در سوگ شهسوار خردمندی و دادگری | سعید رضوی فقیه

سعید رضوی فقیه

انصاف نیوز – سعید رضوی فقیه، عضو سابق هیئت علمی فلسفه دانشگاه تبریز: در میان یاران و خویشان پیامبر (ص)، جزئیات زندگی هیچیک به اندازهٔ علی (ع) مورد توجه دوست و دشمن و خاص و عام نبوده و نیست. تاریخ زندگانی علی (ع) نیز همچون حیات خود حضرت رسول گرامی (ص) آکنده است از رویدادهای شگفت؛ رویدادهایی که گاه به افسانه شبیهند و هر ناظر بی غرض را یا به شیفتگی می‌کشاند یا به کرنش وامی‌دارد. علی چه در زمان حیات پیامبر (ص) و چه پس از درگذشت آن یگانهٔ همهٔ روزگاران، آئینهٔ تمام‌نمای آموزه‌های ایشان بود. با این حال شاید دشوارترین آزمونهای پای‌بندی‌اش را به این آموزه‌ها در دوران کوتاه زمامداری‌اش آزمود. در این دوره علی (ع) خود را در چنان زمینه و زمانه‌ای محصور یافت که مرگ برایش آرزو بود و با اینهمه در هر قیام و قعودش و در هر سخن و سکوتش جز به خرسندی خدا نمی‌اندیشید و در اوج اندوه و حسرت چنان در کارها مجاهدت داشت که گویی تا دستیابی به هدف قصد سر آن ندارد که از پای بنشیند. هم از اینرو برای همهٔ مسلمانان از دیرباز تا کنون ماهتاب ولایتش چونان انعکاس پرتو خورشید نبوت در نظر آمده است.

متن زیر بخشهایی است از کتاب پس از پیامبر تألیف لزلی هزلتون که به مناسبت ایام سوگواری پیشوای پرهیزگاران علی ابن ابی طالب (ع)، در دو بخش تقدیم خوانندگان می‌شود.

(بخش نخست)

بازگشت نومیدانه از صفین؛

لشگری ناامید و سرخورده همراه با علی در حال بازگشت به کوفه بود. بسیاری از ایشان تلخی خاطرهٔ پذیرش حکمیت را در صفین دوباره در ذهن خویش مرور می‌کردند و از آن سخت شرمگین و رنجیده می‌شدند. آن‌ها در نبرد شکست نخوردند اما در عوض به سختی و به طرزی رسوا فریب خوردند. ایمانشان چون سلاحی کارآمد علیه خودشان به کار رفته بود. از باورشان رندانه سوء استفاده شده بود و آنها ساده لوحانه در این دام افتاده بودند. شرمنده، سرخورده و خشمگین بودند از این رسوایی که تا اوراق قرآن را بر سر نیزه‌های سپاه مقابل دیدند نسنجیده و ظاهربینانه تیغها را در نیام کرده و از جنگ باز ایستادند. از آن بدتر، علی و دیگر جنگجویان را که بر ادامهٔ نبرد اصرار داشتند، با غوغا و تهدید به پذیرش حکمیت مجبور کردند. و اینک از آنجا که دست انتقامشان به دشمن فریبکار نمی‌رسید می‌خواستند خشمشان را بر سر فرماندهٔ خود آوار کنند. معاویه و عمرو ابن عاص رهیده از شکست حتمی صدها فرسخ آنسوتر در حال بازگشت به دمشق بودند، اما علی که در دسترس بود و می‌توانستند شرنگ ناشی از این خشم و سرافکندگی را در کام او بریزند. مگر او آنان را برای جنگ با معاویه به صفین نبرده بود؟ و مگر او –ولو به اصرار خود ایشان- تن به بازی حکمیت نداده بود؟

آنان علی را برای کاری سرزنش می‌کردند که خود به اصرار و حتی تهدید بدان وادارش کرده بودند. این حرکت آغاز شکل دادن به جبهه‌ای دیگر در برابر علی بود. دشمنی دیگر در حال تکوین و صف‌آرایی بود، نه از مکه و نه از شام، بلکه از درون و در کوفه، در میان صفوف خودی. دشمنی بسیار خطرناکتر از آنان که پیمان شکستند یا آنان که از پذیرش حق سر باز زدند و در برابر عدالت طغیان کردند. اینان بسیار خطرناکتر بودند، از آنرو که خشم و خصومتشان نه از انگیزه‌های قدرت طلبانه و سودجویانه بلکه از مقدس مآبی کور و جاهلانه و از پارسایی خشن و سختگیرانه جان می‌گرفت و تغذیه می‌شد. نوعی راست‌کیشی و پرهیزگاری کژتاب، سختگیرانه، ظاهرگرا، متعبدانه و به دور از هرگونه اندیشه ورزی. تلاش برای تحقق عدل بدون توجه به مقتضیات عقل.

میوهٔ خشونت و تعصب بر درخت جهل مقدس؛

رهبر این جماعت عبدالله ابن وهب بود که شباهت آوایی نامش با عبدالوهاب، فرقهٔ وهابی و بنیادگذار آن محمد ابن عبدالوهاب را به ذهن تداعی می‌کند. گویی سرنوشت خواسته باشد شباهتهای باطنی را با شباهتهای ظاهری حتی در نامهای اشخاص همراه کند. عبدالله ابن وهب از سوی پیروانش ذوالثَفِنات نامیده می‌شد. یعنی مردی که پیشانی‌اش از کثرت سجده پینه‌ها بسته. از همینجا می‌توان پیش‌بینی کرد که رویارویی علی با این دشمنان خانگی تا چه اندازه دشوار بوده.

هنگامی که در مسجد کوفه علی بر فراز منبر رفت تا نخستین خطبه را پس از بازگشت از صفین بخواند، عبدالله ابن وهب به فریاد در آمد و سرزنشها را آغاز کرد و گفت: “تو و رقیب شامی‌ات در کفر با هم به مسابقت برخاسته‌اید. همچون دو اسبِ تازان که هر یک می‌خواهد از دیگری پیشی بگیرد. حکم خدا در مورد معاویه و پیروانش معلوم است. یا باید توبه کنند و یا باید کشته شوند. اما تو! تو با ایشان به مذاکره نشستی و پیمان بستی تا به جای اجرای حکم خدا مردم تصمیم بگیرند. تو حکم خلق را بر حکم خالق برتری دادی و هم از اینرو گمراه شدی. تو اعمال پیشین خود را ضایع ساخته و زیانکار شدی.”

پیروانش نیز به صدا درآمده و فریاد می‌زدند که جانشینی رسول خدا حقی است الهی و نباید مورد چون و چرا قرار گرفته و به داوری وانهاده شود. این حق از آن علی بوده اما اینک دیگر از آن او نیست چرا که او خودش در آن تردید کرده و آنرا به رأی حکمیت واگذاشته است. او با پذیرش حکمیت گمراه شده و حق حاکمیت الهی را نادیده انگاشته است. اینک او در تخطی از حکم خدا به اندازهٔ معاویه خطاکار است. میان این دو نفر هیچ تفاوتی نیست و هر دو در برابر خدا گنهکار و منفورند. و سپس بارها و بارها این عبارت را که بنا بود شعار همیشگی‌شان شود تکرار کردند که: “لا حکم الا لله”، داوری فقط از آن خداست. فریاد می‌کشیدند و تاکید می‌کردند که “الا لِله”، فقط از آن خدا. گویی می‌خواستند بر خداپرستی ناب خود و دوری از هر شائبهٔ شرک تاکید کرده باشند. شاید هم خودآگاه یا ناخودآگاه می‌خواستند اصرار خویش را به پذیرش حکمیت در گرماگرم جنگ صفین و در آستانهٔ پیروزی، به فراموشی بسپارند.

علی به آنها می‌گفت: “سخن شما حق است و داوری از آن خداست و لا غیر. اما شما از این سخن حق نتیجه‌ای باطل می‌گیرید.” علی یادآور می‌شد که هم آنان او را به خلاف میلش و به رغم اصرارها و تاکیدها و هشدارهایش به پذیرش حکمیت واداشتند. می‌گفت اگر یارانی جز ایشان داشت که می‌توانست بی اعتنا به غوغای فریب خوردگان به جنگ ادامه دهد تن به حکمیت نمی‌داد و کار را یکسره می‌کرد. اما آنها بودند که هشدارهای او را نادیده گرفتند و اینک چگونه می‌توانستند او را برای کاری که به اجبار و اصرار خودشان انجام شد علی را سرزنش و محکوم و بلکه تکفیر کنند؟

با این همه هیچکس به اندازهٔ گنهکاری که اظهار توبه و پشیمانی را پرده‌ای برای نمایش زهد و تقوا می‌کند خطرناک نیست. کسانی که در اعماق قلب خود از گناه پشیمان نیستند بلکه از نتایج نامطلوب آن سرخورده و سرافکنده‌اند؛ پس از آنکه میوهٔ درخت گناه کامشان را تلخ کرده ریشهٔ آن را در اعماق وجود خود بر نمی‌کنند بلکه شاخ و برگش را می‌برند. جهل و تعصب و خود برتر بینی و خود بر حق بینی همچنان در دل عبدالله ابن وهب و یارانش مانده بود اما در زیر پوشش توبه و پشیمانی پنهان می‌شد.

نهروان کانون فتنه‌های نو؛

ابن وهب مانند همهٔ کسانی که حقانیت را پیشاپیش از آن خود می‌انگارند برای سخنان علی پاسخی آماده داشت:” ما آنگاه که حکمیت را پذیرفتیم گناه کردیم و کافر شدیم. اینک اما توبه کرده‌ایم. اگر تو نیز همچون ما توبه کنی و بازگردی با تو خواهیم بود. اما اگر چنین نکنی قرآن میان ما حکم می‌کند آنجا که می‌فرماید: “و اگر از گروهی که با ایشان عهدی بسته‌ای بیم خیانت داری، عهد و پیمان را به سویشان بینداز تا همه به یکسان بدانند که پیمانهٔ عهد شکسته و رشتهٔ پیمان گسسته است؛ زیرا خدا خائنان را دوست نمی‌دارد (انفال/58)”. با این حساب ابن وهب بیعت خویش را با علی به سوی او پرتاب می‌کرد و بار مسئولیت این پیمان شکنی را نیز بر دوش علی می‌نهاد.

وقتی در پی انتساب خیانت به علی، آن هم خیانت او نسبت به اسلام!، جمعیت حاضر در مسجد از خشم به هیاهو در آمد، ابن وهب اعلام کرد که همهٔ اهل کوفه یکپارچه در گرداب جاهلیت و کفر غرقه شده‌اند و به ظلمات ماقبل اسلام بازگشته‌اند. وی خطاب به همدلان و پیروانش گفت: “ای برادران بیایید از این مکان شرارتبار شیطانی بیرون شویم.” سپس با جمعیتی نزدیک به سه هزار نفر از کوفه خارج شدند و به جایی در هشتاد کیلومتری شمال کوفه کوچیدند و در نهروان، جایی در ساحل فرات، شهری جدید بنیاد نهادند تا در جهانِ یکسر فاسد، آنجا شهر آرمانی و بهشت روی زمین ایشان باشد و در تاریکیِ همه‌گیر همچون چراغی روشنگر راه مردمان.

عبدالله ابن وهب و یاران و پیروانش نخستین بنیادگرایان اسلامی بودند. آنان خود را خوارج نامیدند ظاهراً با تمسک به آیات قرآن. مدعی توبه بودند و ادعای خروج از ظلمات گمراهی به مدد رویت انوار هدایت الهی داشتند. چه ادعای بزرگی! پوست الفاظ قرآن را می‌گرفتند و مغز معانی آن را دور می‌افکندند. ادعا داشتند در پاکی و تقدس و حقانیت برترند از دیگران و با این غیرت و تعصب نسبت به خلوص دیانت و ایمان خویش، بر لبهٔ پرتگاه تعصب کور ایستادند و هرجا که رفتند کردند آنچه کردند.

هر چه با شاخصهای متصلب آنان در خصوص ایمان اندکی ناهماهنگ بود به سادگی مهر کفر و ارتداد می‌خورد و می‌بایست بی رحمت و شفقت ریشه کن شود تا مبادا دیانت و تقوای ناب را آلوده سازد. با همین تقدس آمیخته به تعصب در نهروان و اطراف رعب و وحشتی بی سابقه گستراندند. هر که را می‌یافتند در یک محکمهٔ صحرایی تفتیش عقاید و در فرایندی ساده و بی تشریفات، به بازجویی از باورهایش می‌پرداختند تا چنانچه با شاخصهای مورد نظرشان تناسب نداشت به جرم بی ایمانی کیفرش دهند و این کیفر نیز جز مرگ چیزی دیگر نبود.

تباهکاری به نام پرهیزگاری؛

عبدالله ابن خبّاب ابن اَرَت که پدرش از نخستین یاران پیامبر (ص) در مکه بود و خودش در اطراف نهروان به کشت و زرع اشتغال داشت گرفتار همین محاکم ایمان سنجی شد تا عطش سیری ناپذیر این به اصطلاح راستکیشان پاک آئین ظاهربین و بی ثبات اندکی فروکش کند. ماجرا از آن قرار بود که جمعی از خوارج به دهکدهٔ محل سکونت عبدالله رفتند تا مایحتاج اردوگاه خود را تأمین کنند. پسر صحابی متقدم رسول خدا نمی‌دانست قرعهٔ فال به نام او افتاده تا عبرت دیگران واقع شود. نظرش را در بارهٔ علی پرسیدند. پاسخ داد پدرش از رسول خدا نقل می‌کرد که فرموده: “پس از من فتنه‌ای در خواهد افتاد که قلب آدمی همچون تنش می‌میرد پس اگر تا آن زمان زنده ماندی بکوش مقتول باشی و نه قاتل.”؟ این پاسخ لا محاله پرسندگان را خوش نیامد.

ابن خبّاب جانب علی را گرفت و گفت او دین خدا را بهتر از من و شما می‌شناسد. با این سخن حکم مرگ خود را امضا کرد چون در نظر خوارج علی از دین برگشته بود و هر که این حقیقت آشکار را انکار می‌کرد در کفر و ارتداد دست کمی از خود او نداشت و بنابرین خونش هدر بود. او را به تنهٔ نخلی بستند و همسر باردارش را نیز به تنهٔ نخلی دیگر تا حکم خدا را بی فوت وقت در بارهٔ ایشان جاری کنند.

آنچه در آن ساعات در آن نخلستان گذشت حکایتی است شگفت و عبرت‌آموز. نخل‌ها پربار بود و چون دانه‌ای خرما بر زمین افتاد یکی از خوارج آن را برداشته در دهان نهاد. دیگری بر او بانگ زد که چرا بی اجازهٔ مالک و بی پرداخت بهای خرما در مال غیر تصرف کرده است؟ سپس شمشیر کشید تا خورندهٔ خرمای مسروقه را مجازات کند اما در گرماگرم مشاجره، خود به خطا گاوی را کشت که از کنار دستش رمیده بود. دیگران معترض شدند که گاو مال غیر است و قاتل گاو ضامن، و در نتیجه باید غرامتش را بپردازد. بهای خرما و غرامت گاو را فی المجلس پرداختند. عبدالله ابن خبّاب را گردن زدند و زن باردارش را شکم دریدند و طفل تولد نایافته را نیز به گناه ناکرده کشتند. همه چیز به درستی انجام شد. بهای خرما و غرامت گاو به طور کامل پرداخت شد. کشاورز و همسر باردارش نیز بی آنکه جانشان بهایی داشته باشد سلاخی شدند چون از دایرهٔ دینداری خارج بودند. سپس مایحتاج اردوگاه را خریداری کرده و به شهر نوبنیاد آرمانهایشان بازگشتند.

همهٔ این کارها با وجدانی آسوده و به قصد قربت الی الله انجام شد. در نگاه آنان مخالف باورهایشان کافر قلمداد می‌شد و نه تنها شخص خودش بلکه زن و فرزندش نیز مهدور الدم بودند چرا که در گناه سرپرست خویش مشارکت داشتند. ظاهراً همه گنهکار بودند مگر آنکه خلافش اثبات شود و مرجع اثبات نیز خود آنان بودند و لاغیر. و این جریانِ پرشتاب و بی وقفه، همه از آنجا سرچشمه می‌گرفت که خوارج علی را متهم به خیانت می‌کردند و مستندشان نیز پذیرش حکمیت و دست کشیدن از جنگ با سپاه شام بود. کاری که آنان خود با چه غوغا و هیاهویی به زور بر او و اقلیتی از یارانش تحمیل کردند.

جنگ خانگی و پیروزی تلخ؛

برای علی کشتار بی رحمانهٔ عبدالله ابن خباب و همسرش و تداوم ارعاب در نهروان و اطراف قابل چشمپوشی نبود. به ابن وهب نامه نوشت و خواستار تسلیم قاتلان شد. نوشت که: “به حکم قرآن این کار گناهی بزرگ و آشکار است… حتی اگر مرغی را بدینگونه می‌کشتید نزد خدا کوچک و سبک نبود تا چه رسد به قتل نفسی که خدا کشتنش را حرام کرده است.” پاسخ ابن وهب به علی این بار هم قاطع و بی انعطاف بود: “همهٔ ما قاتلان او هستیم و اینک به تو می‌گوییم که‌ای علی! خون تو نیز بر ما حلال است.” این یک اعلان جنگ آشکار بود.

با تداوم ارعاب و قتل و غارتها از سوی خوارج، علی برای بار سوم در دوران کوتاه خلافتش چاره‌ای دیگر در برابر خود نمی‌دید جز انجام کاری که در نظرش از هر کار دیگر منفورتر بود: لشگرآرایی مسلمانان در برابر هم. وقتی دو سپاه در نهروان به هم رسیدند کار سپاه خوارج به سرعت اما به گونه‌ای خونبار یکسره شد. خوارج که خود را بر حق می‌انگاشتند به نصایح علی و دعوت چندین باره‌اش به مصالحه و گفتگو وقعی ننهادند. هر چه او نصیحت و ملایمت می‌کرد آنان سرسختی و لجاجت می‌کردند. هر چه او درنگ می‌کرد آنان شتاب می‌کردند. گویی برای کشتن یا کشته شدن شوق و شتاب داشته باشند جنگ را آغازیدند و خود را به میان معرکه و مهلکه پرتاب کردند بی آنکه از مرگ بهراسند. بهشت را به هم بشارت می‌دادند و فریاد می‌زدند برای ملاقات با خدا آماده باشید. فقط چهارصد تن از ایشان جان سالم به در برد. هرچند اگر هیچ بازمانده‌ای از ایشان نمی‌رهید شاید سرنوشت نیز به گونه‌ای دیگر رقم می‌خورد و آیندهٔ نزدیک آبستن فاجعهٔ بزرگ نمی‌شد.

مردی که برای جلوگیری از بروز تفرقه میان مسلمانان و وقوع فتنه‌هایی که پیامبر بیم داده بود بیست و پنج سال از خودگذشتگی و فداکاری کرد، اینک خود درگیر سه فتنهٔ بزرگ شده بود، سه جنگ خانگی، سه نبرد خونین میان مسلمانان. هر چند که او در هر سه جنگ پیروز شد اما پیروزی در چنین جنگهایی برای او نه تنها مایهٔ غرور و شادمانی نبود که سینه سینه اندوه بر اندوهش می‌افزود. واقعیت اینست که در صفین هم اگر یارانش از پا نمی‌نشستند و تسلیم نیرنگهای چند رنگ نمی‌شدند او فاصله‌ای تا پیروزی نهایی نداشت. با اینهمه و به رغم پیروزی در هر سه جنگ، علی نمی‌توانست از احساس نفرت فزاینده نسبت به وضعیتی که دچارش شده بود بگریزد. آیا بیست و پنج سال خار در چشم و استخوان در گلو صبوری پیشه کرده بود تا این وضعیت اسفبار را ببیند که مسلمانان در برابر هم صف‌آرایی می‌کنند و تیغ تیز بر روی هم می‌کشند؟ به جای آنکه بتواند ویرانیها را بسامان و مفاسد را اصلاح کند باید با مسلمانان بجنگد؟ پس از جنگ جمل با افسوس گفته بود کاش بیست سال پیش از این مرده بودم و چنین روزهایی را نمی‌دیدم. به عبدالله ابن عباس عموزاده‌اش می‌گفت: “از روزی که ردای خلافت پوشیدم همه چیز علیه من پیش رفت. بادها مخالف من وزید و شرایط به ضعف و کاستی‌ام کوشید.” می‌گفت اگر برای احقاق حق یا ابطال باطل و مبارزه با ستم و بیداد و امحای تباهی و فساد نبود، افسار شتر خلافت را به گردنش می‌انداختم تا به هر سو می‌خواهد برود و در هر مرتع که می‌خواهد بچرد. می‌گفت که این دنیا به قدر آب بینی و عطسهٔ بزی بیمار برایم بی ارزش و چندش آور است. (ادامه دارد.)

ازدواج عاشقانه | سعید رضوی فقیه

در سوگ شهسوار خردمندی و دادگری (بخش دوم)

انتهای بخش نخست

نوشته های مشابه

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

دکمه بازگشت به بالا