فقه متأخر (با صرفنظر از محدود بودن موافقان و غلبه فقه سنتی، و محدود بودن گستره خود این توجه در متوجّهان) ، اگر به ضابطه های مشخص بینجامد (مثلا بر اساس تنقیح مناط و پذیرش اعتبار مناط غیر منصوص العله و …) ، اسلوب عقلایی تری نسبت به فقه سنتی گذشته و البته کماکان رایج و سایر شقوق علم فقه مصطلح است (نگاه شود به تفاوت قوانین مصلحتا پذیرفته شده یا مدنظر و چالش مثلا در موضوع حقوق زنان در مورد دیه ، ارث، حق طلاق و … با احکام فقهی موجود در توضیح المسائل فقهای مشهور ). اما انتساب تکالیف این نوع فقه به دین (به عنوان تکلیف شرعی) بدون اشکال نیست بلکه اشکالات واضحی دارد:
    ۵-۳ توجه به تغییر شرایط زمان و مکان در فقه برای صدور حکم متفاوت ، ضمن اینکه خود شاهدی است بر مقطعی بودن حکم موجود در زمان نبی اسلام در آن مورد، نه حکم اخیر را لزوما مستند به نظر شارع می کند (حکم شارع در شرایط دیگری صادر شده و شارع در شرایط اخیر حکمی را بیان نکرده است) و نه مقطعی بودن حکم موجود در شرایط زمان نزول را رد می کند (هرچند تاییدی بر آن هم هست) .
    به طور خلاصه: پیامد عملی برداشت متفاوت ما از متن دین، عدم وجود حکم فقهی (نه حکم اخلاقی/ دینی و وجدانی و …) با تغییر شرایط از نظر من ( در مورد جدید یا شرایط جدید جدید فاقد حکم منصوص یا ظاهر در متن وحی و سنت) ، و تغییر حکم از نظر شما به حکمی است که فقیه شخصا و بر اساس استنباط و بدون تصریح یا اظهار به آن در متن وحی یا سنت، آن را کشف حکم شارع (در حدّ وسع خود) می داند.
    ۵-۴ در اصول فقه ذیل عنوان »برائت» اصل عدم تکلیف پذیرفته شده است؛ لذا شخصا حکم موارد جدید که در زمان تشریع وجود نداشته تا حکمی برای آن ذکر شود را ، مشمول برائت و عدم تکلیف دینی عینی می دانم. هر چند تکالیف، فطری ، اخلاقی (که در فقه کمتر مد نظر بوده اند) مانند لزوم انفاق جدای از احکام خمس و … ، توبیخ عدم بخشش و انباشت ثروت حتی مشروع (که در قرآن نهی و مستوجب عقوبت شدید شمرده شده است) برای هر انسانی وجود دارد (که تکلیف دینی اخلاقی و نه فقهی نیز هست)
    ۵-۵ در سایر موارد (موارد واقعا مندرج در متن دین) اعم از اینکه خطاب را در آن مقطعی یا غیر مقطعی بشماریم ،رجوع به علم فقه مصطلح یکی از گزینه ها است؛ چنانچه سده ها یا سالها پس از تأسیس علم فقه در بین شیعه، علمای اهل حدیث مردم را به متن گفتارهای پیشوایان شیعه رجوع می دانند و از افتاء و فتوا دادن پرهیز می کردند . این موضوع بخشی از پیشنهاد من در باب امکان عبور از فقه در نوشتار قبلی بود که البته به تبع اینکه متن وحی را مشخصا متن دین ( و به تعبیر قرآن، پیامبر و پیشوایان دینی پس از ایشان را مبیّن آن) می دانم، پیشنهاد شناخت شخصی هر دیندار، از متن دین را به همان میزان ممکن (هر چند با واسطه محققان) دادم (که برای اهل معنویت، شناخت و سیر قلبی و تحول وجودی با تعالیم و اشراف عارفان متاثر و متکی به تعالیم وحیانی ، بدان ضمیمه می شود).
    مشخص است که بدون این پیشنهاد نیز، بدون شناخت از یک آیین (در همه حوزه ها و نه صرفا عقاید) پذیرش موجه آن میسر نیست تا عذر عدم امکان شناخت عموم نسبت به دین (هر چند با واسطه دین شناسان) موید بسنده کردن به تبعیت از نظر فقها در شناخت دین باشد (چنانچه در فقه قرآنی که شما بدان اشاره کردید نیز مرحوم صادقی تهرانی ، از مراجع متفاوت فقهی معاصر، به عدم رفع تکلیف عموم با صرف عمل به فتوای فقیه ، و به وجود و بقای مسئولیت شخصی برای هر نفر، تاکید کرده اند)
    ۶- (در مورد نکته آخر شما) مشخصا در بند ششم پاسخ خود به نوشتار شما، به صراحت، عکس برداشت شما در اینجا (از سخن خود) را تصدیق کرده ام و قریب به اتفاق عبادات و حوزه معنویات را که عامل تحول و جودی و معنوی است، بویژه در کلیات، بخش غیرمقطعی متن دین دانستم (مگر در اضطرار که مانعی است مورد تایید خود وحی)
    ۶-۱ تصوف (عرفان اسلامی) البته شعب مختلف و مدعیان صادق و ناصادق متعدد دارد: آنچه از نظر وارستگانی چون علامه طباطبایی در این بین در عرفان اسلامی وجود دارد ، و در (برخی از) طرق مختلف تصوف قابل یافت نیز است، توجه به عمق بیانات معنوی در متن وحی و بیانات آموزگاران آن و عدم توقف در ظاهر شرع و رسیدن به لبّ و گوهر معنویت است که موجب تحقق تحول حقیقی است و مورد تایید و تاکید وحی است و همان نیز در متن وحی موجب نجات و سعادت شمرده شده است چه در فقه بدان تاکید شده باشد و چه نه .
    در این باره در آیات مختلف قرآن مانند آیه ۱۴۸ سوره بقره ، سوره کوچک مطففین، آیه ۳۷ سوره حج و … تاکید شده است که صورتِ عمل ، شکل آن و مناسک آیینی ، طریقیت برای رسیدن به این فضایل معنوی و اخلاقی (مانند تقوی در قربانی در حج : سوره حج، ۳۷ )دارد ، و نه مطلوبیت ذاتی ؛ عنوان شده است که گوشتها و خونهای قربانی به خدا نمی رسد بلکه تقوی شما به درگاه او می رسد (حج؛ ۳۷) و حتی بیان شده است که خداوند خود برای هر امتی مناسکی (متفاوت در شکل و …) قرار داده است پس (مهم این است که) در نیکی ها بکوشید (موضوعی که از جمله هم در مورد قبله و هم در مورد مناسک حج بیان شده است) یا گفته شده است که «پس : از قربانی بخورید و به نیازمندان اعم از درخواست کننده و غیر درخواست کننده غذا دهید» (حج، ۳۶ )

    در پایان:
    ضمن تشکر از شما هم بخاطر گشودن باب این گفتگو و هم استمرار متواضعانه ، مشفقانه و دغدغه مندانه آن:
    تاکید و مکرر می کنم که از نظر من (که آن را بنا به فراز اخیر همین نوشتار مبتنی به وحی می دانم) ، تفاوت آراء طبیعی و ناشی از یکسان نبودن دو نفر (و خود، توجیه کننده توصیه به مشورت، شورا و … در خود دین) است. رجاء واثق دارم که صدق نیت و طهارت عمل که به عنایت الهی منجر به سلامت قلب (قلب سلیم) است ، راهگشای همه کسانی است که صادقانه در جستجوی پاکی هستند و به تعبیر وحیانی مذکور پس از قسَمهای متعدد : «کسی که خود را پیراست و وجود خود را پاک کرد، رستگار شده است» (شمس،۹)
    تا یار که را خواهد و میلش به که باشد
    والسلام.

    1. باسلام مجدد خدمت محقق ارجمند جناب دانشور
      درباره نکاتی که مطرح کرده بودید  تک به تک وارد پاسخ دادن نمی شوم چون هم لزومی نمی بینم وهم سخن به درازا می کشد و بهتر دیدم به یک نکته اساسی بپردازم که مبنای سخن ماست وتوجه به آن پاسخگوی نکات  فرعی است وآن نکته این است که در  فقه مثل هر علم دیگر  دو امر وجود دارد نخست متد وروش  ودوم نتایجی که برآن روش بار می شود وطبق آن متد استخراج می شود با توجه به این نکته ،سخن من  که  گفتم در فقه برای هر امری لازم نیست  حکم خاص داشته باشیم ناظر به نتیجه بود یعنی در فقه به همه نتایج پرداخته نمی شود بلکه بیش از هرچیز تکیه بر روش ومتد درست است ومواقعی نتیجه را خود مومن غیرفقیه  به دست می آوردودر بحث منطقه فراغ نیز اصل فقه کنار نمی رود بلکه با لحاظ همان روش فقهی و وجود اجازه عام دراین بخش فرد عمل می کند همچنین با توجه به این موضوع نتایج نیز دو گونه هستند برخی مقطعی وبرخی دائمی بسته به شرایط زمان و مکان وخطابات شارع واما ادعای عبور ازفقه یعنی عبور از روش فقهی وعبور از اصل علم فقه که این را ماقبول نداریم ومی گوییم روش ومتد فقه (که این هم با توجه به زمان و مکان و لحاظ عنصر اجتهاد می تواند منعطف و متغیر باشد)جایگزین ندارد ونمی توان اصل روش وعلم فقه  را کنار زد واز آن عبور کرد به دلائلی که اشاره کردیم ودلایل دیگری  که پرداختن به آن ها  از حوصله بحث خارج است ،بنابراین ما می گوییم نتایج فقهی می توانند تغییر کنند وحتی روش فقه نیز اصلاح وتکمیل شود اما اصل روش فقهی را( چه در عبادات وچه امور اجتماعی)  با پایگاه دینی نمی توان کنار زد که درآن صورت به سمت دین منهای مرتبه مهمی از دین رفته ایم والسّلام توفیقات حضرتعالی از حق تعالی خواستارم موید باشید   

      1. با سلام و سپاس مجدد.
        با توجه به تمایل شما به پرهیز از به درازا کشیدن سخن ، به خلاصه عرض می کنم:
        ۱- سخن من بر سر امکان عبور از علم فقه و نه ضرورت آن بود، هر چند عبور از آن را پیشنهاد هم می کنم و ورود به آن را در دین عارضی می دانم. (زیرا 🙂
        ۲- هم خود عبور از فقه و هم حتی دین بدون علم فقه و ورود به آن، در مسلمانان (اعم از عامه و شیعه) سابقه دارند: یعنی : هم تا قبل از تاسیس علم فقه ، دین محمدی وجود داشت اما علم فقه وجود نداشت و هم پس از تاسیس علم فقه ، پس از عدم دسترسی به ائمه شیعه ، غالب علمای مذهب از فتوا دادن پرهیز می کردند و بجای آن مردم را به متن سخن پیشوایان دین ارجاع می دادند.
        ۳- در مورد علم فقه موجود، قائل به ضرورت عبور از آن نیز هستم : هم به علت پیامدهای آن در زیست اجتماعی و عمومی و هم به علت اختلال در سلوک معنوی و اخلاقی و هم به دلیل تعارض آن با حقوق عام انسانی.
        ۴- خود متن وحی پیشتر و بیشتر از همه اینها، خود (قرآن) را وسیله هدایت (راه نمودن) و بیان و انذار و تعلیم و تاثیر می شمارد و به رجوع و تمسک به خود(در کنار اندیشه یا خرد و نور معنویت) فرامی خواند.
        والسلام.

  3. با سلام و سپاس مجدد.
    با توجه به تمایل شما به پرهیز از به درازا کشیدن سخن ، به خلاصه عرض می کنم:
    ۱- سخن من بر سر امکان عبور از علم فقه و نه ضرورت آن بود، هر چند عبور از آن را پیشنهاد هم می کنم و ورود به آن را در دین عارضی می دانم. (زیرا 🙂
    ۲- هم خود عبور از فقه و هم حتی دین بدون علم فقه و ورود به آن، در مسلمانان (اعم از عامه و شیعه) سابقه دارند: یعنی : هم تا قبل از تاسیس علم فقه ، دین محمدی وجود داشت اما علم فقه وجود نداشت و هم پس از تاسیس علم فقه ، پس از عدم دسترسی به ائمه شیعه ، غالب علمای مذهب از فتوا دادن پرهیز می کردند و بجای آن مردم را به متن سخن پیشوایان دین ارجاع می دادند.
    ۳- در مورد علم فقه موجود، قائل به ضرورت عبور از آن نیز هستم : هم به علت پیامدهای آن در زیست اجتماعی و عمومی و هم به علت اختلال در سلوک معنوی و اخلاقی و هم به دلیل تعارض آن با حقوق عام انسانی.
    ۴- خود متن وحی پیشتر و بیشتر از همه اینها، خود (قرآن) را وسیله هدایت (راه نمودن) و بیان و انذار و تعلیم و تاثیر می شمارد و به رجوع و تمسک به خود(در کنار اندیشه یا خرد و نور معنویت) فرامی خواند.
    والسلام.

    1. باسلام مجدد
      نکاتی را دوباره طرح فرمودید که خالی از برهان ودلیل است نخست این که گفته اید در زمان پیامبر اکرم (ص)یا زمان نزدیک به امامان علم فقه نبوده که ادعای بی دلیلی بیش نیست، علم فقه را خود قرآن ودر زمان پیامبر اکرم بنا نهاد(توبه ،۱۲۲) و مسلمانان مستعد را به فراگیری آن دعوت نمود البته فقه ابتدا اکبر بود دایره وسیعی از معارف دین را شامل می شد وبعدها متمرکز در احکام شد وبحث فقاهت در احکام در زمان پیامبر اکرم مطرح بوده است از جمله وقتی معاذ از طرف پیامبر عازم یمن بود وپیامبر از او پرسید آنجا چگونه حکم خواهی کرد؟ واو گفت از کتاب خدا ودر مرحله بعد سنت پیامبر ودر مرحله بعد اجتهاد خود این سخن مورد تحسین پیامبر قرار گرفت (ترمذی ج ۳ص ۶۰۸)و در زمان امامان معصوم نیز با وجود خود امام ایشان به برخی از صحابه دستور می دادند فتوا دهند ازجمله امام باقر به ابان تغلب فرمود(رجال نجاشی ج۱ص۷۳) وامام صادق عمل معاذ بن مسلم را در فتوا دادن تایید کرد(وسائل الشیعه ج ۲۸ص ۱۰۸) واین که در کتب متقدمین حدیث به جای فتوا نقل می شده است به خاطر این بوده که در اعتقاد شیعه فقیه اعلم امام معصوم است و اخذ به حدیث گرفتن حکم فقهی از مرجع اصلی است وامام نیز طبق قو اعد علم فقه استنباط دارد بیانی که امام علی در نهج البلاغه درباره کشف احکام دارند ورعایت وثاقت راوی وناسخ ومنسوخ وعام وخاص وامثال آن را لازم می دانند(نهج البلاغه خطبه ۲۱۰) بنابراین علم فقه قدمتی به قدمت نزول قرآن دارند وهیچگاه غایب ازصحنه نبوده است ودرباره نکات دیگر اجمالااین نکته را تذکار می دهم که لوازم عمل برخی از فقیهان را نباید به اصل علم نسبت داد وروشن ترین دلیل نفی ادعاهای ذکر شده ظهور فقیهان عارف وپیشرو در طول تاریخ فقه بوده است نفی علم فقه به خاطر برخی آرای فقهی یا شیوه های مدیریت سیاسی مثل این است که کسی علم فیزیک را نفی کند به خاطر این که فرضا بمب اتم محصول تحقیق برخی از عالمان فیزیک است ،موید باشید

  4. پژوهشگر گرامی ؛ جناب آقای زارعی
    با سلام و سپاس مجدد
    لازم می دانم در پاسخ شما موارد زیر را تقدیم کنم:
    ۱- مساله این نیست که در احکام اجتماعی می خواهید یا نمی خواهید از حکم موجود عبور کنید ؛ مساله این است که حکمی وجود دارد یا نه: آیا متن وحی یا سنت درباره بیمه سخنی گفته است ؟ درباره قوانین راهنمایی و رانندگی چطور ؟ درباره زندان عمومی چطور؟ درباره رابطه با دولتهای مختلف چطور؟ درباره بسیاری از مسائل مسکوت دیگر در این متون چه؟ اصلا مگر می شد در حالی که مساله ای وجود نداشت و حتی ظرف آن ایجاد نشده بود، حکم مساله غیر موجود غیر مطرح (و غیر قابل فهم) برای مخاطب، بیان و ذکر شود؟!
    ۲- ناظر به نتیجه بودن «عدم وجود حکم برای هر موضوع» مشخص است و این ارتباطی به تسرّی متد و روش فقه درباره همه موضوعات ندارد، مگر اینکه (ظاهرا از نظر شما) در هر موردی صرفا پس از اعلام فقیه به نیافتن حکم مساله در منابع چندگانه فقه، مساله فارغ از حکم باشد که تغییری در نتیجه بحث ایجاد نمی کند چرا که اگر حکم واقعی مد نظر باشد (و نه حکم برآمده از استنباط شخصی با تصور وجود حکم و لزوم کشف آن به هر شکل متصور و ممکن) حکم موارد بسیاری از اجتماعیات و تقریبا همه سیاسات متداول در زیست امروزی غیر قابل ارجاع به متون معتبر دینی است ( و به هر حال مسائل بسیاری مهم و مؤثری مشمول این عدم حکم است)
    ۳- بعلاوه هنوز استدلالی برای تعمیم احکام مشخصا مربوط به موارد محدود و مخاطبان خاص به سایر موارد بیان نفرموده اید. به نظر شما: آیا تغییر شرایط سبب تغییر حکم می شده یا نه ؟ و اگر نه، علت وقوع نسخ (و آنچه (در مورد حکمی موقت) نسخ شمرده شده است) چه بوده است ؟ (در برخی موارد خود متن وحی تغییر شرایط یا حتی مشخص شدن شرایط را علت دانسته است : انفال، ۶۶)
    ۴-مهم تر این که هم موارد متعدد زیست اجتماعی ، فردی و … در زمان خود پیامبر، با وجود امکان صدور حکم، مشمول حکم نشده اند (یعنی حتی همان مسائل موجود همان دوره) و هم در قرآن از درخواست حکم برای آنها منع شده است و تاکید شده است که خداوند از آنها گذشته است (و نخواسته حکمی برایشان مطرح کند) (مائده: ۱۰۱) پس رویه اختصاص حکم به هر موضوع ممکن در فقه ، خلاف توصیه قرآن و مورد نهی آن است.
    ۵- به نظر می رسد که بر خلاف واقع، این تصور وجود دارد که پیامبر و پیامبران در لامکان و لازمان سخنی را بیان کرده اند و راهی را نشان داده اند. حال آنکه متن قرآن نشانگر انواع واکنش ها و خطابهای متاثر از وقایعی است که در زمان و مکان رخ داده اند و قرآن نیز نسبت بدانها (و نه غیر آنها) موضع گرفته است و سخن گفته است . هر گونه تعمیم این واکنش ها به سایر موارد نیازمند دلیل است ؛ یعنی انصراف سخن گوینده از آنچه خود آن را ناظر بدان کرده است یا اشتمال بر مورد دیگر (به غیر آن مورد) دلیل موجه می خواهد. وگرنه انتساب آنچه او بیان نداشته است به او، بدون توجیه لازم است.
    ۶- در همین راستا همنظر با محمد عبدالجابری بر این باورم که : فهم متن وحی بدون توجه به زمان صدور و ترتیب نزول و ناظر به کدام مساله و شخص بودن و پس از چه واقعه ای بیان شدن، ممکن نیست. ترتیب نزول قرآن و خوانش مطابق با آن، بخش لازمی از مسیر فهم آن است.
    ۷- با توجه به فراز قبلو سایر موارد، مشخصا آن علمی که برای فهم دین و وحی (یعنی خواسته های مندرج در وحی یا توصیف آن از احوال وجودی، شناختها، رفتارهای انسان یا مسائل مربوط به آن و …) اعم از احکام و غیر احکام ، وجود دارد همانا علم تفسیر و فهم متن (به معنای عام) است که شامل زبان شناسی ، فلسفه زبان، هرمنوتیک و سایر دانش های زبانی و تفسیری است (که ناگزیر به عنوان مقدمه از تاریخ، ادبیات، مطالعات ادیان و بسیاری داده های علمی دیگر وام خواهد گرفت)
    ۸- منظور من در اینجا علوم دخیل در فهم متن خود دین (یعنی متن وحیانی، و آنچه در حکم ان باشد ) است و علوم مرتبط با فهم چیستی پدیده وحی و پیامبری و یا کارآمد در تایید و تصدیق آن (اعم از فلسفه، کلام، منطق، تاریخ، انسان شناسی، روان شناسی و …) نیست ، هرچند تک تک این فهم ها در تفسیر متن و فهم آن تاثیر به سزا دارند.
    موفق و موید باشید
    والسلام

    1. باسلام
      ۱-متاسفانه موضع شما متغیر است در نوشته قبل از عبور ازفقه دفاع کردید واستناد نمودید به صدر اسلام که فقه مطرح نبوده وپاسخ شمارا دادم مستندا وحال می گویید  بحث چیز دیگری است واز نیامدن حکم مثل بیمه و غیره درمتون گفته اید بله این امور در متون دینی نیامده اما ما از علم فقه بحث می کنیم نه از متون دینی علم فقه از متن دین استخراج می شود با توجه به زمان نه این که همه  فقه در متن دین آمده است واساسا همین نیامدن این مطالب در متن دین از جمله دلائل ضرورت علم  فقه است نه تنها مثل بیمه وسایر مسائل روز در متون دینی نیامده برخی از عقود موجود در زمان پیامبر نیز در قرآن نیامده است مثل مضاربه ومساقات ومزارعه و غیره چون لزومی نداشت که بیاید وجای آن درفقه متکی بر قرآن است  قرآن وسایر متون اصیل مثل روایات در خیلی از موارد خطوط اصلی را ترسیم می کنند وبه تعبیر امام علیه السلام  که فرمود برماست بیان اصول وکشف فروغ  باشماست
       
      ۲- فقهی بودن یک مساله به معنای  وجود حکم خاص آن موضوع  درمتن دین  نیست و مسائل روز فقهی اصل فقهی بودنش به این است که یک مومن وقتی می خواهد ارتباط با موضوع جدیدپیدا کند نسبت عملش را با رضا ی خداوند می سنجد واین نسبت سنجی یعنی فقهی شدن، مومن به حلال وحرام معتقد است واین را در همه اعمال خود لحاظ می کند وامر جدید یا قدیم با این اصل محک می خورد وکشف این موضوع از قواعد واصول وروشی پیروی می کند که نامش فقه است در فقه با تکیه بر قواعد عام واصول می توان هزارن مساله جزیی را پاسخ داد فرضا مواد مخدر وروان گران موضوعی جدید است اما حکم  عام آن در مثل قاعده لا ضرر که از روایات گرفته شده وجود دارد بنابراین آمد ن یا نیامدن حکم خاص موضوعی در متون  معیار برای فقهی بودن نیست 
      ۳-درباره تعمیم احکام هم مهم ترین دلیل خاتمیت دین اسلام است که بحثی  اعتقادی است و مسلمانی که اسلام را دین خاتم می داند عمل خودرا با این منبع تنظیم می کند و تغییر حکم  امکان دارد اما با متد فقهی ودردرون فقه همان طور که در هرعلمی احکام  آن علم می تواند  تغییر کند البته در فضاوبا ابزارها وروش همان علم
      ۴-قبلا نیز اشاره شد که بله برخی از موضوعات زمان پیامبر در متن قرآن نیامده اما این به معنای آن نیست که آن افعال درنسبت با رضای خدا خنثی هستند بلکه کشف آن به مثل فقه سپرده شده که متکی بر اصول قرآنی است والبته احکامی که اهمیت محوری دارند و کشف آنها به صرف تکیه بر کلیات ممکن نبوده آمده است مثل تعیین خوردن های حلال وحرام وامروز نیز شاهدیم که بشر به ظاهر متمدن  با نادیده گرفتن همین مساله خودرا دچار چه بلایایی نموده است که نمونه نقد آن بیماری فعلی کروناست که منشا آن طبق آنچه محققان رشته های مربوطه گفته اند بازگشت به همین اکل خارج از حوزه حلال دارد ومتاسفانه برخی از  ما به جای عبرت گرفتن واقتخار به احکام الهی وانسانی اسلام دراین زمینه ها دم از عبور از فقه ونادیده گرفتن حلال وحرام می زنیم همچنین  در نوشته اصلی من نیزاگر توجه نموده باشیدآمد که فقه قرآنی متکی بر تاویل است یعنی عدم پیروی از حکم قرآنی تبعات تکوینی دارد ومثل حقوق نیست که صرفا یک قرارداد نقض شده باشد بلکه اثرات عینی دارد وتباهی های زیستی از جمله آنهاست که بشر مغرور به علم حس زده امروز تازه متوجه برخی از این پیامدها می شود
      ۵-پیامبر در مکان وزمان سخن گفته اما اولا در مکان وزمان بودن به معنای محصور بودن در زمانی نیست سقراط وافلاطون هزاران سال پیش سخن گفته اند اما حکمت های آنها هنوز برای بشر مفید است وعقل به تعمیم دراین باره حکم می دهد ثانیا پیامبر باتوجه به خاتمیت دین اسلام سخن گفته است واز این جهت نگاهی فرا تاریخی دارد والبته ابزار ونهاد سازی نیز برای امکان تسری وچگونگی تسری آن احکام در زمان های بعد را با اصول ونهادهایی مثل امامت واجتهاد تدارک دیده است

      ۶-فهم متن وحی با توجه به شرایط زمانش به معنای فهم انحصاری از دین ودچار شدن در تحجر ودین را در زمان گذشته راکد کردن نیست ولذا  منافاتی با جریان فقه در زمان های مختلف ندارد بلکه پشتوانه آن نیز می تواند باشد
      ۷- همه علوم مذکور می توانند به ما کمک کنند در فهم بهتر متون دینی ودر عین حال تعامل دوسویه داشته باشند با علمی مثل فقه والسلام 
      موفق باشید

  5. جناب آقای زارعی با سلام
    پیام ذیل پیام اخیر شما پاسخ من نیست و صرفا همزمانی انتشار آن را ذیل پیام جدید شما قرار داده است.
    پس از اعراض شما از پاسخ تفصیلی و مورد به مورد و مستدل به نقد مفصل و با ذکر دلایل خود به جواب اول شما، صرفا قصد خلاصه کردن دیدگاه خود را داشتم که عجیب است پس از پیام موجز و بدون ذکر ادله حضرتعالی که به مکرر کردن مدعیات بسنده کرده بودید ، متهم به طرح مطالب بدون برهان شدم .
    عجالتا عارضم که فقه در قرآن و از جمله آیه مورد اشاره شما (توبه ۱۲۲) صرفا به معنای فهم عمیق است. شواهد قرآنی متعدد ی هم دارد و کافی است که در همان علم اصول فقه به تفاوت مصطلح شرعی و عرفی و زمان انصراف واژه از مصطلح عرفی به شرعی توجه فرمایید. زکات به معنی انفاق مصطلح غیر شرعی است مانند صلات به معنی نیایش.
    در زمان دسترسی به کامپیوتر بجای گوشی مفصلا پاسخ شما درابن باره به حضورتان تقدیم می شود.
    با تجدید احترام. موفق باشید

  6. جناب آقای زارعی با سلام
    پیام ذیل پیام اخیر شما پاسخ من نیست و صرفا همزمانی انتشار آن را ذیل پیام جدید شما قرار داده است.
    پس از اعراض شما از پاسخ تفصیلی و مورد به مورد و مستدل به نقد مفصل و با ذکر دلایل خود به جواب اول شما، صرفا قصد خلاصه کردن دیدگاه خود را داشتم که عجیب است پس از پیام موجز و بدون ذکر ادله حضرتعالی که به مکرر کردن مدعیات بسنده کرده بودید ، متهم به طرح مطالب بدون برهان شدم .
    عجالتا عارضم که فقه در قرآن و از جمله آیه مورد اشاره شما (توبه ۱۲۲) صرفا به معنای فهم عمیق است. شواهد قرآنی متعدد ی هم دارد و کافی است که در همان علم اصول فقه به تفاوت مصطلح شرعی و عرفی و زمان انصراف واژه از مصطلح عرفی به شرعی توجه فرمایید. زکات به معنی انفاق مصطلح غیر شرعی است مانند صلات به معنی نیایش.
    در زمان دسترسی به کامپیوتر بجای گوشی مفصلا پاسخ شما درابن باره به حضورتان تقدیم می شود.
    با تجدید احترام. موفق باشید

  7. با سلام و آرزوی رسیدن به بهتر از بهترین آرزوها و بهترین آرزوهایتان
    از عزیزان انصاف نیوز خواهشمندم که در صورت امکان محبت نمایند و مرا راهنمایی کنند ،زیرا ادامه نظرات خود و دوست گرامی جناب آقای زارعی را در این قسمت مشاهده نمی کنم. یعنی غالبا آنچه در سیستمهای مختلف و یا جستجوهای مختلف … در بخش نظرات می بینم از نظر جزء و کل متفاوت است : یعنی همه نظرات در برخی جاها قابل مشاهده است و در برخی نه . بسیار سپاسگزارم.

  8. با سلام دوباره و سپاس از پژوهشگر محترم؛ جناب آقای زارعی
    مطلب زیر را در نقد پاسخ ۲۹ آذر شما به چند نکته (که آن را عنوان کردن مطالبی جدید ! از من خوانده بودید) تقدیم می کنم:
    ۱- در مورد سابقه وجود دین بدون علم فقه تا زمان ائمه فقهی عامه و بنیانگذاران فقه جعفری در شیعه:
    درباره ادعای وجود علم فقه تا قبل از زمان صادقین (ع) در شیعه و حوالی آن در عامه، از سوی شما دو دلیل قرآنی و روایی مطرح شده است:
    ۱-۱ آیه ۱۲۲ سوره توبه که درک کردن و فهم (عمیق) در دین را خواستار شده است که شما منقول شرعی (بلکه متشرعه) را قبل از نقل، در آنجا به معنی ای مصطلح بعد از نزول ! حمل فرموده اید یعنی کلمه را معادل معنی ای که بعدا پیدا کرده گرفته اید . فقه در آنجا مانند بسیاری از آیات قرآن و هم معنی با معنای لغوی اصلی خود بکار رفته است مانند کاربرد واژه فقه در آیات ۱۷۹ اعراف (دلهایی دارند که با آن نمی فهمند) ، ۹۱ هود (گفتند ای شعیب ما بسیاری از گفته های تو را نمی فهمیم) و ۱۲۷ توبه ( خدا دلهایشان را برگرداند زیرا گروهی هستند که درنمی یابند و درک نمی کنند)
    ۱-۲ اما استنادات روایی شما :
    ۱-۲-۱ دلیل روایی شما (در مورد علم فقه تا قبل از زمان حضرت صادق یا باقر(ع) و ائمه پنجگانه فقهی اهل سنت) روایتی است از سنن ترمذی از کتب عامه (اهل سنت) که در کتب دیگری از اهل سنت مانند سنن ابی داود، سنن دارمی و مسند احمد نیز آمده است:
    الف) روایت مذکور ، حدیث مرسل و مقطوع است یعنی در سند راویان آن ، نام برخی از راویان ذکر نشده و راوی بعد، آن را از برخی از افراد و یاران معاذ نقل کرده است : سلسله سند روایت بدین شکل است: از :محمد بن عبید الله ثقفی ؛ از : حارث بن عمرو :از گروهی از مردم حمص که یاران معاذ بودند ؛ از معاذ بن جبل
    ب) روایت مزبور ضمنا به دلیل حضور حارث بن عمرو و ناشناخته بودن او در همین سند مقطوع خود نیز، مجهول و مهمل است.
    ج) روایت مذکور خبر واحد و غیر متواتر است و فقط از طریق همین حارث بن عمرو که مجهول است، نقل شده است. پس روایتی کاملا غیر معتبر است.
    د) مهمتر از همه مضمون حدیث مذکور از سوی شما ضمن اینکه درباره قضاوت است و نه حکم شرعی (بنا به ظهور لفظ : چگونه قضاوت می کنی (کیف تقضی) )، شامل اجتهاد به رای است و ردّ اجتهاد به رای در میان شیعه به اندازه ای بوده است که تا مدتها واژه اجتهاد بخاطر حمل آن بر اجتهاد به رای مردود شمرده شده و تنها پس از حمل معنای اخذ از کتاب و سنت بر آن مقبولیت پیدا کرده است : هم لفظ «اجتهاد به رأی می کنم» در آن از معاذ نقل شده و هم معنای عدم اخذ از کتاب و سنت با توجه به پرسش منتسب به پیامبر ( اگر حکمی در کتاب و سنت نیافتی چه می کنی؟) معنای اجتهاد را به صورت« نظر شخصی دادن» ( و نه کشف نظر دین در احکام ) ، مشخص کرده است
    ۱-۲-۲ روایت دیگر منقول از شما (بجز روایتهای مربوط به زمان امام پنجم و ششم که زمان تاسیس علم فقه در شیعه و تأسیس علم فقه در آن زمان مشهور و مورد قبول است) روایتی منقول از امام علی (ع) است که بجز ذکر در نهج البلاغه (که از نقل اسناد صرف نظر کرده است) در تحف العقول، اصول کافی و تکمله الوسائل شیخ حرّ عاملی و … بیش و کم نقل شده است و درباره اختلاف احادیث نبوی است و پرسشی که گوینده (سلیم بن قیس) برایش پیش آمده که آیا مردم تعمدا به پیامبر نسبت دروغ می دهند؟
    متن مورد استناد شما این است که ایشان در پاسخ پرسشگری که درباره اهل احادیث اهل بدعت و اخبار مختلفی که در نزد مردم (به عنوان حدیث نبوی) است سئوال کرده است، می گویند: در دست مردم هم حق وجود دارد و هم باطل، هم راست و هم دروغ، هم ناسخ (حکم از بین برنده حکم قبل) و هم منسوخ ( حکم بعدا از بین رفته بوسیله حکم دیگر) ، هم عام و فراگیر و هم خاص (از بین برنده عمومیت حکم عام)، هم محکم (و دارای معنای روشن) و هم متشابه (و دارای معنای به اشتباه اندازنده) هم حفظ (که شخص مطلب را دقیق بخاطر سپرده است) و هم وهم (که شخص گفتار را دقیق بخاطر نسپرده ودر نقل آن را با پندار خود درآمیخته است)
    الف) این سخن بیانگر بخشی از انواع احادیثی است که از پیامبر نقل می شده است. در ادامه گفتار امام علی تاکید می کنند که مردم در صورت علم به واقعی نبودن نقل ها در منقولات ، آن سخنان را نمی پذیرفتند. بیان وجود سخنان مجعول یا منسوخ یا وجود عام و خاص در سخنان پیامبر ، تأسیس علم فقه نیست. شاهد آن هم این است که قبل از تأسیس علم فقه و در زمان نزول وحی و حضور پیامبر در خود قرآن از آیات محکم و متشابه (آل عمران:۷) و وجود نسخ (بقره: ۱۰۶) سخن رفته است. از فراموشی و حفظ ( بقره: ۱۰۶ ، قیامت: ۱۷) نیز همینطور. از صدق و کذب انتساب سخن به دین و افترا به خداوند (بقره:۷۹ – انعام :۲۱ و …) نیز در قرآن سخن گفته شده است. روشن است که هیچیک از اینها که برخی مانند آیات۱۶ تا ۱۷ سوره قیامت در اوایل نزول بیان شده است به معنی تأسیس علم فقه نیست)
    ب) ظاهرا استفاده بانیان اصول فقه از تعابیر منقول در روایت مزبور ، تصور وجود علم اصول فقه و فقه را در آن زمان برای شما ایجاد کرده است در حالی که اصطلاحات محکم و متشابه یا نسخ در خود قرآن هم بکار رفته اند و ارتباطی به تأسیس فقه یا اصول فقه در آن زمان ندارند. نخیر : اصولیان و فقیهان اصطلاحات مذکور را از قرآن و حدیث اخذ کرده اند و نه بر عکس. هر چند درباره خود قواعد اصول فقه و نه اصطلاحات ، تاکید اصولیان به کشف قواعد فهم هر سخن به طور عام است و روشن است که قواعد کشف معنا و مقصود گفتار قبل از تأسیس علم فقه و اصول فقه در بین اهل زبان در حدّ مقدور وجود داشته و بعداً توسعه یافته است و اختصاص به صرف فهم متن دین و کاربرد در فقه ندارد.
    ۲- در مورد سابقه دین بدون علم فقه حتی بعد از تاسیس فقه جعفری در شیعه:
    ۲-۱ شما از دو سابقه نبود علم فقه با وجود حضور دین، سابقه بعدی را پذیرفته اید و آن را حمل بر عللی کرده اید. به فرض صحت علتی که برای پرهیز از فتوا پس از عدم دسترسی به ائمه شیعه عنوان کرده اید، باز این موضوع مویدی بر امکان و بلکه سابقه وجود دین بدون علم فقه در بین شیعه دارد. کما اینکه سابقه قبل که با توضیحات ارائه شده وجود آن روشن (و وارد نبودن ایرادات شما به آن بیان )شد، نشان از وجود دین بدون علم فقه مصطلح در بین عامه بعلاوه شیعه تا قبل از زمان ائمه فقهی عامه و بینانگذاران فقه در شیعه یعنی حضرت باقر و حضرت صادق دارد.
    ۲-۲ اگر بنا به این باشد که نقل صرف حدیث و صرف نقل حدیث، (چون به تعبیر شما: اخذ حدیث گرفتن حکم فقهی از منبع اصلی است) علم فقه باشد (ضمن عدم التزام هیچ فقیهی بدین معنا) آنگاه باید گفت : صرف تلاوت قرآن برای مستمعان (که به معنی اخذ از منبع المنابع است) هم می تواند فقه استدلالی خوانده شود! در حالی که فقه اخذ از کتاب و سنت است (نه نقل صرف) .
    ۳- ظاهرا عوارض فقه موجود را پذیرفته اید و من هم آنها را فقط به فقه موجود منتسب کرده ام نه علم فقه بنا به تعریفی که فعلا وجود خارجی نیافته است. ضمنا نه لوازم عمل برخی فقیهان؛ که خود احکام فقهی آنان که احکام فقهیِ فقه موجود را می سازد، عوارض غیر قابل مذکور را دارد : از جمله احکامی حتی ناسازگار با قرآن کریم (و حکم زمان نزول) مانند سنگسار و قتل مرتد (طبق تفکیک مندرج در فقه) و …
    پس اگر نگرانی بجای شما جهت حذف احکام اجتماعیِ به نظر شما کماکان موجود، جای توجه و تأمل دارد ( هر چند به نظر من تنها غرضهای آن مانند رفع فقر، فحشا، دزدی، قتل و … آن احکام و تلاش برای رسیدن بدان، خواست آورنده دین است) ، نگرانی من بخاطر انتساب احکام غیرموجود در دین به آن (آن هم در موارد به خطیری حکم سنگسار و قتل و …) جای توجه و تأمل بیشتر دارد. ترک فعل (اگر فرضا فعل مطلوب باشد) معذورتر و قابل جبران تر است تا اتیان و ادای فعل ( اگر فرضا مطلوب نبوده و بلکه مبغوض باشد).
    در روایات شیعه نیز حتی در مورد خود روایات منقول تاکید شده است که در زمان تردید در صدور واقعی روایتی از پیشوایان دینی، آنچه صدورش از آنها مسلم است قبول و آنچه مسلم نیست تا قبل از مشخص شدن واقعیت، متوقف شود : « آنچه که پی بردید که آن از ماست بدان پایبند باشید و آنچه نمی دانستید آن را به خود ما برگردانید» ( منقول در بصائر الدرجات، مستطرفات السرائر و … ) . بعلاوه احادیث حداقل معناً متواتر در ردّ منقولات مخالف کتاب، مخالف حق، و حتی مخالف وجدان در این باره وجود دارند (از جمله به احادیث اصول کافی ، ج ۱ ، باب اختلاف الحدیث مراجعه بفرمایید)
    نیکبخت و خرسند باشید.
    والسلام

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

دکمه بازگشت به بالا