تاملی بر علل ناکامی اصلاحات در دهه‌ی ۸۰

«حامد زهتاب‌زاده» در یادداشتی ارسالی به انصاف نیوز نوشت:

صحبت از جنبش اصلاح طلبی ایرانِ پس از انقلاب ۵۷ و آرمان‌هایش از حیث سیر تطور تاریخی و نمود بیرونی در کارزار سیاست ایران، مبحثی است شیرین و گهگاهی تلخ که تاکنون توسط اندیشمندان بسیار، مورد کنکاش قرار گرفته است. وقوع پدیده بنیادین دوم خرداد و پیروزی سید محمد خاتمی زیر چتر ائتلاف معقولانه جناحین چپ مدرن و راست مدرن در سال ۷۶، مطلعی بود برای آغار مجموعه‌ای از اصلاحات ساختاری و ماهوی در بدنه سیاسی، اجتماعی، اقتصادی و فرهنگی جامعه که در رأس آن ایده بسط جامعه مدنی قرار می‌گرفت. چرا که مدنیت اجتماعی تنها راهی بود که برای تحقق کامل و ثبات و استمرار دموکراسی، آزادی و حقوق بشر می‌بایست بدان متوسل می‌شد. (ذکر این نکته خالی از اهمیت نیست که چپ مدرن و راست مدرن هر دو یک خاستگاه فکری داشتند.)

دولت اصلاحات به همراهی مجلس اصلاح طلب کار خود را به خوبی پی گرفت. تلاش در جهت جایگزینی فراگیر و بوروکراتیک ضابطه به جای رابطه، گسترش آزادی‌های عملی کنشگران سیاسی حقیقی و حقوقی همراه با بالا رفتن میزان مطالعه و مطالبه، رشد اقتصادی ۷% به همراه کاهش ملموس نرخ تورم و پویایی فضای دانشگاه و جنبش دانشجویی، شماری از مهمترین دستاوردهای ناشی از دوم خرداد بوده است. اما چه شد و چه بر سر جنبش اصلاحات رفت که نتوانست در دهه ۸۰ رویکرد هژمونیک خود را در مسیر توسعه سیاسی و اقتصادی ایران ادامه دهد؟! نخست مغلوبیت در انتخابات شوراها و پس از آن مجالس هفتم و هشتم و ریاست جمهوری نهم و دهم. به راستی ایراد کار در کجا و یا کجاها بود؟! نظر به اینکه این سلسله ناکامی‌ها تابع مجموعه‌ای از علل مشخص بوده است که می‌تواند پاشنه آشیل اصلاحات ایران، در آتیه نیز باشد؛ فطانت هر فرزانه‌ای حکم بر آن می‌دهد که نباید از آسیب شناسی ماهیت و عملکرد اصلاحات در جهت اثرگذاری مطلوب‌تر در آینده دشوار این مرز و بوم اغماض کرد. در این نوشتار غرض ارائه‌ی راهکار برای برون رفت از این معضلات نیست، چه آنکه هر یک نیازمند بررسی‌های تخصصی خود و همفکری‌های تفصیلی اندیشمندان اصلاحات است. بلکه بحثی است نسبتاً کلی در باره‌ی چالش‌هایی که جنبش اصلاحات از آغاز و بعضاً تاکنون با آن درگیر بوده و ناکامی‌های مذبور یکی از محصولات آن است:

۱ – فقدان مبانی تئوریک منسجم: نهضت اصلاحات از همان ابتدا مجموعه‌ای عام الشمول بود. جامع افراد خود بود لکن مانعیت از اغیار نداشت. به دیگر سخن کسانی که به کنشگری سیاسی در جمهوی اسلامی ایران عامل بودند ذیل دو دسته تعریف می‌شدند: جماعتی با مرام و برچسب اصولگرایی که خط فکری سنت گرا و بعضاً رادیکال آنها سبب آشکارگی تمایز آن‌ها می‌شد (هرچند که خود به دسته‌های مختلف معدل و افراطی تقسیم می‌شدند). و در آن طرف نیز مکتبی به نام اصلاح طلبی وجود داشت که از نخست اصول اولیه و لایتغیر خود را اعلام کرده بود: پایبندی به اسلام و نظام جمهوری اسلامی و قانون اساسی و ولایت فقیه. در آن شرایط اما به دلیل عدم حضور مکتب یا مکاتب فکری – سیاسی دیگر، قاطبه‌ی کنشگرانی که خط فکری خود را از اصول گرایی بسیار دور می‌دیدند به جمع اصلاح طلبان می‌پیوستند ولو آنکه اصول اولیه اصلاح طلبی را نیز قبول نداشتند. اصلاح طلبان آن برهه تاریخی در این که چه چیزی نمی‌خواستند متفق القول بودند و بر سر خواست سلبی آنها جایی برای بحث نبود اما از وجه ایجابی کماکان صداهای مختلف به گوش می‌رسید. به عنوان مثال می‌توان از اختلاف نظر سرنوشت ساز آنها در خصوص تقدم یا تأخر توسعه سیاسی (گلاسنوست) بر توسعه اقتصادی (پرسترویکا) یاد کرد که جناح چپ مدرن قائل به تقدم گلاسنوست و جناح راست مدرن باورمند به ضرورت تقدم پرسترویکا بود.

اما در باره مبانی نظری اصلاحات آنچه که بیشترین اهمیت را حائز است جریان روشنفکری دینی است که جنبش اصلاح طلبی به آن صورت که از دوم خرداد به بعد تکوین یافت؛ از دل آن سر برآورده بود. روشنفکری دینی راهی بود برای خلاصی یافتن از برداشت سنتی از دین که در جامعه و دولت مدرن قابلیت اجرا نداشت. اما امروز روشنفکری دینی خود با نقدها و چالش‌هایی مواجه شده است که باید مورد بحث و پاسخ نو اندیشان و روشنفکران بزرگ دینی قرار گیرد.۱

جریان اصلاحات در ادامه راه پر فراز و نشیب خود باید با سازماندهی دقیق و معین مبانی خود حول محور آن حرکت کند و به تدریج از شخص گرایی دور شود. تکیه بر شخص گرایی و سعی بر پیش بردن مطلوب امور به وسیله یک شخص ولو اینکه آن شخص دارای قدرت کاریزماتیک بالا و محبوبیت بسیار باشد –که مصداق راستین آن سید محمد خاتمی است- این آسیب را به دنبال دارد که با فقدان حضور آن شخص به هر دلیلی، نتوان کما فی السابق رو به جلو حرکت کرد. سازمان یافتگی سیاسی منسجم همراه با به کارگیری اهداف و تاکتیک‌های قابل اجرا و عملیاتی باید جایگزین شخص محوری شود. فرایندی که زمان بر است و خود مستلزم ایجاد بسترهای فرهنگی لازم در جامعه است؛ زیرا تلاش ما برای امحاء معضلی است که در سراسر تاریخ و حافظه فرهنگی ما وجود داشته است و از آن گذشته در بسیاری از کشورهای جهان سوم نیز دیده می‌شود. به تعبیر استاد مصطفی ملکیان، در فعالیت‌های اصلاح طلبانه فرهنگ بر سیاست تقدم و اصالت دارد.

۲ – نگرش اتوپیایی نسل اول اصلاح طلبان: از کنار این حقیقت نباید به سادگی گذشت که برخی از اصلاح طلبان با توجه به مجموع شرایط ایجاد شده در دهه هفتاد برای سامان دادن به امور سیاسی – فرهنگی کشور، نگرشی بس ایده آل گرایانه داشتند و پرنسیب تدریج و استدراج را عملاً نادیده انگاشتند. در چنین شرایطی جناح چپ مدرن (که اکثریت مجلس ششم و بیش از نیمی از دولت اصلاحات از آن برخاسته بودند) در صدد طراحی برنامه‌هایی برای عملی کردن گلاسنوست و گسترش آزادی های سیاسی در سطح گسترده برآمدند. حال آنکه پیش زمینه‌های اقتصادی فرهنگی آن هنوز فراهم نیامده بود. سرانجام، جنجال‌های سیاسی بوجود آمده‌ی ناشی از این برنامه‌ها، دلیلی کافی برای حذف انها در دوره‌های بعد فراهم آورد. (فرایند حذف در مورد افراد و دسته‌جات مختلف به طرق مختلف بود.)

۳- نظارت استصوابی و پیدایش مجالاتی برای انتخابات‌های نابرابر.

آنچه که گاهی از رفتار نسبی بدنه حاکمیت با احزاب و دسته‌جات اصلاح طلب بر می‌آید نه مساله‌ای است که مخصوص کشور ما باشد، بلکه کنشی است طبیعی در بسیاری از کشورهای جهان سوم و در حال توسعه. در این بین واکنش ما باید نسبت به این قضیه صبورانه و معقولانه باشد. اگر به تجربه تاریخی کشورهای توسعه یافته کنونی بنگریم پی خواهیم برد که در گذرگاه پر پیچ و خم تاریخ ده سال و بیست سال زمان کافی برای اسقرار پایه‌های دموکراسی، تحزب و پلورالیسم سیاسی، آزادی و حقوق بشر نیست. تجربه تلخ و شیرین انتخابات ۷ اسفند نمایانگر واکنش صبورانه و معقولانه اصلاح طلبان بود که ثمره آن در مجلس دهم به بار نشست.

۴- اختلافات چپ مدرن و راست مدرن: پیش از پرداختن به این بحث که سرنوشت سیاسی دهه ۸۰ را به کلی دگرگون ساخت لازم است که شناختی مختصر از مفاهیم چپ مدرن و راست مدرن به دست آوریم. جناح بندی سنتی حاکمیت در سراسر دهه ۶۰ شامل چپ سنتی (مجمع روحانیون مبارز و گروه‌های هم جهت) و راست سنتی (جامعه روحانیت مبارز و گروه‌های هم جهت) می‌شد. دهه ۷۰ اما عصر آغاز جدی سیاست ورزی مدرن و رهیافت‌های تازه بود که در قالب آن نظم سنتی نمی‌گنجید، لذا منجر به بازآفرینی جناح‌هایی از دل آنها شد. جناح راست مدرن پیش از انتخابات مجلس پنجم شکل گرفت. گروهی با مرام لیبرال و معتقد به خصوصی سازی در اقتصاد که شعار آنها تکنوکراسی در عمل بود. هرچند که سید محمد خاتمی از مجمع روحانیون مبارز (چپ سنتی) برخاسته بود اما ایده‌های جدید او و همفکرانش منجر به شکل گیری جناح چپ مدرن شد که در خصوص مسائل فرهنگی و توسعه نگرشی بس متفاوت با چپ سنتی داشته‌اند. بنابراین چنان چه ذکر شد خاستگاه فکری جناحین چپ و راست مدرن هر دو از یک آبشخور سرچشمه می‌گرفت.۲

باری، اختلافات عملی این دو جناح مانع از ائتلاف واحد آنها در سراسر دهه ۸۰ شد و روی کار آمدن اقتدارگرایان فوندومنتالیست (راست محافظه کار) محصول طبیعی آن بود. این اشتباه در خرداد ۹۲ و اسفند ۹۴ اصلاح و جبران شد.

۵- روانشناسی اجتماعی مردم ایران: اکنون به بررسی عمیق‌ترین و تألم انگیزترین چالش، در راه اصلاح ایران می‌پردازیم؛ بررسی روح کلی حاکم بر مردم ایران. تاریخ معاصر ایران آکنده است از تجارب سیاسی تلخی که مردم در بوجود آوردن آن نقش به سزایی داشته‌اند. شاید بتوان عصاره مهمترین صفات اجتماعی ناپسند ایرانیان را در این دو مورد خلاصه کرد: عدم ثبات و استمرار در خواسته‌های اجتماعی و استعجال غیر منطقی در ایجاد تغییرات و اصلاحات فرهنگی، سیاسی و اقتصادی. دیگر آنکه میل به استبداد پذیری همچنان در اعماق و زوایای فرهنگ سیاسی اجتماعی ما وجود دارد. آنچه که حتی تا چند نسل قبل در خانواده‌های ایرانی به عنوان گسترده‌ترین نهاد اجتماعی، به صورت علی الاطلاق حاکم بود.

این هرسه مورد به عنوان صفاتی سرنوشت ساز با یکدیگر پیوستگی داشته و دارند و حافظه تاریخی و فرهنگی ملت ما بر آن گواه است.

  • ر.ک دین، معنویت و روشنفکری دینی؛ سه گفت و گو با مصطفی ملکیان انتشارات نگاه معاصر
  • جهت مطالعه بیشتر ر.ک احیای دهه ۷۰ محمد قوچانی؛ ویژه نامه مهرنامه؛ فروردین ۹۵

انتهای پیام

برچسب ها

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

بستن