سایه‌ساری در غربت

ابوالفضل نجیب، روزنامه‌نگار در یادداشتی با عنوان «سایه ساری در غربت» که در اختیار انصاف نیوز قرار داده است، به بهانه‌ی درگذشت امیرهوشنگ ابتهاج (سایه) نوشت:

هوشنگ ابتهاج یا همان «سایه» معروف برای نسل من نوعی همواره با سروده «جلاد ننگت باد» تداعی می‌شود. در روزهایی که دانشگاه تهران کانون اعتراضات سراسری بود. در و دیوار دانشکده‌های تهران پوشیده از برگه‌های آ ۳ حاوی سروده‌ای از ابتهاج بود که کمی بیش از یک ربع قرن از خلق آن می‌گذشت. اما انگار ابتهاج در حال و هوای ماه‌های منتهی به بهمن ۵۷ سروده باشد. طراوت و تازگی تاسف‌آوری که انگار ابتهاج قریب سه دهه پیش در تقدیر ما و شاید برای همیشه پیش بینی کرده بود. مرور کنیم به یادش تا در ادامه او را در پیوند با نسل نوعی خود بازخوانی کنم:

«با تمام خشم خویش
با تمام نفرت دیوانه‌وار خویش
می کشم فریاد:
ای جلاد!
ننگت باد!

آه، هنگامی که یک انسان
می کُشد انسان دیگر را،
می کُشد در خویشتن
انسان بودن را

بشنو ای جلاد!
می رسد آخر
روز دیگرگون:
روز کیفر،
روز کین خواهی،
روز بار آوردنِ این شوره زار خون

زیر این باران خونین
سبز خواهد گشت بذر کین
وین کویر خشک
بارور خواهد شد از گلهای نفرین

آه، هنگامی که خون از خشم سرکش
در تنور قلب‌ها می‌گیرد آتش
برق سرنیزه چه ناچیز است!
و خروش خلق
هنگامی که می‌پیچد
چون طنین رعد از آفاق تا آفاق،
چه دلاویز است!

بشنو ای جلاد!
می‌خروشد خشم در شیپور،
می‌کوبد غضب بر طبل،
هر طرف سر می‌کشد عصیان
و درونِ بسترِ خونینِ خشمِ خلق
زاده می شود طوفان

بشنو ای جلاد!
و مپوشان چهره با دستان خون آلود!
می‌شناسندت به صد نقش و نشان مردم
می‌درخشد زیر برق چکمه‌های تو
لکه‌های خون دامنگیر
و به کوه و دشت پیچیده است
نام ننگین تو با هر مرده باد خلق کیفرخواه
و به جا مانده است از خون شهیدان
برسواد سنگ فرش راه
نقش یک فریاد:
ای جلاد!
ننگت باد!»

اگر چه پیش از آن و نسل نوعی من به دلایل مختلف از جمله مرزبندی‌های اعتقادی و البته بیشتر سیاسی چندان به شخصیت سیاسی ابتهاج خوش‌بین نبودیم. این فاصله گذاری سیاسی بیشتر به‌واسطه تاثیرپذیری مرزبندی اغلب نیروهای سیاسی رادیکال و چپ‌های گریزان از حزب طراز نوینی بود که به‌واسطه کارنامه سوال برانگیز دهه سی و پشت کردن به مصدق راه خود را از جنبش عدالتخواهی جدا کرده بودند. ابتهاج اما همچنان در دفاع از حزب توده وفادار بود. تعلقات ابتهاج به مارکسیست نوع استالینی حتی او را تا مرز به چالش کشاندن بسیاری ارزش‌ها و نمادهای ملی پیش برد. با این حال در ماه‌ها و هفته‌ها و روزهای پرالتهاب منتهی به ۲۲ بهمن، سروده «ننگت باد جلاد» ابتهاج شوری وصف ناپذیر در نسل من نوعی ایجاد کرد.

تا این شور به سقوط شاه منتهی شود و به مسیری متفاوت سوق داده شود و جای آن را ترس و دلواپسی بگیرد، زمان چندانی نگذشت. تا برسد به سال ۶۱ که همه امیدهای سایه را گردباد حوادث به ناکجاآباد ببرد. هشتاد و اندی روز انفرادی با چشمان بسته و طی این همه روز و ساعت در راهروهای انتظار و آن خنده و گریه‌های  هجوآمیز در واکنش به پخش ترانه ایران سرای امید با صدای استاد شجریان و توصیف این وضعیت با قلم و صدای حزن آلود ابتهاج که درباره آن گفت و نوشت: «در زندان جمهوری اسلامی ایران بودم. بلندگوی زندان درباره خوبی‌ها و آزادی‌های ایران حرف می‌زد. ناگهان ترانه ایران ای سرای امید از بلندگوی زندان پخش شد. تا که شنیدم زدم زیر گریه. همبندم گفت چرا گریه می‌کنی. گفتم؛ شاعر این ترانه منم».

ابتهاج به‌ خودی خود نماینده یک یا حتی چند نسل بود. به تعبیری نماینده نسل بینابینی که هم به شعر و ادبیات و هم تعلقات سیاسی و حزبی، شاید به یک اندازه التزام داشت. تا برسد به دوره تعین تکلیف و رهایی از سیاست زدگی. نسل من حتمن نه صلاحیت و نه حتی اندک بضاعتی برای داوری درباره عاشقانه‌های ابتهاج را دارد. این نسل که همواره به هزار و یک دلیل از عاشقانه و عشق معمول گریزان بود و به هزار و یک دلیل شاعر را جز از موجودیت و موضوعیت انقلابی و شعر را جز با تصویر درد و رنج و آرمان به رسمیت نمی‌شناخت، به هیچ روی قادر به تعامل و حتی تقابل با او نیست. عجیب این که همین نسل در نهایت همه آن مرزبندی‌ها را به بوته فراموشی سپرد و دل و دیده به غزل‌هایی بست که سایه این بار در وصف انسان و عشق می‌سرود. تقدیری خوشایند که در نهایت غزل‌های سایه توانست چندین نسل را حول جهان فکری او به همسایگی و نه الزامن به وحدت برساند.

ابتهاج از این منظر یک نقطه تلاقی شد، بین چند نسلی که بخشی از آن سرخورده و گریزان از عوالم سیاسی راه به انزوا بردند. همچنان که نسلی بینابینی و تعین تکلیف نشده و همچنان در حال دست و پا زدن هستند. ابتهاج بی شک نقشی هر چند اندک در ساماندهی ذهنی و تعین تکلیف این نسل و حتی در برزخ بلاتکلیفی هنوز بجامانده آن‌ها داشت.

ابتهاج اگر چه در خانواده‌ای مرفه و سرشناس متولد شد، اما همچون بسیاری از طبقه و موقعیت طبقاتی خود برید. او در این باره گفته بود «عضو حزب توده نبودم؛ اما همیشه سوسیالیست بودم و به توده‌ای‌ها احترام می‌گذاشتم و رفیق آنها بودم و با آنها هم‌عقیده بودم».

او علیرغم فاصله گرفتن از عوالم سیاسی، و پشت سرگذاشتن گردبادهای سیاسی حزب مورد علاقه‌اش اما همچنان و چنان که بارها تکرار کرده بود به سلامت تئوریک سوسیالیسم باور داشت؛ و بر این اعتقاد اصرار ورزید که «هیچ راهی جز سوسیالیسم پیش پای بشر نیست».

می شود بر جزمیت گرایی او خرده گرفت، اما در باور انسانی او به آزادگی و عدالت و منزلتی که برای انسان قائل بود، هرگز. ابتهاج بهای این میزان تعلق خاطر به آرمان‌های توامان سیاسی و ایدئولوژیک خود را با اخراج از کانون نویسندگان پرداخت. در سال ۱۳۵۸، هیئت دبیران کانون نویسندگان ایران متشکل از باقر پرهام، احمد شاملو، محسن یلفانی، غلامحسین ساعدی و اسماعیل خوئی تصمیم به تعلیق هوشنگ ابتهاج، به‌آذین، سیاوش کسرائی، فریدون تنکابنی و برومند به‌علت نقض مرام‌نامه و اساس‌نامهٔ کانون گرفتند. این تصمیم درنهایت به تأیید مجمع عمومی کانون نویسندگان ایران، که به‌صورت فوق‌العاده برگزار شد، رسید و منجر به اخراج کل عناصر توده‌ای، به‌همراه این پنج تن، از کانون نویسندگان ایران شد.

انتهای پیام

نوشته های مشابه

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

دکمه بازگشت به بالا