چند نقطه سر سطر

ابوالفضل نجیب، روزنامه‌نگار در یادداشتی که در اختیار انصاف نیوز قرار داده است، به بهانه‌ی اظهارات اخیر مصطفی میرسلیم نوشت:

میرسلیم در باره اتهام و محکومیت فرزند خود گفته است «‌مهدی البته فاقد هرگونه اطلاعات طبقه بندی بوده و منافقین موفقیتی جز به دام انداختن او به دست نیاورده اند. نقطه ضعف او که از بدو تولد با او بوده هم مسألۀ جسمی است و هم روحی. من و مادرش هم بسیار تلاش کردیم تا این نقاط ضعف بر شخصیت او اثر نگذارد ولی بسیار عاطفی و ساده لوح و سست اراده است و این ضعف موجب ناتوانی در تأمین وضعیت معیشتی او شده و منافقین با استفاده از همین موارد توانستند او را جذب کنند و به انحراف بکشانند و مأموران امنیتی نیز گمان برده بودند او عنصر اثرگذاری است و در دوران بازجویی متوجه شد به دام افتاده و شب و روز را با اشک می گذراند و هم‌بندی‌هایش او را وادار کردند قرص آرام‌بخش مصرف کند و ضعف جسمانی‌اش تشدید بشود و حتی تعادلش را از دست بدهد».

توضیحات میرسلیم در توجیه دلایل گرایش و همکاری فرزند ایشان با سازمان «مجاهدین خلق» حداقل برای نسل من نوعی قابل فهم و پذیرش است. این فهم البته هم به عنوان شاهد و هم درگیر با تندباد فضای سیاست زده و رشد قارچ گونه گروه های سیاسی از فردای بهمن ۵۷ تا وقایع سی خرداد سال ۶۰ و حتی بعد از آن است. معطوف به فضایی که بطور غیرمنتظره و غیر قابل پیش بینی وارد چرخه خشونت شد و چون گردبادی خرد و کلان را درگیر خود کرد. تصمیم رجوی برای ورود به جنگ مسلحانه متاسفانه اغلب هوادارانی را به تور نیروهای امنیتی انداخت که فاقد کمترین شناخت سیاسی و تشکیلاتی بودند. تعمد رجوی برای قطع هر گونه ارتباط گیری فکری و سیاسی هواداران با افراد آگاه از نظر فکری و سیاسی، در واقع مقدمه ای بود برای به محاط کشیدن نسل اغلب نوجوانی که صرفن با انگیزه های عاطفی و احساسی جذب سازمان و جریان های سیاسی دیگر شده بودند. حداقل چند مورد تجربه شخصی نگارنده از اواخر سال ۵۸ و ۵۹ بر تعمد سازمان در جلوگیری از هر گونه بحث و مناظره درباره مواضع سیاسی و ایدئولوژیکی سازمان تاکید دارد. در یکی از این موارد شاهد بودم یکی از دوستان نزدیک من را که آن زمان دانشجوی دانشگاه پهلوی شیراز بود، صرفن به دلیل شرکت در یک مناظره که نماینده امت (طرفداران دکتر پیمان)، سازمان چریک های فدایی، حزب توده و حقیر در آن شرکت داشتیم مورد برخورد شدید تشکیلاتی قرار داد. به‌طوری که تا چند هفته خود را بایکوت و از خانه خارج نمی شد. آن مناظره را در مسجد محل و بعد از نماز مغرب و عشا در حضور ده‌ها نمازگزار برگزار کردم. شماری دیگر از دوستانی که پیش از انقلاب به نوعی تحت تاثیر حقیر جذب مسائل سیاسی شده و بعد از انقلاب جذب سازمان شدند، سازمان به گونه‌ای آنان را تربیت تشکیلاتی کرده بود که از هر گونه رابطه و حتی سلام و علیک معمول خودداری می‌کردند.

اغلب این نوجوانان افرادی به شدت عاطفی بودند که تحت تاثیر تبلیغات مهندسی شده سازمان حول دفاعیات بنیانگذاران و محاکمه و اعدام آنها و همچنین بزرگ نمایی حول مقاومت اعضای بازمانده و بطور متمرکز مسعود رجوی جذب سازمان شده بودند. با کمترین اطلاعات عمومی و سیاسی. در یک دوره هم بندی، یکی از این هواداران درباره تقدم و تاخر بعثت حضرت محمد و عیسی از من سوال کرد.

اشاره به این خاطرات از باب این حقیقت است که یادآوری کنم اغلب بدنه و سطح هرم تشکیلاتی سازمان را همین نوجوانان احساساتی و جوانان زیر هیجده سالی تشکیل می‌دادند که به شدت عاطفی و کم سواد و بی دانش سیاسی بودند، حتی نسبت به سازمانی که از آن حمایت می کردند. و بدتر از آن کمترین اطلاع از تبعات دفاع از مواضع مسلحانه رجوی بعد از سی خرداد. سازمان در طی یکی دو سال فاز سیاسی توانسته بود چنان آموزش و تربیت تشکیلاتی بر این نسل اعمال کند که برخی‌شان حتی قید روابط خانوادگی را زده بودند. دستگیری‌های فله‌ای این هواداران از فردای سی خرداد بخصوص در شهرستان‌ها و در شرایطی که کمترین اطلاع و آگاهی و شناختی از فاز نظامی و تبعات ناشی از دفاع از آن را نداشتند، آن هم در شرایطی که عملیات ضربتی سازمان با انفجار دفتر مرکزی و متعاقب آن ترورهای روزانه، حاکمیت را دچار بحران و وحشت فراگیر کرده بود، بیش از هر چیز نیاز به مدیریت و تامل و پرهیز از واکنشهای دفعی را طلب می‌کرد. تا این بحران بخواهد به ریل مدیریت بحران برسد متاسفانه هزینه‌های غیرقابل جبرانی به‌جا گذاشت. هزینه‌هایی که اگر تحمل پذیری و سعه صدر و برخی روابط مشمول آقازاده میرسلیم از آن منتفع می شدند، قضایا به گونه دیگری رقم می‌خورد. متاسفانه در آن زمان بدنه تیم مدیریت بحران و دستگیرشدگان را اغلب طیف‌های احساسی در قالب بازجو و متهم تشکیل می‌دادند. کسانی که با وضو به بازجویی و تعیین تکلیف جوانان و نوجوانی می‌رفتند که اغلب از معرفی هویت خود ابا داشتند. بی آن که از تبعات چنین تنظیم رابطه کلیشه‌ای که سازمان تدوین و القا کرده بود، کمترین اطلاعی داشته باشند. بسیاری‌شان حتی تا یک قدمی اعدام از وضعیت و محکومیتی که به آنها داده شده بود بی اطلاع بودند.

هر چند میانگین سنی آن نسل با شرایط سنی فرزند آقای میرسلیم و همچنین کارنامه‌ای که سازمان در چهار دهه گذشته از خود به‌جا گذشته، در قیاس با سازمانی که هنوز چهره واقعی خود را عریان نکرده بود، اساسن قابل مقایسه نباشد، با این حال جهت کسانی که از دستگاه های امنیتی و قضایی بابت تساهل در مجازات فرزند میرسلیم خرده می‌گیرند، یادآور شوم در همان چرخه خشونت دوطرفه دهه شصت بودند شماری از مسئولان که یا حکم به اعدام فرزندان خود دادند یا به‌خاطر کشته شدن و اعدام آنها نماز و روزه شکر بجا اوردند. نیازی به اشاره صریح نام و مسئولیت‌های وقت آنها نیست.

با این حال امیدوارم همین رویه مواجهه با فرزند میرسلیم درباره امثال او نیز اعمال شود.

انتهای پیام

نوشته های مشابه

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

دکمه بازگشت به بالا