برادران خمینی، پسندیده و هندی به روایت رییس دفتر بازرسی دکتر مصدق

به‌کوشش ناصر غضنفری، انصاف نیوز:

پروژه تاریخ شفاهی ایران دانشگاه هاروارد، جلد سوم، بخشی از گفت‌وگو با نصرت الله امینی:

من با آقای “خمینی” از سالیان دراز یعنی شاید از حدود سال ۱۳۱۴ که سفر اولم به خمین بود آشنا شدم.

من با ایشان و برادر بزرگشان آقای”مرتضی پسندیده” و آقای” سیدنورالدین هندی” برادر دیگر ایشان که وکیل دادگستری و مرد بسیار بلند نظر و درب خانه بازی [مهمان نواز] بود و البته فوت کرد آشنا بودم.

در تهران هم بنده اصولا به آخوندباز معروف بودم. با اینکه خانواده من همه از خوانین بودند ولی ارتباطم با با آقایان روحانیون زیاد بود. خود من علاقه مذهبی زیادی داشتم و با آقا روح الله خیلی مربوط و مانوس بودم. اغلب در مجالس صحبت که می‌نشستیم ایشان خیلی اهل ذوق و شعر و ادب بودند. گاهی وقتها خودشان شعر می‌ساختند و می‌خواندند. گاهی وقتها بنده به مناسبتی شعر شعرا مخصوصا ملک الشعرای بهار را که ایشان خیلی خوششان می‌امد می‌خواندم. ایشان مثنوی معنوی هم می‌خواندند و خیلی به آن وارد بودند و مسایلی را که گاهی وقتها من نمی‌دانستم از ایشان می‌پرسیدم.

سال ۱۳۲۲ از طرف دیوان کیفر و بازرسی کل کشور ماموریتی در خوزستان داشتم. روزی آمدم بروم دادگستری که دیدم کنار شط کارون عبایی روی زمین افتاده و دو نفر آنجا هستند. خوب نگاه کردم و دیدم که آقای حاجی آقا روح الله هستند. آن وقت ما به ایشان آقای حاجی آقا روح الله می‌گفتیم. رفتم جلو و سلام کردم. دیدم ایشان هستند با آقای آقا شیخ محمدعلی ادیب تهرانی که یکی از ادبا بود و معروف بود که استاد ادب ایشان است و با هم خیلی مانوس بودند.

با هم معانقه ای [دست در گردن یکدیگر انداختن و دیده بوسی] کردیم که آقا اینجا چکار می‌کنید؟

گفتند: من دیشب از عتبات آمدم. هیچ جا گیر نیامد. همین جا خوابیدیم.

بنده ایشان را به اطاقی که آنجا بودم بردم و نشستیم. اولین سوال ایشان این بود که فلانی شعر تازه چی داری؟

آن وقت ملک الشعرای بهار دو قصیده ساخته بود که یکی از آنها این بود:

ای خوش آن ساعت که آید پیک جانان بیخبر
گویدم بشتاب سوی عالم جان بیخبر
ای خوشا آن ساعت که جام بیخودی از دست دوست
گیرم و گردم ز خواهشهای دوران بیخبر
تا خبر شد از اصرار پنهان وجود
گشتم از قیل و مقال و کفر و ایمان بیخبر…..

این را ایشان خیلی خوشش آمد اصرار کرد که برای من بنویس. من این دو قصیده را به خط خود ملک الشعرا داشتم گفتم شما همین جا تشریف دارید اینها را بنویسید من باید بروم یک سر دادگستری، کاری دارم و باز برمیگردم.

منظور اینکه ایشان خیلی اهل ذوق و ادب بودند. خب همیشه خیلی متین بودند خیلی در رفتارشان یک سکینه و وقار و طمانینه‌ای بود.

بعد هم ارتباط ما محفوظ بود تا اتفاقا ۱۳۲۴ که باز اتفاقا من اغلب به همین خمین می‌رفتم و میامدم. البته ایشان آن وقت در قم مقیم بودند.

مرحوم حاجی آقا مصطفی پدر ایشان را که بین راه اراک و خمین کشتند آقا روح الله آن موقع طفلی بودند. ایشان مدتها در خمین بودند. بعد برای تحصیل مدتی به اصفهان رفتند‌. خود آقای مرتضی پسندیده هم نام خانوادگیشان پسندیده نبود. همه برادران نام هندی را داشتند. صدرالاشراف وزیر دادگستری بود و خواست در آن محدوده دفتر اسناد رسمی دایر کند و آقا مرتضی را بهترین شخص در نظر گرفت و برای ایشان ابلاغی تهیه کرد. وقتی ابلاغ آقا مرتضی تهیه شد اتفاقا صدرالاشراف از وزارت افتاد و متین دفتری وزیر شد. دکتر متین دفتری با صدرالاشراف بد بود. برای همین وقتی وزیر شد می‌خواست تمام اقدامات او را خنثی کند و او را اذیت کند و برایش پرونده ای بسازد.

منجمله وقتی آقا مرتضی رفتند ابلاغشان را بگیرند ایشان گفتند: من به هندی دفتر نمیدهم.

آقا مرتضی گفتند: آقا نام خانوادگی من هندی است. من در خمین به دنیا آمده ام. پدرم هم در خمین به دنیا آمده است. خوب یکی اسم خانوادگی اش”مکی” است یکی” نجفی” یکی هم ” مدنی”. اینها که دلیل نشد.

متین دفتری گفتند: نه باید عوض کنی.

با آن غروری که دکتر متین دفتری داشت فشار آوردند و بلاخره خود متین دفتری نام پسندیده را انتخاب و به اداره ثبت احوال هم تلفن کرد که نام خانوادگی آقا مرتضی را عوض کنند.


[نصرت الله امینی (اراک ۱۲۹۴ – ۱۳۸۸ آمریکا) رییس دفتر بازرسی محمد مصدق و از افراد بسیار مورد اعتماد ایشان در دوره نخست وزیری و تبعید بود. امینی پس از کودتای ۲۸ مرداد تا پایان عمر مرحوم مصدق وکالت ایشان را بر عهده داشت. پس از انقلاب اسلامی با حکم مهندس بازرگان استاندار فارس شد. مشهورترین اقدام او ممانعت از تخریب بنای” پارسه” یا همان” تخت جمشید” توسط صادق خلخالی بود]

انتهای پیام

نوشته های مشابه

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

دکمه بازگشت به بالا