در سوگ شهسوار خردمندی و دادگری (بخش دوم)

سعید رضوی فقیه
سعید رضوی فقیه

سعید رضوی فقیه، انصاف نیوز – سعید رضوی فقیه، عضو سابق هیئت علمی فلسفه دانشگاه تبریز: در میان یاران نزدیک پیامبر (ص) هیچیک به اندازهٔ علی (ع) در مسیر زندگی با آزمونهای دشوار روبرو نشد. دشواری‌های پیش از هجرت و جنگهای پس از هجرت سهلترین بخش تاریخ حیات علی بود. پس از رحلت رسول خدا آزمون‌ها افزون‌تر و دشوارتر شد، یکی طاقتفرساتر و جانکاهتر از دیگری. دوران پنج سالهٔ خلافت علی اما تلخترین بلایا را به همراه داشت. هر چند در این دورهٔ پر آشوب علی کامیابی را به بهای پاسداری از فضیلتها باخت اما همچنان از مهلکهٔ ابتلائات سربلند بیرون آمد.

در آستانهٔ شهادت پیشوای پرهیزگاران و به انگیزهٔ بزرگداشت فضایل انسانی، بخش دوم و پایانی نوشتار حاضر که ترجمهٔ فرازهایی است از کتاب پس از پیامبر تألیف لزلی هزلتون تقدیم نظر خوانندگان می‌شود.

پایان اسفبار بازی حکمیت؛

در همان هنگام که علی با بحرانهای بزرگ و جانفرسا از جمله فوران جهل مقدس خوارج دست و پنجه نرم می‌کرد، معاویه اما بی‌کار ننشسته بود و به جد در تداوم ضعف و کاستی اقتدار علی می‌کوشید. بعدها با خرسندی و سرمستی می‌گفت پس از صفین همچنان با علی می‌جنگیدم اما بی مدد سپاه و سلاح. فرایند حکمیتی که مورد توافق قرار گرفته بود یک سال به درازا انجامید. همهٔ مقدمات و تمهیدات لازم برای مذاکرات فراهم شد. دستور کار و ترکیب و اندازهٔ هیئتها از هر طرف و نیز زمان و محل برگزاری دیدارها و قس علی هذا. ملاقات هر دو هیئت در شهر کوچک دومه الجندل در میانهٔ کوفه، دمشق و مدینه انجام شد اما تلخی پایان کار حکمیت بسیار بیشتر از آغازش بود و نومیدی، سرخوردگی و سرافکندگی بیشتری را سبب شد برای آنان که به دیدن اوراق قرآن بر سرِ نیزه‌ها فریب خوردند.

ریاست هیئت نمایندگی معاویه با عمرو ابن عاص بود، فرماندهٔ سپاه اسلام در فتح مصر که بنا بود یکبار دیگر مصر را فتح و سپس فرمانروایی آن خطه را به نام خود کند. علی ابتدا برای ریاست هیئت خود در مذاکرات حکمیت عبدالله ابن عباس و مالک اشتر را در نظر داشت اما همانها که حکمیت را بر او تحمیل کردند با همان لجاجت ابوموسی اشعری را نیز به عنوان رئیس هیئت تحمیل کردند تا کار از آنچه بود باز هم خرابتر شود. علی و یاران نزدیکش گفتند و باز هم گفتند و هشدار دادند که ابوموسی مرد این میدان نیست، ساده دل است و سطحی، و زود فریب هر زبان چرب و هر ذهن تیز را می‌خورد. اما جماعت فریب خورده تصمیم خود را گرفته بود: یا ابوموسی یا هیچ کس دیگر. می‌گفتند ابوموسی پیش از جنگ جمل با دور اندیشی خود را کنار کشیده و همه چیز را پیش بینی کرده و گفته بود این فتنه‌ها چون زخمی است که هیچگاه التیام نمی‌پذیرد. از این حیث حق با او بود. فتنه‌های پس از خلافت علی زخمهای التیام ناپذیری بودند که یکی پس از دیگری بر پیکر جامعهٔ اسلامی وارد می‌شدند. اما ابو موسی خود بخشی از همین زخمها بود. به هر روی زمانی دراز لازم نبود تا معلوم شود انتخاب کدام گزینه برای مذاکرات حکمیت عاقلانه‌تر و دوراندیشانه‌تر بوده.

نشست مذاکرات حکمیت دو هفته به درازا انجامید و در پایان بنا شد ابوموسی و عمرو نتیجه را رسماً به حاضران اعلام کنند. آنچه ابوموسی از توافقات می‌فهمید این بود که قرار است شورایی تشکیل شود تا از نو در بارهٔ منصب خلافت مسلمین و نیز امارت شام تصمیم بگیرد. ابوموسی همینها را به صدها تن جمعیت حاضر اعلام کرد. این به معنای از رسمیت افتادن خلافت علی بود. اما نوبت به بازی عمرو رسید که به محل خطابه رفت و چیزی خلاف توافقاتش با ابوموسی اعلام کرد. او گفت معاویه وارث و ولی دم عثمان و انتقام گیرندهٔ خون او و بنابرین خلیفهٔ بر حق است. آه از نهاد ابوموسی و همراهانش برخاست. جمعی فریاد کشیدند و ناسزا گفتند و جمعی دیگر مشتهای گره کرده را به قصد درگیری بالا بردند. گردهمایی با آشوبی بسیار بیشتر از آغازش پایان یافت. ابوموسی سرخورده از این ناکامیِ مفتضح به مکه گریخت تا باقیماندهٔ عمر را در خلوت و دور از هیاهوی سیاست به عبادت سپری کند در حالی که عمرو شادمانه رهسپار دمشق شد تا معاویه را به عنوان خلیفهٔ جدید اعلام نماید.

اینک در سال 658 میلادی (37 قمری) قلمرو اسلام دو خلیفه داشت. در واقع یک خلیفه و یک ناخلیفه یا ضد خلیفه. اما هیچ توافقی وجود نداشت که چه کسی خلیفه است و چه کسی ناخلیفه. شرایط بیش از هر وقت دیگر بر ضد علی عمل می‌کرد. صاحبان املاک وسیع و مرغوب و رهبران بانفوذ قبایل به مزایای موقعیت خود عادت کرده بودند و قانونمندی و عدالت گستری علی را جز در شرایط اجبار بر نمی‌تابیدند. با از دست دادن امتیازات در نظم تازه‌ای که علی برقرار کرده بود، آنان به داد و دهشهای امیر دمشق وابسته شدند، به آنچه در افواه عسل معاویه نامیده می‌شد. معاویه با پرداخت دست و دلبازانهٔ رشوه کام تشنگان امتیازات ویژه را شیرین و کار خود را هر روز آسانتر از روز پیش می‌کرد. در مقابل، علی با سختگیری در این زمینه بهای گزافی پرداخت. حتی عقیل ابن ابی طالب که به عنوان برادر خلیفه اندکی بهبود در اوضاع معیشت خود را چشم می‌داشت از این سختگیری آزرده خاطر شد و روی به دربار معاویه نهاد.

فتح مصر با جنگ ناجوانمردانه؛

اما برای معاویه عسل کارکردهای دیگر نیز داشت. او علاوه بر عسل شیرین برای افزایش دوستان، از عسل تلخ برای کاهش دشمنان سازش ناپذیر نیز بهره می‌برد. معاویه نگاهش را به مصر دوخته بود، جایی که محمد ابن ابوبکر –فرزند خلیفهٔ نخست، برادر ناتنی‌ام المومنین عایشه و ناپسری علی- فرمان می‌راند و البته کارنامه‌اش چندان کامیاب نبود. علی با افسوس اظهار می‌داشت که محمد جوان است و ناآزموده و در کار امارت مصر ناکام. هم از اینرو چون خبر در رسید که معاویه قصد هجوم به آن سامان را دارد علی مالک اشتر را برای تقویت سرحدات شمالی خود گسیل کرد. مالک به جای آنکه مسیر زمینی را از طریق فلسطین پیش بگیرد و در تیررس لشگر شام باشد راه دریای سرخ را پیش گرفت اما همچنان بی آنکه خود بداند در تیررس ماموران معاویه بود. افسر مأمور در بندرگاه قلزم در مصر که پیشتر کامش با عسل معاویه شیرین شده بود از مالک استقبال و با نوشیدنی مرسوم شیرانگبین از وی پذیرایی کرد. چند ساعت سپستر زهر موجود در شیرانگبین در تن مالک اثر کرد و جانش را گرفت. چنانکه عمرو ابن عاص بعدها می‌گفت معاویه در ظرف عسل نیز سپاه و لشگر دارد. شاید استفاده از عسل، چه از نوع شیرین و چه از نوع تلخش، شرف و افتخار جنگهای قهرمانانه را نداشته باشد اما به هر روی برای معاویه سلاحی کامل، کارآمد و بی دردسر بود که سریع و دقیق عمل می‌کرد.

ابن اُثال پزشک مخصوص معاویه بود و در طب و کیمیاگری و علم سموم شهره. جانشینش ابوالحکم نیز در شناخت و ساخت سموم دستی چیره داشت. از آثار آنان که هر دو دمشقی بودند و نصارا کیش، چیزی مکتوب باقی نمانده اما از کتاب السموم ابن وحشیه که در بغداد قرن سوم هجری پدید آمده می‌توان دریافت در آن روزگار دانشمندان و پزشکان بلاد اسلامی در شناخت سموم دانشی فراخ و در ساختشان مهارتی درخور داشته‌اند. در کتاب ابن وحشیه انواع سموم با کارکردها و میزان و زمان تاثیرگذاری به تفصیل معرفی شده. مسمومیت خوردنی یا آشامیدنی آلوده به نیم مثقال از برخی سموم، که طرز تهیه‌اش هم به دقت بیان شده، مرگ قربانی را در دو یا سه روز تضمین می‌کرد. سیانید استخراج شده از هستهٔ زردآلو با بوی ملایم بادام در نوشیدنی شیر و خرما یا شیرانگبین، از سموم مهلک و مؤثر بود. همچنین کافی بود خنجر یا شمشیر را به برخی سموم گیاهی بیالایند تا از کوچکترین منفذ به جریان خون راه یابد و در کل بدن تأثیر کند و قربانی را به کام مرگ بکشاند. اما آرسنیک را از همه بهتر می‌یافتند که شفاف است و بی بو و بی مزه و اثری فوری حداکثر چند ساعته دارد. ظاهراً مالک اشتر، فرماندهٔ شکست ناپذیر سپاه علی را با همین سلاح کارآمد از پای درآوردند. با چنین زرادخانه‌ای بود که معاویه بی لشگر با علی می‌جنگید و گام به گام و سنگر به سنگر پیش می‌رفت. با شیرین کردن کام طمعکاران، با فریفتن مومنان ساده لوح به اوراق قرآن، و با مسموم کردن آنان که نه فریب می‌خوردند و نه تهدید و تطمیعشان ممکن بود.

القصه، سپاه شام به سهولت مصر را مسخّر خویش کرد. محمد ابن ابوبکر با نیرویی اندک برای دفاع راهی سرحدات شده بود که شماری بسیار از ایشان در برابر نیروهای پرشمار شام نابود شدند و باقیمانده نیز ناامید از آینده یا گریختند یا به سپاه دشمن پیوستند. زمانی که محمد ابن ابوبکر تنها و تقریباً نیمه جان از تشنگی به چنگ دشمن افتاد شامیان تصمیم گرفتند انتقام خون خلیفهٔ مقتول عثمان را از کسی که قاتلانش را تحریک و تشجیع کرده بود باز بستانند.

بی توجه به فرمان مبنی بر زنده گرفتن محمد ابن ابوبکر، او را به لاشهٔ الاغی بستند و آتش زدند. برخی گزارشها حکایت از آن دارد که پیکر بی‌جانش را به آتش کشیدند ولی برخی گزارشها نیز بیان می‌دارد که او هنوز جان داشت و زنده در آتش سوخت.

از دریافت این خبر علی به شدت پریشان حال و اندوهگین شد و عایشه شاید بیش از او. محمد از طفولیت چون فرزند در خانهٔ علی بالیده بود. عایشه نیز اگر چه هیچگاه در سیاست هم خط با برادر ناتنی‌اش نبود در این مرگ فجیع سخت عزادار شد. گویند ام حبیبه، همسر پیامبر و خواهر معاویه، برای عایشه در تعزیت برادرش ران گوسفندی کباب کرد و فرستاد که همچنان گرم بود و از آن خونابه می‌چکید. عایشه در آن هدیهٔ تعزیت پیامی خواند بدین مضمون که برادرش نیز بدینگونه در آتش کینه سوخته و چنان منقلب شد که تا حیات داشت لب به گوشت نزد.

به هر طریق علی مصر را از دست داد و حملات از هر سو ادامه یافت. خوارج نه تنها در عراق، بلکه در سرتاسر ایران نیز که والیانش از ارسال مالیات به کوفه سر باز می‌زدند، به جذب نیرو و سازماندهی پرداختند. واحدهای نظامی شام حملات ایذایی در سرزمین عراق را آغاز کردند تا مردم را دچار وحشت ساخته و این احساس را دامن بزنند که علی حتی از تأمین امنیت ابتدایی مردم نیز ناتوان است. حتی حجاز مورد هجوم قرار گرفت. زمانی که معاویه نیروهای مهاجم را به مکه و مدینه و حتی به یمن فرستاد، جایی که هزاران نفر از وفاداران سرسخت علی در مدت کوتاهی اعدام شدند، علی نتوانست سپاه سابقاً شکست ناپذیر خود را وارد عمل کند.

سستی سپاه عراق و گسستگی آخرین رشته‌ها؛

اینک از یک سو اهداف نهانِ بازی حکمیت برای همه آشکار شده بود و از سوی دیگر معاویه یکسره در حال پیمان شکنی و زیاده روی بود و کر و فر می‌کرد. حجت بر همه تمام شد و از پیمان ترک جنگ، ذمّه‌ای بر گردن علی باقی نماند. علی از همهٔ اهالی کوفه و اطراف و حتی از خوارج خواست که عازم جنگ شوند و پاسخ تعدیات لشگر شام را بدهند. اما پاسخ منفی بود. خوارج که راه خود را می‌رفتند. دیگران نیز گفتند تیرهای ما ته کشیده و تیغهایمان کند و سرنیزه‌هایمان کهنه و بی اثر شده است. شاید این جنگهای خانگیِ پی در پی آنان را ناامید و بی انگیزه کرده بود یا شاید منتظر تحولات آتی بودند تا در سویهٔ پیروز بایستند و خود را با موازنهٔ جدید قدرت هماهنگ سازند. در هر صورت به فراخوانهای مکرر علی برای جنگ با معاویه یا حد اقل دفع تجاوزات بی وقفهٔ ایذایی شامیان وقعی ننهادند. بدینگونه مردی که در بلاغت شهرهٔ آفاق بود خطبه‌های آتشینش به سرزنشهایی فروکاسته شد که یک رهبر و فرماندهٔ رنجیده‌خاطر از سر ناچاری خطاب به همرهان سست عناصرش می‌گوید. “ای اهل کوفه شما به هنگام صلح چون شیر می‌غرید و در هنگامهٔ جنگ چون روباه حیله گر وحشتزده از معرکه می‌گریزید. شما را چه شده است؟ هرگاه خبر یا حتی شایعهٔ حرکت لشکری از سپاه شام را می‌شنوید، به خانه‌های خود پناه می‌برید و در خانه را به روی خود می‌بندید، چنانکه سوسمار و کفتار به لانهٔ خود می‌خزد. مادرانتان در عزایتان بگریند. من شما را به یاری برادران و خواهرانتان در مکه و مدینه فرا می‌خوانم که قربانی تعدیات سپاه شامند و شما همچون شتران بی رمق که آب از کنارهٔ دهانشان فرو می‌ریزد ناله می‌کنید و بهانه می‌آورید. هر که به شما تکیه کند فریب خورده و هر که شما را دارد بد نصیبی از روزگار برده. قلبم را از اندوه و سینه‌ام را از خشم آکنده‌اید. آشنایی با شما جز رنج و غم برایم دستاوردی نداشته. اگر امید آن نمی‌داشتم که در راه خدا و برای رضای او بمیرم حتی یک روز نیز در میان شما درنگ نمی‌کردم.”

غروب غمناک علی؛

والبته چند روزی بیشتر نمانده بود تا او به آرزوی خود یعنی مرگ در راه خدا برسد. صبح روز جمعه نوزدهم رمضان سال چهلم هجری، در سرمای استخوان‌سوز اوج زمستان، آن حادثهٔ بزرگ رخ داد. علی برای نماز بامداد عازم مسجد شد اما احتمالاً مرد مسلحی را که در کمین او کنجی نشسته بود ندید. هنگامی متوجه حضورش شد که به سجده رفت و شنید یکی فریاد می‌زند: “داوری فقط از آن خداست و بس. ای علی! فقط از آن خدا و لا غیر!” و سپس ضربهٔ شمشیر سر علی را شکافت و او با سر و چهره‌ای خونالود در محراب افتاد. بی درنگ بانگ زد:”نگذارید بگریزد.” شاید نگران بود بی دستگیری ضارب شماری بی گناه در مظان اتهام قرار گرفته و قربانی انتقامجویی شوند. گروهی سراسیمه از مسجد بیرون شده و ضارب را گرفتند. علی را به خانه بردند. چهرهٔ خونالودش اگر چه همچنان درخشش حیات داشت اما مردم را نومیدی و ترس از رخداد شومی که می‌دانستند در پیش است هراسان می‌کرد. سفارش کرد هیچکس در این واقعه در پی انتقامجویی نباشد. گفت: “اگر زنده مانم خود بیندیشم با او چه کنم، اما اگر بمیرم یک ضربت در برابر یک ضربت. مبادا کسی جز او کشته شود. مبادا در خون مسلمانان غوطه‌ور شوید و بگویید امیر مومنان کشته شده. مبادا این مرد را پس از مرگ دست و پا ببرید و به پیکرش آسیب رسانید زیرا از رسول خدا شنیدم که فرمود از مثله کردن بپرهیزید حتی اگر سگی هار باشد.” زخم عمیق و کشنده نبود اما زهرِ آلایندهٔ شمشیر کاری بود و کار خود را کرد. علی به آنچه آرزویش را داشت رسید.

حسن و حسین جسد پدر را شستند و با مُرّ و کافور حنوط کرده و در سه پاره کفن پوشانیدند. بدانگونه که علی خواسته بود جسد را بر پشت شتر خودش نهادند و حیوان را بی مهار و یله رها کردند تا هر کجا که می‌خواهد برود. دقیقاً چهل سال پیشتر از آن پیامبر به هنگام ورود به مدینه مهار شترش عضبا را رها کرد تا هر کجا که حیوان به خواست خدا زانو بر زمین زند فرود بیاید و آن را مسکن و معبد خود سازد. آنجا که عضبا توقف کرد مسجد مدینه شد و سپستر مدفن پیامبر. اینک شتری دیگر رها شده بود تا به خواست خدا زمینی برای آرامش یافتن پیکر بی جان علی بیابد. آرامشی که علی همه عمر صبورانه جستجو می‌کرد اما تا زنده بود نیافت.

شتر به آرامی یک نیمه روز راه پیمود. آهسته می‌رفت و گویی خود می‌دانست چه باری بر دوش دارد که از اندوه چنین سنگین گذر شده است. در ده کیلومتری شرق کوفه، بر فراز زمینهای شنزار و بایری که در زبان عرب بدان نجف می‌گویند شتر زانو زد. پیکر علی را فرزندانش پایین آورده و همانجا دفن کردند. پیکر مردی که همواره در چشم همهٔ مسلمانان حرمت و عزت داشته و دارد؛ برای برخی به عنوان نخستین امام و برای برخی دیگر به عنوان آخرین خلیفه در میان خلفای راشدین. حسن بزرگترین فرزند علی پس از تدفین کنار مدفن ایستاد و گفت: “ای مردم، امروز در مقدسترین روز مسلمانان، روز نزول قرآن بر پیامبر خدا (ص)، مردی به تیغ جفا کشته شد. مردی که هرگاه پیامبر او را به جنگ روانه می‌کرد جبرئیل بر کنارهٔ راست او و میکائیل بر کنارهٔ چپ او همراهی‌اش می‌کردند. به خدا سوگند پس از جایگاه رسول خدا، هیچکس از سابقون و لاحقون به مرتبت او نرسیده و بعد از این نیز نرسد”.

زمان گذشت و بر خاک مدفن علی در تلهای شنزار موسوم به نجف، بارگاه و زیارتگاه ساختند و آن شنزار گمنام به نام علی آوازه‌ای گرفت و نام‌آور گشت. شهر گسترش یافت و روز به روز باشکوهتر شد. گنبد و مناره‌ها و طاق و رواق را چنان به ورقهای زر آراستند که از فرسنگها آنسوتر چون آفتابی از دور دست در چشم زائران مشتاق می‌درخشد.

اما تقدیر این بود که نجف یگانه شهر مقدس عراق نباشد. وقتی معاویه قدرت را به دست گرفت شهر مقدس دوم نیز دشتی بود بی نام و نشان و آوازه، شنزار و سنگلاخی واقع در هشتاد کیلومتری شمال نجف. بیست سال زمان لازم بود تا حسین پسر کهتر فاطمه و علی به سوی سرنوشت سوزناک خود در آن دشت تشنه و تفتیده بشتابد و آنرا به افسون نام خود بلند آوازه سازد. نمایش ماندگاری که حسین و خویشان و یارانش بر پهنهٔ آن دشت به چشم عبرت مردمان همهٔ عصرها نمایاندند سبب شد که آن صحرا به کربلا نامبردار شود: سرزمین اندوهان سنگین و آزمایشهای دشوار، دشتی پر از کرب و بلا.

در سوگ شهسوار خردمندی و دادگری | سعید رضوی فقیه

ازدواج عاشقانه | سعید رضوی فقیه

انتهای پیام

نوشته های مشابه

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

دکمه بازگشت به بالا